منصور یادگاری
مقدمه
خوانندگان
محترم آنچه که
در کتاب زیر
خواهید خواند
حوادث
اذربایجان در
خرداد 1385 را در
قالب یک
داستان سیاسی
برای شما به
نمایش در
خواهد آورد
آنچه که لازم
است در این جا
یادآور شوم بسیاری
از اسامی در
این داستان
ساختگی می
باشد.
درنهایت
این کتاب را
تقدیم می کنم
به روح بلند
فرزندان پاک و
دلیر
اذربایجان که
در خرداد1385 با
شرکت در
انقلاب
ضدنژادپرستی
و آپارتاید
برگ زرین
دیگری را در
تاریخ پر از
حادثه سرزمین
اذربایجان
رقم زدند.
و در
پایان
خاطرنشان می
سازم حقیر این
کتاب را نوشتم
تا به اندازه
ی خودم نگذارم
این حادثه
بزرگ و
متاسفانه تلخ
به فراموشی
سپرده شود. هرچند
که این انقلاب
بزرگ هرگز در
بین ملت اذربایجان
و حتی دیگر
ساکنان
سرزمین
پهناور ایران
فراموش
نخواهد شد .در
ضمن جای دارد
از دوستانی که
مرا در به
تحریر در
اوردن این
کتاب یاری کردند
سپاسگزاری
کنم و بی
تردید اگر کمک
های بی شائبه
آنان نبود نمی
توانستم در
این امر موفق
باشم .
منتظر
انتقادات ،
پیشنهادات و
نظرات سازنده شما
خواننده عزیز
می باشم.
منصور
یادگاری
منصور
یادگاری
تهران 18
اردیبهشت 1385
لطفا به
اقای وزیر
اعلام کنید که
سعیدی تمایل داره
با ایشان
ملاقات کنه.
منشی وزیر
به آرامی گوشی
تلفن را بر می
دارد و در
حالیکه روی
دفتر مقابل
خود چیزی می
نویسد به
آهستگی به
آقای وزیر
اطلاع میدهد
که اقای سعیدی
رئیس شعبه
ویژه امنیت
داخلی اجازه
ورود می خواهد
مکالمه منشی
دو دقیقه
بیشتر طول نمی
کشد و به محض
اینکه گوشی را
بر روی تلفن
میگذارد رو به
سعیدی کرده و می
گوید : آقای
وزیر منتظر
شماست!
سعیدی
بدون معطلی
وارد دفتر کار
وزیر می شود دفتر
وزیر اتاقی
بزرگ با پنجره
های بسته با
کرکره های
ضخیم آهنی و
سه درب چوبی
ضخیم که اجازه
نمی دهد
صحبتهای وزیر
از اتاق خارج
شود تشکیل شده
است
وزیر با دیدن
سعیدی از وی
می خواهد که
در کنار او بر
روی صندلی
چوبی بنشیند.
سعیدی با شتاب
در حالیکه
پرونده زیر
بغل خود را روی
میز جلسه می
گذارد به
آرامی صندلی
را پیش کشیده
و می نشیند.
وزیر از
سعیدی سوال می
کند چیزی میل
دارید؟ سعیدی
در حالیکه از
وزیر تشکر می
کند پرونده
همراه خود را
در مقابل دیدگان
آقای وزیر
قرار می دهد و
به دنبال آن
می گوید آقای
وزیر مطلب
مهمی پیش آمده
که لازم است در
اسرع وقت مورد
بررسی و
رسیدگی قرار
بگیره.
وزیر می
پرسد چه اتفاق
مهمی افتاده
که حاضر نیستند
بعد از خوردن
یک فنجان چای
گرم در مورد
آن صحبت کنیم.
سعیدی نگاهی
به پرونده و
نیم نگاهی هم
به آقای وزیر
می اندازد و
می گوید :
ببخشید آقای
وزیر مجبورم
یکسر بروم سر
اصل مطب .
گزارشات مهمی
از شمالغرب
کشور به دستمان
رسیده است که
نشان می دهد
فعالان ملی
آذربایجان در
سدد هستند
امسال مراسم
قلعه بابک را
به داخل شهرها
هدایت کنند.
همانطوریکه
مستحضر هستید
مدت ده سال
است که دهها
هزار نفر از
مردم
آذربایجان به
دعوت افرادی
موسوم به
فعالان ملی
آذربایجان در
قلعه بابک که
در شهرستان
کلیبر در
استان اردبیل
واقع است به
دور هم جمع می
شوند و
شعارهای هویت
طلبانه و
آزادیخواهانه
سر می دهند.
بطوریکه هر
سال که می
گذرد بر تعداد
جمعیت افزوده
می شود و ما احتمال
می دهیم تعداد
جمعیت شرکت
کننده در مراسم
امسال قلعه
بابک بالای 5
میلیون نفر
باشد.
وزیر
نگاهی به
سعیدی
انداخته و سپس
پرونده ای که
سعیدی به
همراه آورده
است را
برداشته و در
حالیکه
پرونده را سبک
و سنگین می
کند به سعیدی
می گوید
پرونده
سنگینی هم
دارد این بابک
خرمدین! و سپس
هر دو می زنند
زیر خنده.
وزیر گوشی
را برداشته و
از منشی می
خواهد تا کارشناسان
خبره اقوام و
قبایل ایرانی
تا نیم ساعته
دیگر در دفتر
کارش باشند
سپس گوشی تلفن
را سرجایش
گذاشته و به
سعیدی رو کرده
می گوید : خب
آقای سعیدی تا
شما یک فنجان
چای بخورید آنها
هم می آیند.
سماور که
می دونید
کجاست؟
سعیدی در
حالیکه به سمت
سماور که در
گوشه اتاق به
چشم می خورد
می رود با خود
می گوید عجب
وزیر باهوش و
زرنگی هست ! و
به دنبال آن پاسخ
می دهد البته
که زرنگه
وگرنه وزیر
اطلاعات نمی
شد.البته کار
خوبی هم می
کنه چونکه احتیاط
شرط اول زندگی
است ، مگه
رجایی و باهنر
را فراموش
کردی که چگونه
کشته شده اند؟!
در حالیکه
سعیدی غرق در
افکار خود بود
و از ذکاوت و
زرنگی وزیر می
گفت احساس کرد
که دستی بر
روی شانه او
قرار دارد قبل
از اینکه فرصت
برگشتن بیابد
وزیر گفت : فکر
کردم چایی
تنهایی نمی
چسبه به همین
خاطر من هم
آمدم تا
دوتایی چایی
بخوریم.
سعیدی در
حالیکه قوری
را برمی داشت
گفت: آقای وزیر
اگر اجازه
بدهید برای
شما هم چایی
بریزم. وزیر
در حالیکه
خنده بلندی می
کرد گفت :
البته اگر قصد
نداری میکرفن
و یا قرص
سیانور در چای
من بریزی
اشکالی نداره!
هنوز
سعیدی حرفی
نزده بود که
خود وزیر در
ادامه حرف خود
گفت: شوخی
کردم بابا تو
رامن از خیلی زمانها
پیش می شناسم.
اما هر کس
دیگری غیر از
تو بود حتی
اجازه نزدیک
شدن به سماور
را هم به او
نمی دادم! حرف
زدنهای وزیر
فرصت لازم را
در اختیار
سعیدی قرار
داد تا بتواند
دو فنجان چایی
پررنگ بریزد و
به سر میزجلسه
برگردد حالا
دیگه وزیر هم
پرونده
شمالغرب کشور
را گشوده بود
و مدام کلماتی
مثل عجب؟ از
دهانش خارج می
شد.
همین
طوریکه وزیر
مشغول مطالعه
پرونده بود
منشی آمدن
کارشناسان را
به وی اطلاع
داد و اجازه
خواست تا آنها
را به اتاق راهنمایی
کند
طولی
نکشید و بعد
از تعارفات
معمول جلسه
آغاز شد وزیر
در حالیکه
سعیدی را به
حاضران نشان
می داد گفت:
آقای سعیدی که
معرف حضور
هستند؟ آقای
سعیدی با این
پرونده قطور
آمده و در
خصوص یک
حرکتهای ناصواب
در شمالغرب
کشور نگران
است من شما را
دعوت کردم تا
با هم چاره ای
برای این
نگرانی آقای سعیدی
بیابیم.
رضائی یکی
از کارشناسان
امنیت داخلی
که در گروه
اقوام و
اقلیتهای
ایرانی
فعالیت می کند
گفت : آقای
وزیر اگر
اجازه بدهید
می خواستم
مطلبی را به
اطلاع شما و
دیگر دوستان
برسانم.
وزیر در
حالیکه فنجان
چای خود را به
سمت لب های
خود می برد
گفت : بله
خواهش می کنم
راحت باشید از
بقیه دوستان
هم درخواست
دارم هر مطلبی
و یا پیشنهادی
به ذهنشان
رسید مطرح
کنند. رضائی
گفت : من
نگرانی آقای
سعیدی را
کاملاً دارک
می کنم چونکه
خودم کم و بیش
در جریان هستم
طبق اطلاعات
موثقی که در دست
ما وجود دارد
احتمال یک
شورش همگانی
در شمالغرب
ایران وجود
دارد بطوریکه
در دو ماهه اول
امسال نزدیک
به ده فقره
جنگ های قبیله
ای در شهر
ارومیه به
وقوع پیوسته
که در این
درگیریها
نزدیک به شش
نفر به وسیله
چاقو کشته شده
اند. وزیر بعد
از شنیدن
مطالب رضائی
رو به حاضرین
کرده و می
گوید خواهش می
کنم به اظهارات
آقای سعیدی
گوش کنید تا
بعد در خصوص
یافتن راه حل
های مناسب با
هم گفتگو کنیم.
این جلسه
مهم نزدیک به
چهار ساعت به
طول انجامید
وزیر نگاهی به
ساعت خود
انداخت عقربه
ها ساعت 3
بعدازظهر را
نشان می داد
در حالیکه
آستین خود را
به روی ساعت
می کشید گفت
خب دوستان در
اینجا ختم
جلسه را اعلام
می کنم چون در
اسرع وقت باید
با آقای رئیس
جمهور دیدار
کنم از شما هم
خواهش می کنم
در دسترس
باشید تا در صورت
نیاز بتوانیم
به راحتی با
شما گفتگو و
مشورت کنیم.
وقتی که
سعیدی به
عنوان آخرین
نفر اتاق وزیر
را ترک کرد
وزیر شماره
احمدی نژاد را
گرفت و منتظر
ماند تا صدای
وی را بشنود .
طولی نکشید که
احمدی نژاد یا
الله گویان
گفت:سلام
علیکم
بفرمائید
آقای وزیر...
وزیر هم بعد
از اینکه جواب
سلام احمدی
نژاد را داد گفت
: آقای رئیس
جمهور اگر
فرصت دارید
مطلب مهمی پیش
آمده که لازم
است همین
امروز این
موضوع را با
شما در میان
بگذارم.
احمدی
نژاد هم در
حالیکه به
ساعت خود نگاه
می کرد پاسخ داد
: خیره انشا
الله خواهش می
کنم تشریف
بیاورید من در
دفتر منتظرم.
نهاد
ریاست جمهوری
ساعت 17 همان روز
اتومبیل
سیاه رنگ وزیر
به همراه یگان موتوری
حفاظت از وی
از درب خیابان
جامی وارد محوطه
نهاد ریاست
جمهوری شده و
در ضلع شمالی
کاخ مرمر
متوقف می شود.
محافظین
تا ورود وزیر
به کاخ مرمر
او را همراهی
می کنند بعد
از اینکه وزیر
وارد کاخ می
شود محافظین
وی به اتاقک
مخصوص می روند
و منتظر برگشت
وی می مانند
داخل کاخ مرمر
توسط نیروهای
سپاه پاسداران
محافظت می شود
و افراد بعد
از ورود به
کاخ مورد
بازرسی قرار
می گیرند در کنار
دستگاه
بازرسی دهها
مانیتور به
چشم می خورد
که راهروها و
اتاقها را تحت
کنترل دارند
وزیر برای
رفتن به اتاق
رئیس جمهور که
در طبقه دوم
قرار دارد
مجبور است از
پله های هلالی
که در کنار
راهرو بزرگ
واقع شده بالا
رود کف راهروها
با فرشهای
نفیس پوشیده و
درب اکثر اتاقها
بسته است .
آقای وزیر با
سرعت از پله
ها بالا رفته
و برای دقایقی
پشت درب اتاق
رئیس جمهور می
ایستد و دستی
به عبا و
عمامه اش می
کشد و سپس چند
ضربه به در می
زند و وارد می
شود با ورود وزیر
به اتاق رئیس
جمهور رئیس
دفتر رئیس
جمهور اتاق را
ترک می نماید
احمدی نژاد از
جایش بلند شده
و می گوید:
مومن خدا چه اتفاقی
افتاده است؟!
وزیر می
گوید :
تهدیدات جدید
علیه جمهوری
اسلامی در
جریان است
احمدی نژاد که
حالا نگران هم
شده می پرسد
:چه شده آقای محسنی
اژه ای جان
به لب کردی
مرا بگو تا
ببینم چه
اتفاقی افتاده
است آیا
امریکائیها
وارد کشور شده
اند؟
آقای وزیر
نفس عمیقی می
کشد و می گوید
البته اگر چند
ثانیه فرصت
بدهید تمام
موضوع را به
اطلاع خواهم
رساند سپس کیف
سیاه رنگ چرمی
خود را می
گشاید و
پرونده مربوط
به شمالغرب
کشور را از
داخل آن خارج
می کند و در
حالیکه به
احمدی نژاد
نزدیک می شود
می گوید : خب
آقای رئیس
جمهور من
آماده ام .
رئیس
جمهور نگاهی
به صورت مصمم
وی می اندازد
و میگوید من
هم سراپا گوشم
بفرمائید .
وزیر
پرونده را می
گشاید و عکسی
از داخل پرونده
خارج کرده و
به احمدی نژاد
نشان می دهد و
در ادامه می
گوید : آقای
رئیس جمهور
این عکس که می
بینید کناره
های رود ارس
است این
جمعیتی که در
این طرف و آن
طرف این
رودخانه می
بینید به وجود
آورندگان
توطئه جدید
علیه نظام
مقدس جمهوری
اسلامی می
باشند این
توطئه دقیقاً
دو سال بعد از
سقوط شوروی
کمونیست و به
استقلال رسیدن
ایران شمالی (
یعنی جمهوری
آذربایجان
کنونی) برنامه
ریزی شده و به
اجرادرآمده
است.البته در
دوران اقای
هاشمی
رفسنجانی
تلاش فراوانی
شد تا به
وسیله کمک های
مالی نظر مردم
جمهوری
آذربایجان را
برای برگشتن
به آغوش جمهوری
اسلامی فراهم
کنیم ولی طبق
معمول امریکا
و ژاپن به
مقابله با ما
برخواستند و
در این رقابت
ما شکست
خوردیم چون که
آنان کمک های خود
را به صورت
قسطی و با
ارزش بسیار
پائین عرضه
کردند ولی ما
سعی کردیم کمک
های خود را به
صورت مذهبی و
البته بلاعوض
به مردم
جمهوری آذربایجان
ارائه دهیم که
این عملیات ما
به دلیل آمیخته
بودن با
تبلیغات
مذهبی و
همچنین
نرسیدن بودجه
کافی با شکست
روبرو شد.
و ما
مجبور شدیم
صحنه را به
نفع امریکا و
ژاپن خالی
کنیم اما این
پایان قضیه
نبود بلکه عقب
نشینی ما از
صحنه سیاسی و
اجتماعی
جمهوری آذربایجان
باعث شد تا
حرکات مشکوکی
در خاک این
جمهوری تازه
به استقلال
رسیده علیه
جمهوری اسلامی
صورت بگیرد .
گشایش درهای
مرزی به روی
ساکنان
آذربایجان
شوروی و
آذربایجان
ایران باعث شد
تا آنها یکبار
دیگر بعد از
مدتها با هم
دیدار کنند و
همین دیدارها
از آن تاریخ یک حرکت
استقلال
طلبانه و هویت
خواهانه را
علیه جمهوری
اسلامی رقم زد
بطوریکه
امروز ما
گزارشاتی
دریافت کرده
ایم مبنی بر
اینکه
آذربایجان ایران
به سمت یک
شورش همه گیر
پیش می رود.
نمی دانم شما
اطلاع دارید
یا نه!ولی
لازمه
یادآوری کنم
دو سال بعد از
استقلال
جمهوری
آذربایجان و رفت
و آمد دو
آذربایجان با
هم یک مراسم
ویژه هویت
طلبانه در بین
آذریهای
ایران در قلعه
بابک خرمدین
برنامه ریزی
شد که در ده
سال گذشته هم
همیشه در
جریان بوده و
هر سال هم که می
گذرد بر تعداد
جمعیت شرکت
کننده افزوده
می شود. البته
نظام جمهوری
اسلامی هم در
این خصوص ساکت
نبوده و
اقداماتی را
صورت داده است.
رئیس
جمهور در
حالیکه چشم در
صورت وزیر دوخته
دستی به ریش
خود می کشد و
می پرسد چه
اقداماتی
صورت گرفته ؟
وزیر
اسناد دیگری
از پرونده
خارج می کند و
خطاب به احمدی
نژاد می گوید
ما در چند
محور علیه ملت
آذربایجان
دست به
عملیاتهای
خاموشی زدیم اول
اینکه در
دوران ریاست
جمهوری مقام
معظم رهبری و
اقای هاشمی رفسنجانی
به بهانه وجود
جنگ بودجه
عمرانی مناطق
مختلف
آذربایجان را
به حداقل
رساندیم و شرایط
اجتماعی و
عمومی سختی را
برای آنان به
وجود آوردیم
که آنها مجبور
شدند تا از
این مناطق کوچ
کنند بطوریکه
الان در اقصا
نقاط ایران پراکنده
هستند ولی
مشکل اساسی
این طرح این بودکه
جمعیت آنها
بسیار پرنفوذ
است و به همین دلیل
طرح پراکنده
کردن آنها با
شکست مواجه شده
است.
اما طرح
دوم وارد کردن
اکراد و فارس
زبان به مناطق
ترک نشین بود
که این طرح از
سوی هاشمی رفسنجانی
با جدیت دنبال
می شد چونکه
دو استفاده مهم
برای ما داشت
اول اینکه با پناه
دادن به
کردهای ترکیه
می توانستیم
این کشور
همسایه را که
رابطه قابل
توجهی با
امریکا و
اسرائیل داشت
و دارد را تحت
فشار قرار
دهیم و دوم
اینکه ورود
کردها و فارسی
زبان به مناطق
اذربایجان می
توانست
اکثریت ترک
نشین در این مناطق
را از بین
ببرد . اما طرح
سوم که از همه
مهمتر بود این
که اجازه
ندادیم فرهنگ اذربایجانی
در مناطق
گسترش یابد و
با توسل به رسانه
های عمومی
کوشیدیم تا
عشق به ایران
را جایگزین
عشق به
اذربایجان
کنیم و علایق
نسل جدید را
از قوم گرایی
خارج کرده و
به ایران گرایی
سوق دهیم که
البته این
سیاست ادامه سیاست
رِژیم گذشته
بود که در
جمهوری
اسلامی هم ادامه
یافت.
اقای وزیر
لیوان اب را
برداشت و بعد
از اینکه چند
جرعه از آن را
سرکشید گفت
ولی با کمال
تاسف باید
اعلام کنم که
حضور بی شمار
ملت اذربایجان
در قلعه بابک
نشان داد که
این طرحها با
شکست مواجه
شده است و
باید کاری کرد
البته تا
فراموش نکردم
یادآوری کنم که
کارهای دیگری
هم صورت گرفته
مثل عوض کردن
اسامی شهرها و
محلات.
در این
هنگام احمدی
نژاد از صندلی
خود بلند شده
و به سمت وزیر
می اید و در
حالیکه
پرونده را از
وی می گرفت می
گوید : آقای
وزیر لطفا این
پرونده را 24
ساعت به من
بسپارید تا
ببینم چه می
شود کرد!
ساعت
21شب همان روز
مهدی در
مسیر
تهرانپارس به
سمت دانشگاه
امام حسین در
حرکت بود که
موبایل او به
صدا درآمد مهدی
موبایل خود را
برداشت و بعد
از اینکه شاکی
آن را فشار
داد گفت: الو
بفرمائید!
از پشت
گوشی صدای
آشنای که می
گفت یا زهرا
او را هیجان
زده کرد به
سرعت اتومبیل
خود را کنار
فلکه چهام
تهرانپارس
پارک کرد و
گفت: یاعلی
آقای رئیس
جمهور چه عجب
یادی از ما
کردی؟
در پشت خط
که کسی جز
احمدی نژاد
نبود گفت جوون
آماده عملیات
هستی؟
مهدی گفت:
البته که هستم
عملیات هسته
ای یا بسته ای
احمدی
نژاد گفت: از
اینها مهم تر،
کجا ببینمت؟
مهدی که
اتومبیل خود
را در کنار
میدان متوقف
کرده بود و
شیشه های
اتومبیل را هم
بالا کشیده
بود تا صدا
بیرون نره
گفت: هر جا شما
بفرمائید!
احمدی
نژاد گفت:
بهترین جا از
نظر حفاظتی
همون نهاد
ریاست
جمهوریه ، آره
نهاد از همه
جا بهتره ، کی
می توانی
بیایی؟
مهدی گفت:
هر موقع شما
بفرمائید.
احمدی
نژاد : تا دو
ساعته دیگه می
تونی بیایی؟
مهدی که
اتومبیل خود
را روشن کرده
بود تا به راه
خود ادامه بده
گفت: البته که
می تونم « چون
ما می توانیم»
احمدی
نژاد در
حالیکه از
جواب وی
خوشحال شده بود
گفت : راستی
اگه می تونی
با حاج علی
تماس بگیر و
با خودت بیار
مهدی گفت:
معلومه که
خبرهای مهمی
در جریان است
باشه چشم ، تا 2
ساعت بعد
رئیس دفتر
احمدی نژاد
وارد دفتر وی
شد و گفت : ببخشید
جناب رئیس
جمهور دو نفر
از دوستان شما
از درب ورودی
نهاد تماس
گرفته
اند گویی با
شما قرار
ملاقات دارند
چه دستوری می
فرمائید؟!
احمدی
نژاد : به
نگهبانی
بگویید
راهنمائیشان کنند
دفتر من.
فاصله
چندانی از درب
ورودی تا دفتر
رئیس جمهور
نبود مهدی به
همراه حاج علی
از کنار راهرو
دفتر رهبری
گذشتند و از
درب قدیمی و
چوبی محوطه
دفتر رئیس
جمهور وارد
شدند دقایقی
مورد بازرسی
قرار گرفتند و
محافظین رئیس
جمهور لوازم اضافی
را به طور
موقت از آنها
گرفتند بعد از
بازرسی بدنی
آن دو وارد
محوطه شدند و
طولی نکشید که
به دفتر رئیس
جمهور رسیدند
احمدی نژاد
منتظر آنها
بود و دستور
داده بود قبل
از اینکه آن
دو برسند
لوازم
پذیرایی را
فراهم کنند وقتی
که مهدی با
حاج علی وارد
شدند احمدی
نژاد هر دو را
در بغل گرفت و
بدون مقدمه
گفت بچه ها بشیند
که کار مهمی
با شما دارم!
بعد از
اینکه مهدی و حاج علی
سرجایشان نشستند
احمدی نژاد رو
کرد به آن دو و
گفت: خب بچه ها
ایام سرنوشت
سازی برای
نظام مقدس
اسلامی مان
پیش آمده که
بر من و شما
واجب است
یکبار دیگر
غیرت و مسلمانی
خود را به
نمایش
بگذاریم.
مهدی
نگاهی به
احمدی نژاد
انداخت و گفت:
نگران نباش
فرمانده تو
کافیه لب تر
کنی و دستور
تیر خلاص بدی!
حاج
علی
میان حرف
احمدی نژاد و
مهدی آمد و
گفت: منم از
اینکه بعد از
سالهای طولانی
یکبار دیگر در
کنار شما هستم
بسیار خوشحال
و خرسندم اما
سوالی که
برایم پیش
آمده اینکه می
دانید من نه
آر پی چی زن
هستم و نه
تخریب چی به همین
خاطر خیلی
مایلم هرچه
زودتر بدانم
چه کمکی از
دست من ساخته
است.
احمدی
نژاد گفت:
زیاد عجله نکن
تا شما چایی
را بخورید. من
موضوع را با
شما در میان
می گذارم حاج
علی
فنجان چایی
را برداشت و مشغول
نوشیدن شد
مهدی نگاهی به
احمدی نژاد انداخت
و در حالیکه
فنجان چایی را
نشان می داد
گفت : یا علی.
احمدی
نژاد هم در
حالیکه همراه
باپرونده در کنار
آنها می نشست
گفت: نوش جان
یا علی.
حاج علی و
مهدی مشغول
نوشیدن چایی
خود بودند که
احمدی نژاد
گفت : خب آقا
مهدی طراح
عملیات شما از
استانهای ترک
نشین کشور چه
اطلاعاتی داری؟
از تحرکاتی که
در منطقه در
جریان است
خبری داری یا نه؟
مهدی و
حاج علی
که حالا از
موضوع خواسته
شدنشان به
دفتر رئیس
جمهور مطلع
شده بودند نفس
عمیقی کشیدند
و در عین حال
مهدی گفت: بی
خبر، بی خبر
نیستیم. می
دانم که
گروههای
زیرزمینی در
این منطقه
برای استقلال
آذربایجان و
یا فدرالیزم
کردن ایران
فعال هستند که
این تحرکات از
سوی دهها شاید
هم صدها تشکل
ملی گرایی ترک
هدایت می شوند
که البته در
این میان سپاه
پاسداران هم
ساکت نبوده و
در سالهای
گذشته اقدماتی
از قبیل تلاش
برای نفوذ در
این گروهها و
همچنین
انحراف و
تعریف دلیل
اجتماع مردم
آذربایجان در
قلعه بابک
خرمدین به ثمر
رسانده است به
طوریکه در سال
1382 بنا به دستور
سردار کاظمی
فرمانده سپاه
شمال غرب
گروهی از بسیجیان
همزمان با
سالگرد قلعه
بابک به این
منطقه اعزام
شدند تا با
حاضرین در این
مراسم درگیر
شوندچون
سردار کاظمی
بر این باور
بود که وقتی
هویت طلبان
ترک در این
منطقه با همزبانان
مخالف خود
روبرو شوند
روحیه خود را
از دست مید
هند.
بعد از
اینکه
اظهارات مهدی
به اتمام رسید
احمدی نژاد رو
کرد به حاج
علی
گفت : خب حاج
علی شما چه
خبری دارید؟
حاج علی:
بله ما مهم
این تحرکات
مشکوک را حس
کرده و می
کنیم به همین
خاطر از سال 1380
به اقدامات
ترک ستیزی خود
در رسانه های
تصویری و
نوشتاری بیشتر
از بیش افزوده
ایم شورای
سیاست گذاری
صدا و سیما نه
تنها اجازه
ساختن
هیچگونه
برنامه به زبان
محلی در
استانها را
نمی دهد بلکه
تلاش می کند
برای پخش
سریال و یا
فیلم در برنامه
های استانی از
فیلمها و
سریالهای استفاده
کنند که به
نوعی
ایرانیهای
غیرفارس را مورد
تحقیر و توهین
قرار میدهد
بطوریکه شبکه
استانی
اذربایجان
شرقی که از
تبریز پخش می
شود در سال
گذشته 350 ساعت
برنامه ای تحت
نام فرهنگ و ادب
پارسی را به
نمایش گذاشته
است البته تا
فراموش نکرده
ام خدمت شما
عرض کنم که تنها
برنامه های
مذهبی به زبان
محلی در شبکه
های استانی
پخش می شود
مثل سخنرانی
روحانیون دولتی
و از این قبیل .
ولی با وجود
این فضای
اینترنت نشان
می دهد که
اقوام
غیرفارس
ایرانی نه تنها
در شبکه
اینترنت فعال
هستند بلکه در
مناطقی هم
اقدام به چاپ
و توزیع
اعلامیه و حتی
روزنامه های
دست نویس می
کنند و در
بعضی مواقع هم
نشریاتی که به
زبان ترکی در
منطقه منتشر
می شوند دست
به شیطنت زده
و مقالاتی در
خصوص تاریخ
اذربایجان و
شخصیت های
مبارزاتی مثل
بابک خرمدین و
دیگر مبارزان
اذربایجانی مثل
پیشه وری و
غیره منتشر می
نمایند که با
اینگونه
نشریات هم
برخورد می شود.
احمدی
نژاد در
حالیکه سر خود
را به علامت
تائید سخنان
حاج علی
تکان می دهد
پرونده را می
گشاید و شروع
به توضیح دادن
می کند .
اذربایجان
، تبریز 28
اردیبهشت 1385
نم نم
باران شروع به
باریدن کرده و
با صدای دل نشینی
به شیشه
اتومبیل می
خورد حرکت در
خیابانهای
تبریز به کندی
صورت می گیرد
مختار در تاکسی
نشسته و قصد
دارد به منزل
برود که تلفن
همراه
او به صدا در
می آید از
صدای تلفن معلوم
است که پیام
کوتاهی برای
مختار ارسال شده
است مختار در حالیکه
تبسم کوتاهی در
لبانش نقش می
بندد به تلفن
همراه خود
نگاهی می
افکند با دیدن
اسم ارسال
کننده در پوست
خود نمی گنجد
سرش را به سمت
مسافر کناری
خود که مجید
دوست اوست می
کند و می گوید
مجید ، مجید
چشمان خود را
در شیشه خیس
تاکسی دوخته و
عابران پیاده
را نگاه می
کند که به
خاطر ترس از
خیس شدن با
عجله عرض
خیابان را طی
می کنند، با
شنیدن اسمش به
خود می آید و
از مختار می
پرسد چی شده ؟
مختار می گوید
بابک بود که
برام پیام
کوتاه فرستاده
بود از ما
خواسته که
برویم پیش اش.
مجید
نگاهی به
خیابان می
اندازد و می
گوید اگه
قراره بریم
بهتره هم
اینجا پیاده شویم
چون الان
فاصله زیادی
با او نداریم.
مختار هم
بدون معطلی از
راننده تاکسی
می خواهد تا
در کنار
خیابان آنها
را پیاده کند.
مجید و
مختار بعد از
پیاده شدن از
تاکسی به سمت
یکی از کوچه
های فرعی راه
افتادند مجید
و مختار دو
جوان دانشجو
هستند که در
دانشگاه تبریز
تحصیل می کنند
مجید 23 سال و
مختار 25 سال سن
دارند مجید
علاقه خاصی به
ورزش داره و
بیشتر اوقات
خود را با
ورزش کردن
سپری می کند
ولی مختار جوان
قدبلندی است
که عاشق
مطالعه در
خصوص تاریخ هست
او بیشتر
اوقات کتاب
مطالعه می کنه
و جوان خون
گرمی است که
همیشه در قهوه
خانه ها و
پارکها با
افراد مسن و
سالخورده
وارد گفتگو
میشه و از
آنها در خصوص
اذربایجان در
گذشته و البته
در دوران جنگ
جهانی دوم و
در زمان دولت
محلی پیشه وری
اطلاعات بدست
می آورد.
باران
شدید شده بود
و کت مجید و
پیراهن آستین
کوتاه مختار
کاملاً خیس
شده بود مجید
جوان متوازهی
بود که همیشه
با کت در
انزار عمومی
حاضر می شد با
وجود اینکه او
کمربند مشکی
کاراته داشت
ولی هرگز در
این خصوص با
کسی صحبت نمی
کرد مجید سال
گذشته در
استان
اذربایجان شرقی
قهرمان
کاراته شد و
به تهران اعزام
گردید تا در
مسابقات
اسیایی شرکت
کند ولی در
تهران در حق
او ظلم کردند
و به جای او کس
دیگری را به
مسابقات
فرستادند.
مختار که
با فاصله کم
جلوتر از مجید
در حال حرکت
بود به عقب
برگشت و گفت: مجید
دیگه چیزی
نمانده اگه
مایلی بقیه را
بدویم چون خیس
خالی شدیم . مجید
هم در جواب او
گفت باشه
بدویم.
طولی
نکشید آن دو
به محل قرار
با بابک
رسیدند بابک
تازه سیگار
روشن کرده بود
و پک اول را از دهان
و دماغ خود به
بیرون می داد.
که
مختار به او
نزدیک شد با
هم احوال پرسی
کردند و بعد
هم مجید جلو
آمد و با بابک
دست داد.
بابک در
حالیکه می گفت
از دیدن شما
خیلی خوشحالم
از آن دو خواست
تا به همراه
وی به خانه
آنها بروند.
بابک با
وجود اینکه 35
سال سن داشت
ولی هنوز ازدواج
نکرده بود و
با مادر پیر
خود زندگی می
کرد بابک زنگ
خانه را به
صدا درآورد و
سپس درب را باز
کرد و هر سه با
هم یاالله
گویان وارد
شدند . مادر
بابک با شنیدن
صدای دو مرد
غریبه به
پیشواز آنها
آمد بابک مجید
و مختار را به
مادر پیر خود
معرفی کرد و
مادر بابک هم
از آن دو با
گرمی استقبال
کرد و به اتاق
پذیرایی معرفی
نمود.
در اتاق
پذیرائی عکس
پدر بابک به
دیوار نصب شده
بود مختار
چندمین باری بود
که به خانه
بابک می آمد
ولی مجید برای
اولین بار
آمده بود به
همین خاطر
مختار در
حالیکه عکس
پدر بابک را
به مجید نشان
می داد گفت
این عکس پدر
بابک است او
یکی از
فدائیان در
دوران زنده
یاد پیشه وری
بود . که چند
سال پیش به
دلیل هویت
طلبی در زندان
های جمهوری اسلامی
به شهادت
رسیده است.
توضیحات
مختار به
اتمام نرسیده
بود که مادر بابک
با یک سینی
چایی و یک ظرف
پر از انگور
وارد شد. ترک
های
آذربایجان در
بین میوه جات
به انگور
علاقه زیادی
دارند و در
بین حیوانات
هم به گرگ در
خصوص انگور
باید گفت در
دوران قدیم
انگور خشک شده
یعنی کشمش،
یکی از بهترین
تنقلات برای
پذیرائی از
مهمانان
شبانه در
شبهای زمستان
بوده چون در
آن زمان شبها
به دور هم جمع
می شدند و
برای هم از
داستانهای
کوراغلو ،
بابک خرمدین و
دهها قهرمان
ملی خود می
گفتند و با
کشمش و گردو
از هم پذیرائی
می کردند ولی
در خصوص علاقه
آنها به گرگ
هم همین
اندازه بگویم
که آنها گرگ
راهویت طلب
ترین حیوان
زنده در روی
زمین می دانند
به خاطر همین
هم هست که گرگ
را سمبل خود
قرارداده اند
چون هنوز
مشاهده نشده
که گرگی را
بتوانند در
سیرک یا باغ
وحش به خدمت
بگیرند و او
را برای نمایش
به مردم آموزش
دهند چونکه یک
گرگ چه در
زمان اسارت و
چه در زمان
آزاد بودن
همیشه یه گرگ
است.
مادر بابک
به آرامی سینی
چایی و ظرف پر
از انگور را
مقابل مجید و
مختار روی
زمین گذاشت و
در حالیکه می
گفت بفرمائید
از خودتان
پذیرائی کنید
از اتاق خارج
شد.
با رفتن
مادر بابک
،مختار مشغول
ریختن چایی شد
مادر بابک به
خاطر اینکه
مجبور نباشد
برای ریختن
چایی مدام
مزاحم پسرش و
مهمانهای او
باشد چایی را
با قوری آورده
بود، در
حالیکه مختار
مشغول ریختن
چایی بود بابک
خودش را تکانی
داد و گفت خب
دوستان اجازه
می دهید بریم
سر اصل مطلب؟
و منتظر پاسخ
مجید و مختار
نماند و
حرفهای خود را
شروع کرد.
همانطوریکه
اطلاع دارید
مراسم قلعه
بابک نزدیک
است و ما
کارهای زیادی
داریم چونکه
فعالان ملی
آذربایجان
تصمیم گرفته
اند که امسال
مراسم قلعه
بابک را به
داخل شهرهای
اذربایجان هدایت
کنند چونکه
انان اعتقاد
دارند زمان آن
رسیده که
مراسم قلعه
بابک از مدل
سمبلیک خودش
خارج بشه و به
یک حرکت فعال
هویت طلبی و
آگاه سازی تبدیل
بشه چونکه
حرکت میلیونی
مراسم قلعه بابک
در شهرهای
اذربایجان می
تواند
اذربایجان را
به خروش
بیاورد. ما
مطمئن هستیم
که ورود مراسم
قلعه بابک به
شهرهای
اذربایجان
بسیاری از
مردم را از
خواب خرگوشی
بیدار خواهد
کرد و یکصد
سال حرکت های
شئونیستی
حکومتهای
مرکزی را تحت
شعاع قرار
خواهد داد به
همین دلیل در تقسیم
کاری صورت
گرفته شهرهای
تبریز ، خوی ،
مرند و ماکو و
بازرگان به گروه
ما واگذار شده
تا در این
شهرها
اعلامیه پخش
کنیم و فرا
رسیدن تاریخ
مراسم قلعه
بابک را به
مردم اطلاع
بدیم من از
شما خواستم به
اینجا بیایید
تا با هم
مشورت کنیم و
فعالیتهای
عدالتخواهانه
خود را با هم
هماهنگ کنیم
تا مبادا
مرتکب اشتباهی
بشیم که تاوان
زیادی باید
بابت آن
بپردازیم
رژیم شئونیسم
اسلامی با ما
شوخی نداره هر
کدام از ما
گرفتار این
رژیم
جنایتکار شئونیستی
بشه باید
خودشو برای
شکنجه های
طاقت فرسا
همراه با
توهین و حقارت
آماده کنه و
حتی امکان قتل
بدون دادگاه
هم وجود داره
چون رژیم هر
کدام از
فعالان حرکت
ملی
اذربایجان را
بازداشت می
کنه تا
بازجوئی از او
به اتمام نرسه
خبر بازداشت
وی را به هیچ
مرکز قضائی
اعلام نمی کنه
در این صورت
اگر فعال و
مبارز حرکت ملی
اذربایجان در
زیر شکنجه
کشته بشه با
خیال راحت جسد
او را در یکی
از بیابانهای
اطراف شهرها
رها می کنه و
بدین وسیله
خود را از بار
مسئولیت
فراری می ده
راستی تا
فراموش نکردم
این مطلب را
هم مجدداً
یادآوری کنم
البته من قصد
ندارم که ته
دل شما را
خالی کنم بلکه
می خواهم
آگاهانه در
راه آزادی و
برابری برای
رسیدن و حفظ
هویت خود عمل
کنید یاداوری
من اینکه در
خصوص فعالیت
های هویت
طلبانه و
آزادی خواهانه
خود با
خانواده
هایتان صحبت
نکنید چون
رژیم بعد از
دستگیری
فعالان حرکت
ملی اذربایجان
به خانه های
آنها یورش می
برد و خانواده
ها را مورد
شکنجه قرار می
دهد حتی به
کودکان و زنان
هم رحم نمی
کند.
در این
هنگام مجید به
میان حرفهای
بابک آمد و در
حالیکه از
سیمای او مشخص
بود در راهی
که وارد آن
شده مصمم و
راسخ است گفت:
ای ایران تو
را زندان من و
ملت من کرده
اند ما برای
پیشرفت و حفظ
استقلال تو در
تاریخ
جنگیدیم و
کشته دادیم
اما فرزندان
نااهل تو از
فداکاری ما
سوءاستفاده
کردند و به
تقویت تفکرات
شئونیستی خود
پرداختند و ما
را که جان در
راه تو نثار
کرده و همواره
سرود رهایی و
آزادیت را
سروده بودیم
را به هر طریق
ممکن مورد
شکنجه و تحقیر
و توهین قرار
دادند و تو را
برای ما به
زندانی مبدل
کردند که
امروز حاضریم
دیوار تو را
خراب کنیم تا
بتوانیم به
آزادی برسیم
.ای ایران به
همان عهدی که
ترک های
اذربایجان
برای حفظ تو
در مقابل دشمن
خارجی با خود
بستند من و
نسل جدید اذربایجان
قسم یاد می
کنیم تا هویت
با افتخار خود
را بدست
نیاوریم از
پای نخواهیم
نشست ولو اینکه
مجبور باشیم
از تو بگذریم
ما قسم می خوریم
، قسم می
خوریم.
همین
طوریکه مجید
میگفت ما قسم
می خوریم بابک
و مختار هم
دستان خود را
به نشانه
اتحاد و
همبستگی در
دستان مجید
گذاشتند
وآنها هم قسم
خوردند.
دستهای
آنها هنوز روی
هم بود که
مختار گفت: خب بابک
جان حالا تو
بگو ما چیکار
کنیم؟
بابک در
حالیکه
دستهای مجید و
مختار را به
علامت رضایت و
خوشحالی تکان
می داد گفت : ما
ابتدا بایستی
پول تهیه کنیم
چون حرکت هویت
طلبانه ما یک
حرکت مدنی است
و ما این حرکت
را به صورت
فرهنگی باید
آغاز کنیم اگر
ما بتوانیم
پول خرید یک
یا دو دستگاه
فتوکپی را
تهیه کنیم
میشه گفت
پنجاه درصد از
راهمان را
رفته ایم.
مختار به
میان سخنان
بابک آمد و
گفت : یه نفر را می
شناسم که حاضر
هست به ما کمک
مالی کند ولی
بشرط اینکه
اسمی از او
نباشد. مجید
گفت : اینکه
درست نیست
شترسواری
دولا دولا نمی
شود!
بابک گفت :
با وجود اینکه
با مجید
موافقم ولی کمک
این فرد را هم
نمی شود پس زد
همین که اعلام
کرده حاضر هست
به ما کمک کند
می توان حدس
زد که در خصوص
سرنوشت
آذربایجان
نگران است.
بابک در
حالیکه یک حبه
انگور در
دهانش می انداخت
در ادامه
حرفهایش گفت :
البته باید به
او هم کمی حق
داد چونکه
انقلاب
اذربایجان
هنوز از مسیر
زیرزمینی
خارج نشده و
عمومیت پیدا
نکرده است به
همین دلیل هم
او حق دارد
نگران خود و
خانواده اش
باشد مخصوصاً
در منطقه
اذربایجان که
یکصد سال در
معرض امواج
سهمگین و
گمراه کننده
قرار داشته و
تعداد بی
شماری از سوی
دو رژیم
شئونیستی
سلطنتی و
اسلامی مورد
شستشوی مغزی
قرار گرفته
اند و سعی می
کنند با تقلید
از دیگران
برای خود
هویت
دروغین بدست
آورند چون
فرکانس های
کثیف و حقارت
آمیز
شئونیستی امان
از آنان برده
است به همین
خاطر وظیفه
ماست که امروز
با اطلاع
رسانی خود در
خصوص هویت ملی
، با پشتیبانه
فرهنگی و
تاریخی خود از
حقوق انسانی و
شهروندی خود
در آینده دفاع
کنیم برای
رسیدن به این
هدف بزرگ هم
چاره ای جز
بیدار کردن
ملت نداریم.
مختار
گفت: دوستان
عزیز به راه
خود ایمان
داشته باشید و
مطمئن باشید
آینده به نفع
مظلومین ( یعنی
ملل تحت ستم
در ایران به
ویژه
اذربایجان)
رقم خواهد
خورد و به
همین خاطر قبل
از اینکه فرصت
های تاریخی و
سرنوشت ساز را
از دست بدهیم برخیزیم
و برای هدف
خود بکوشیم.
مجید گفت:
من از همین
امروز سعی می
کنم در باشگاه
و محله ی
خودمان از
جوانان پول
جمع آوری کنم
تا حداقل برای
تهیه کاغذ پول
داشته باشیم
حتی اگر لازم
شد شبانه روز
می نشینیم و
اعلامیه ها را
با دست می
نویسم مختار
در حالیکه دست
خود را بر
شانه چپ مجید
می نهاد گفت
شما نگران
دستگاه
فتوکپی نباشید
من همین امشب
با شخص مورد
نظر صحبت می کنم
و اگر شد پول
دستگاه
فتوکپی را
دریافت میکنم.
بابک هم
در حالیکه ظرف
انگور را به
طرف مجید و مختار
دراز می کرد
گفت پس قرار
ما فردا 5
بعدازظهر در
خانه ما ولی
دوستان من از
شما خواهش می
کنم احتیاط
کنید چونکه
رژیم بیدار
شده و از حرکت
بیداری
اذربایجان
وحشت زده و
هولناک است.
مجید یک
خوشه از انگور
را بدست گرفت
و در حالیکه
همراه با
مختار و بابک
از جا برمی
خاست گفت : نگران
نباشید ما
حواسمان جمع
است .
تهران 28
اردیبهشت ماه
ساعت 30/23 دقیقه شب
همه لامپ
های کاخ مرمر
در نهاد ریاست
جمهوری روشن
بود و احمدی
نژاد به همراه
مهدی و
حاج علی هنوز
در حال برنامه
ریزی برای
سرکوب جنبش
بیداری
اذربایجان
بودند.
مهدی در
حالیکه نفس
عمیقی می کشید
گفت به نظر من
سه راه وجود
دارد اول
اینکه : حرکت
مدنی
اذربایجان را
به سمت خشونت
سوق بدهیم مثل
دیگر مناطقی
که خواسته هایشان
را در نطفه
خفه کردیم.
احمدی
نژاد در
حالیکه چشمان
خود را عمیق
درنگاههای
متفکر مهدی
دوخته بود
پرسید چطوری؟
مهدی گفت:
کافیست یک تیم
از بر و بچه
های قرارگاه
رمضان را راهی
اذربایجان
کنیم تا چند
تا بمب صوتی
منفجر کنند ،
انفجار چند تا
بمب صوتی و یا
حتی غیرصوتی مجوز
حضور پلیس و
نیروهای
امنیتی در
خیابانها و
محلات را صادر
می کند و ما آن
موقع
میتونیم یکی
یکی فعالان
تجزیه طلبی در
اذربایجان را
از سوراخ موش
هایشان بیرون
بکشیم و دستگیر
کنیم.
دوم اینکه
می توانیم بین
ترکها و کردها
در منطقه
درگیری راه
بیاندازیم
بهترین جا
شهرستان ارومیه
است کار سختی
هم نیست کافیه
یه گروه از
نیروهای
آموزش دیده را
راهی این شهر
کنیم تا شبها
بنام کردها به
ترکها حمله
کنند و یا
بنام ترکها،
کردها را مورد
تهاجم قرار
دهند و مطمئن
باشید اگر ما
این کار را بکنیم
آنها به جان
هم می افتند و
بعد از اینکه
تعداد بی
شماری از
همدیگری را
کشتند پلیس
وارد عمل میشه
و آنها را به
زور چماق ساکت
می کند و بعد
از آن هم آنها
مبارزه علیه
حکومت مرکزی
را رها می
کنند و به
مبارزه با هم
مشغول می شوند
همان کاری که
در ترکیه صورت
می گیره جهت
یادآوری لازم
است این را
بگویم که گروه
مسلح کردهای
ترکیه در
پرونده انرژی
هسته ای بزرگ
ترین کمک را
به ما کرده
اند حضور این
نیروها در خاک
ایران و
عملیاتهای
جسته و گریخته
ای آنها علیه
ترکیه باعث شد
تا ترکیه برای
نابودی این
گروه مسلح هم
که شده به ما
نزدیک شود
وگرنه معلوم
نبود
اگرکردهای
مخالف ترکیه
نبودند این
کشور چه موضع
ای علیه ما می
گرفت.
و سومین
راه اینکه همه
روزنامه های
محلی که به
زبان ترکی
منتشر می شوند
را تعطیل کنیم
و همه مراکزی
که می توانند
محلی برای
تجمع مردم
باشند را تحت
نظر بگیریم تا
فعالان حرکت بیداری
اذربایجان
نتوانند در
این مراکز افکار
تجزیه طلبی
خود را تبلیغ
کنند.
حاج علی
که تا این
لحظه ساکت بود
و به حرفهای مهدی
گوش می داد
گفت: اگر
اجازه بدهید
من هم یک سوال
دارم و سپس در
حالیکه
پرونده را
نشان می داد از
احمدی نژاد
پرسید آیا در
این پرونده
آمار تقریبی
از طرفداران
تجزیه طلبی
ارائه شده است
یا نه؟
بدنبال
این سوال ،
احمدی نژاد در
حالیکه نیم نگاهی
به داخل
پرونده می
انداخت گفت :
نه چنین آماری
وجود ندارد
ولی ما این را
می دانیم که
همه ساله در
تیرماه نزدیک
به یک میلیون
نفر در قلعه
بابک که در
شهر کلیبر واقع
شده به دور هم
جمع می شوند و
شعارهای هویت
طلبی سر می
دهند و موزیک
می زنند و می
رقصند.
حاج
علی که
با دقت به
حرفهای احمدی
نژاد گوش می
داد گفت : با
این حساب ما
باید حساسیت
مردم
اذربایجان را
نسبت به زبان
و فرهنگ شان
مورد آزمایش
قرار دهیم!
مهدی در
حالیکه
سیگاری از
پاکت در می
آورد گفت
ببخشید محمود
جون می دانم
که در دفتر
کار رئیس
جمهور نمیشه
سیگار کشید ولی
جلسه ما به
درازا کشید
اگر اجازه
بدهید چند
لحظه زنگ تنفس
اعلام کنیم تا
من هم بتونم
یه نخ سیگار
بکشم.
احمدی نژاد
نگاهی به ساعت
روی دیوار
انداخت گفت:
ای بابا ساعت
از 1 بامداد
گذشته و ما
هنوز شام نخوردیم.
بعد رو کرد به
مهدی و گفت
اقا مهدی تا
شما سیگارت را
بکشی منهم
میگم برایمان
غذا بیاورند .
مهدی از اتاق
خارج شد و از
پله ها پائین
امد و از کاخ
مرمر خارج شد
.فضای بیرون
کاخ تقریباً
نیمه روشن بود
به سمت یکی از
درختهای کنار
ساختمان رفت و
سیگار خود را
روشن کرد
اسمان صاف بود
و ستاره ها در
آن دور دستها سوسو
می زد مهدی در
حالیکه پک
عمیقی به
سیگارش می زد
با خود می
اندیشید که به
هر قیمتی که
شده نباید
گذاشت جمهوری
اسلامی
سرنگون شود
سپس با خود
گفت خطرات
بزرگی را ما
پشت سر گذاشتیم
این بار هم
مثل گذشته
پیروز خواهیم
بود مخصوصا
وقتی نیروهای
مذهبی بدانند
که عده ای در
کشور پیدا شده
اند تا امت
واحد اسلامی
را از هم جدا
کنند آن موقع
است که بی رحم
تر از هر زمان
دیگری به هیچ
مخالفی رحم و
ترحم نخواهند
کرد.
مهدی
آخرین پک را
هم که به
سیگارش زد مرد
جوانی را دید
که با سینی پر
از غذا به سمت
کاخ مرمر در
حال حرکت است
با خود گفت که
خب این هم از
غذا بهتره
هرچه زودتر به
داخل بروم
جوانی که سینی
بزرگ غذا را
در دست داشت
وارد شد و
مهدی هم پشت سر
او وارد شد و
بعد از اینکه
توسط محافظین
مورد بازرسی
بدنی قرار
گرفت به طرف
پله ها راه
افتاد مهدی
وقتی وارد
اتاق شد دید
احمدی نژاد و حاج علی برقی از
خوشحالی در
چشمانشان در
حال جهیدن است
با عجله گفت
باعث این
خوشحالی چیه؟
احمدی
نژاد از جایش
برخاست و گفت
یافتیم!
مهدی پرسید:
چی را یافتید؟
احمدی
نژاد گفت: راه
حل این معمای
پیچیده را و خواست
توضیح بدهد که
در به صدا
درآمد و با
دستور احمدی
نژاد مرد جوان
با سینی پر از
غذا وارد شد و
سینی غذا را
در گوشه ای
دیگر از اتاق
قرار داد و در
حالیکه می
پرسید امر
دیگری
ندارید؟ به
سمت درب اتاق
راه افتاد
احمدی نژاد از
وی تشکر کرد و
مرد جوان رفت.
احمدی
نژاد با خارج
شدن مرد جوان
از مهدی و حاج
علی. دعوت کرد
تا به طرف میز
غذاخوری رفته
و غذا بخورند
هنوز به میز
غذا خوری
نرسیده بودند که
مهدی در
حالیکه می
خندید با لحنی
خودمانی گفت
راستی اقای
رئیس جمهور
شما نمی ترسید
این غذا را بخورید
شاید توش چیز،
میزی ریخته
باشند؟
احمدی
نژاد که به
نزدیکی های
میز غذا خوری
رسیده بود
نگاهی به مهدی
انداخت و گفت
تو نگرانی منی
یا نگران
خودت؟ و ادامه
داد که نگران
نباشید همه چی
تحت کنترل است
به همین خاطر
با خیال راحت
غذایتان را
بخورید.
حاج علی
در حالیکه
بشقاب خود را
پر از برنج می کرد
گفت: اولین
باری هست که
در طول عمرم
نصف شب چلوکباب
می خورم!
احمدی نژاد
خنده ای کرد و
گفت ولی من
عادت کردم به
این جور غذا
خوردن .
اما این
گفتمان
خودمانی زیاد
طولانی نشد
چون که مهدی از
رئیس جمهور
خواست تا در
خصوص راه حل
معما بگوید و
این درخواست
مهدی باعث شد
تا آنها جلسه
خودرا پای میز
غذا خوری
ادامه دهند.
احمدی
نژاد نگاهی
به حاج
علی انداخت
و در حالیکه
می خندید به
مهدی گفت پای
غذا سوال کردی
اگه من جواب
بدم حالت بهم
نخوره؟
مهدی گفت :
مگه چه خبره؟
حاج علی
در پاسخ مهدی
گفت: چونکه
راه حل معما سوسک
است.
مهدی با
تعجب گفت :
سوسک؟
احمدی
نژاد و حاج
علی با هم
گفتند بله
سوسک!
مهدی
پرسید : چرا
سوسک؟
احمدی
نژاد گفت این
سوال تو را
باید حاج علی
پاسخ دهد.
حاج علی
در حالیکه
لیوان
نوشیدنی خود
را تا نزدیکی
دهان خود بالا
برده بود و می
خواست بخورد گفت:
اقا مهدی
فعلاً سوسک را
بی خیال شو تا
لذت این
چلوکباب نپره!
قبل از
مهدی ، احمدی
نژاد در
حالیکه خنده
معنی داری می
کرد گفت: عجب
شب به یاد
ماندنی هست
امشب . من که تا
آخر عمر م
فراموش نمی
کنم چون که
امشب چلوکباب
اذربایجانی
خوردیم تا
برای
اذربایجانیها
نقشه های
ناخوانده طرح
کنیم.
وقتی که
خوردن غذا
تمام شد یکبار
دیگر مهدی و حاج
علی به همراه
احمدی نژاد به
پای پرونده اذربایجان
آمدند مهدی که
بی قرار نشان
می داد گفت : خب
تعریف کنید
ببینم این
جریان سوسک
چیه؟
احمدی
نژاد نگاهی به
حاج علی
انداخت و
گفت:بهتره
هرچه زودتر
پاسخ این اقا
مهدی ما رو
بدی وگرنه
کارش به آی سی
یو می کشه.
حاج علی
دست دراز کرد
و روزنامه ای
را که در گوشه
میز بود
برداشت و در
حالیکه
روزنامه را به
مهدی نشان می
داد گفت: اگر
ترکها سوسک
بشن برن این
تو چه اتفاقی
می افتد؟.
مهدی در
حالیکه
ابروان خود را
به علامت تعجب
بالا انداخته
بود و لبان
خود را به
نشانه تمجید
غنچه کرده بود
گفت: دو حالت
بیشتر نداره
حاج علی در
حالیکه دست
خود را مقابل
مهدی می گرفت
گفت: اجازه
بده من این دو
حالت را تشریح
کنم حالت اول
اینکه اگر
اذربایجانیها
اینبار هم مثل
گذشته از این
موضوع بگذرند و
واکنشی نشان
ندهند که اگر
این طوری بشه .
معلوم میشه که
فعالیت
فعالان حرکت
بیداری اذربایجان
نتوانسته آن
طور شاید و
باید به هدف و
مقصد خود برسد
و جای نگرانی
نیست و می شود
بعد از آن
اقدامات
سرکوبگرانه
را در غالب
امورات
فرهنگی ، صدا
و سیما و
روزنامه و
مجلات بیشتر
کرد و نمک و
فلفل آن را
زیادتر نمود.
اما حالت دوم
هم اینکه ممکن
است آنها
واکنش نشان
دهند که در
این صورت یک
فاصله عمیق و
شکاف بزرگی بین
ایرانیان به
وجود آورده
ایم که سالیان
زمان لازم است
تا این شکاف و
فاصله عمیق
ترمیم یابد
فقط بایستی از
همین حالا
خودمان را
آماده کنیم و
نیروهای لازم
را برای سرکوب
اغتشاشات
احتمالی به
مناطق اعزام
کنیم.
مهدی با
شنیدن طرح
احمدی نژاد و
حاج علی گفت :باید
اعتراف کنم
طرحتان واقعا
یک طرح جذاب و جالب
است که از آن
بوی شیطان به
مشام می رسد
فکر می کنم
صحنه کارزار
دو
ناسیونالیست
فارس و ترک
ارزش تماشا
داشته باشد و
این حرکت در
نهایت به نفع
اردوی جهانی
اسلام به
اتمام برسد
چون در صورت
متلاشی شدن و
سرنگونی نظام
اسلامی در ایران
، ممکن است
ایرانیان یکی
از مخالفان
سرسخت اردوی
جهانی اسلام
شوند همانطوریکه
سقوط قدرت
مسیحیت در
اروپا باعث شد
تا مردم از
دین دوری کنند
به همین خاطر
با توجه به تهدیدات
جهانی علیه
نظام جمهوری
اسلامی که ابعاد
آن هر روز
وسیعتر می شود
بایستی کاری
کرد تا بعد از
نظام جمهوری
اسلامی،
ایران به این
شکل باقی
نماند چون
ایران بعد از
جمهوری اسلامی
به این شکل
شاید خیلی
خطرناک تر از
دوران حکومت
محمدرضا
پهلوی برای
جهان اسلام
باشد مهدی بعد
از این
اظهارات در
حالیکه چشم در
نگاههای حاج
علی و احمدی
نژاد دوخته
بود تا اثرات حرفهای
خودرا در
چشمان آنها
ببینید در ادامه
گفت : هرچند که
خیلی ها
اعتقاد دارند
فعلاً امریکا
در عراق به
باتلاق فرو
رفته و نمی تواند
علیه جمهوری
اسلامی دست به
اقدامات نظام
بزند ولی من
با این تفسیر
مخالف هستم و
مطمئنم که
امریکا به
همراهی
اتحادیه
اروپا و چند کشور
در منطقه به
جمهوری
اسلامی حمله
نظامی خواهد
کرد و نظام
اسلامی ایران
هم به دست آنها
سقوط خواهد
نمود. اینکه
دل خوش داریم
به اینکه
امریکا در
عراق تو گل
مانده و کاری
از او ساخته
نیست نه تنها
اشتباه بلکه
حماقتی محض می
باشد چون که
امریکا قبلاً
هم در این
باتلاقها
افتاده بود
مثل باتلاق
ویتنام ، باتلاق
لبنان ولی با
این تجربه های
تلخ باز هم دست
از حمات
برنداشت و به
عراق حمله کرد
، حالا که بحث
به اینجا رسید
من از شما
اجازه می خواهم
فرصتی به من
بدهید تا
خوابی که چند
شب پیش دیدم
را برایتان
تعریف کنم
هرچند که
دیروقته و کم
کم هوا داره
روشن می شود
ولی این خواب
من ارزش شنیدن
دارد. مهدی
بدنبال این
مطالب در
حالیکه به
هردوی آنها
یعنی حاج علی
و احمدی نژاد
اشاره می کرد
گفت اجازه می
دهید و آنها
با تکان دادن
سر خود به
علامت بله
موافقت خود را
اعلام کردند.
مهدی پارچ
آب را برداشت
و در حالی که
لیوان کنار
دست خود را پر از
آب می کرد گفت:
همانطوریکه
گفتم چند شب
پیش خواب
عجیبی دیدم
اسرائیلی ها
به شهر حمله
کرده بودندو
بی رحمانه همه
را می کشتند
جنگ های خیابانی
راه افتاده
بود
هواپیماهای
امریکایی در
بالا و
نیروهای
اسرائیلی از
پائین هرآنچه
را که می
دیدند به
رگبار می
بستند و ویران
می کردند این
جنگ یک هفته
ادامه داشت و
رادیوهای
خارجی هر لحظه
اخبار ناامید
کننده ای منتشر
می کردند هر
چند که
رادیویی
دولتی جمهوری اسلامی
از حماسه
آفرینی ملت در
مقابل دشمنان خارجی
می گفت ولی در
عمل هر روز
مناطقی از کشور
به تصرف
نیروهای
اسرائیی و
امریکایی در
می آمد گفته
می شد مقام
معظم رهبری از
دومین روز جنگ
مفقود الاثر
شده است و
اقای احمدی
نژاد در اولین
روز حمله به
جمهوری
اسلامی در
دفتر کارش به
دلیل بمباران
به شهادت
رسیده است.
وقتی که
خواب مهدی به
اینجا رسید
دستمال کاغذی
برداشت و عرق
پیشانی خود را
پاک کرد او به
قدری وحشت زده
بود که انگار
همین حالا این
خواب را دیده
باشد سپس در
حالیکه زبان
خود را بر روی
لبانش می کشید
تا خشکی آنها
از بین ببرد
لیوان آب را
سرکشید و در
ادامه گفت:به
نظرم هفته دوم
جنگ بود و
حملات هوایی
علیه تهران همچنان
ادامه داشت
دهها هزار از
زنان تهرانی
در حالیکه
مانتو و روسری
های خود را برداشته
بودند در
خیابان های
شمالی تهران
شیرینی پخش می
کردند و
گروههایی از
جوانان هم به
پادگان ها
حمله می کردند
و آنها را به
آتش می کشیدند
و جمعیت عظیمی
از خانواده
های سیاسیون تیرباران
شده هم که به
دو گروه تقسیم
شده بودند به
زندان اوین و
مدرسه حوزه
علمیه قم یورش
برده بودند
آنچه که در
خواب به نظرم
می آمد این
بود که همه
مسئولین
فراری شده
بودند و تهران
به تصرف
امریکائیها و
اسرائیلی ها
در آمده بود و
امریکایی ها
با کمک
مجاهدین و
سلطنت طلب ها
حجاب از سر
زنان ایرانی
می کشیدند و
می گفتند
دوران اسارت و
بردگی به
اتمام رسیده
است.
مهدی
سرگرم
بازگویی خواب
وحشتناک خود
بود که احمدی
نژاد دست در
مقابل دهان وی
گرفت و گفت آقا
مهدی لطفاً
ادامه نده این
فقط یه خواب
بوده همین!
مهدی در
حالیکه از
جایش بر می
خاست گفت منو
ببخشید که شما
را هم ناراحت
کردم من آبی
به دست و
صورتم می زنم
و بر می گردم .
هوا گرگ و میش
شده بود عقربه
های ساعت دیواری5
صبح را شان می
داد احمدی
نژاد نگاهی به
مهدی و حاج
علی
انداخت و گفت
جلسه ما در این
ساعت به پایان
می رسد و من
فردا بعد از
ظهر منتظر شما
هستم . سپس به
مهدی گفت برای
اینکه
اطلاعاتی در
خصوص حرکت های
مشکوک اذربایجان
کسب کنی من
ازت می خوام
سری به وزارت
اطلاعات بزنی
زندانی سیاسی
در آنجا وجود
دارد که می
تواند به شما
کمک کند من با
وزارت هماهنگ
می کنم حالا
زودتر برین تا
حداقل یه چرتی
بزنید سه یا
چهار ساعت
فرصت دارید.
تبریز 29
اردیبهشت ماه
1385
مختار از
خوشحالی در
پوست نمی
گنجید و
قدمهای خود را
بلندتر از
همیشه برمی
داشت تا هرچه
زودتر به منزل
بابک برسد
بابک هم هرچند
دقیقه یکبار
به ساعت خود
نگاهی می
انداخت تا
مطمئن شود مجید
و مختار دیر
نکرده باشند
چند دقیقه از
آخرین نگاه
بابک به ساعت
مچی اش نگذشته
بود که صدای
زنگ خانه به
صدا در آمد
بابک با عجله
خود را به جلو
در رساند و
قبل از اینکه
در را بگشاید
پرسید کیه؟
مختار با
همان صدای قوی
و با تونی
محکم و استوار
گفت باز کن
آقا بابک منم.
بابک با
شنیدن صدای
مختار باعجله
و شتاب در را
به روی مختار
گشود و در
حالیکه نگاهی
به اطراف می
انداخت از
مختار پرسید
کسی تو را
تعقیب نمی کرد
مختار هم به
خاطر اینکه
مطمئن تر شود
قبل از ورود
به خانه سرش
را چرخاند و
اطراف را یکبار
دیگر مورد
بررسی قرار
داد همه چیز
عادی بود و
تنها یک
پسربچه با
دوچرخه خود در
حال دوچرخه
سواری دیده می
شود وقتیکه
مختار متوجه
چیز مشکوکی در
محله نشد به
آرامی وارد شد
و از خوشحالی
در حالیکه
بابک را در
آغوش می گرفت
گفت: مشکل
دستگاه
فتوکپی حل شد
و سپس به جیب
خود اشاره کرد
و گفت: پولش را
گرفته ام.
بابک هم
که با شنیدن
این خبر
خوشحال کننده
تحمل از دست
داده بود در
حالیکه با دست
به شانه ی مختار
می زد گفت: یا
شاسین.
بابک به
همراه مختار
وارد اتاق
شدند بابک مجدداً
نگاهی به ساعت
خود انداخت و
گفت از مجید خبری
نشد.
مختار گفت
نگران نباش من
اونو چهار ساعت
پیش دیدم و
فرستادمش تا
یک دستگاه اتومبیل
تهیه کنه!
بابک و
مختار هنوز
ننشسته بودند
که صدای زنگ خانه
به صدا در آمد
مختار گفت:
عجب حلال زاده
ای!
بابک رو
کرد به مختار
و گفت: تو
بنشین من در
را باز می کنم.
مختار
نشست و دقایقی
بعد مجید به
همراه بابک وارد
اتاق شد.مجید
بعد از ورود
به اتاق یک
راست به طرف
مختار رفت و
در حالیکه با
او دست می داد
گفت: اتومبیل
آماده است
مختار هم
که انگشتان
دستش در اثر
فشار دست مجید
به هم چسبیده
بود و با خنده
و شوخی داشت
آنها را از هم
جدا می کرد
گفت : پول
دستگاه
فتوکپی را هم
من تهیه کرده
ام.
در این
هنگام بابک که
برای دقایقی
آن دو را تنها
گذاشته بود با
یک سینی چایی
به اتاق برگشت
و در حالیکه
سینی چای را
روی زمین می
گذاشت گفت:
بچه ها
امشب جلسه
فعالان حرکت
ملی
اذربایجان در
یکی از باغات
شهر ایلخیچی
برگزار می شود
اگر کاری
ندارید من از
شما دعوت می
کنم که با هم
به آنجا برویم
هم شما از
نزدیک با
دوستان
درحرکت ملی
آشنا می شوید
و هم اینکه
دوستان دیگر
شما را می
شناسند ، آیا
امشب وقت دارید؟
مجید و
مختار نگاهی
به هم
انداختند و در
پاسخ به بابک
گفتند هرچی
شما بگید.
بابک گفت :
خب حالا که
موافقید با من
به آنجا
بیایید پس
بهتره یه کاری
بکنیم.
مجید
پرسید: چه کاری
بابک پاسخ
داد شما چایی
تون را بخورید
تا من به شما
بگم ، اول
اینکه باید
اتومبیل را
استتار کنیم.
مختار با
تعجب
گفت:چطوری ؟
بابک گفت
در پارکینگ را
باز می کنم
مجید اتومبیل
را بیاورد تو سپس با
خاک یکی از گلدانها
گل درست می
کنیم و می
پاشیم روی
اتومبیل
مخصوصاً روی
شماره تا کسی
نتواند شماره
اتومبیل را
یادداشت کند.و
در ثانی
پاشیدن گل روی
اتومبیل پلیس
و مأموران
امنیتی را به
اتومبیل
مشکوک نمی کند
چون فکر می
کنند عبور از
منطقه گلی
باعث شده تا
شماره
اتومبیل قابل
خواندن نباشد.
هر سه نفر
آنها وقتی که
چای خوردنشان
به اتمام رسید
با هم به
پارکینگ
رفتند و
همانطوریکه
بابک گفته بود
اتومبیل را
برای رفتن به
جلسه آماده
کردند وقتی که
گل مالیدن
اتومبیل به
اتمام رسید
بابک نگاهی به
ساعت مچی خود
انداخت و گفت:
خب فعلاً سه
ساعت فرصت داریم
بهتره بریم
داخل بعد از
اینکه آنها به
اتاق برگشتند
بابک گفت : شما
بشینید تا من
برم برای شام
یه چیزی تدارک
ببینم البته
ببخشید چون
مادرم امروز
در خانه نیست
نتوانستم
شاید و باید
از شما
پذیرایی کنم.
بابک
خواست از اتاق
خارج شود که
مجید از او پرسید:
کمک نمی خوای؟
بابک پاسخ
داد:چراکه نه.
مجید
برخاست تا با
بابک به
آشپزخانه
برود که مختار
گفت: خب شما دو
نفر به
آشپزخانه می
روید من تنها
چیکار کنم؟
بدنبال
این حرف مختار
هر سه نفر
آنها زدن زیر خنده
در این میان
بابک رو کرد
به مختار گفت:
میل خودت است
اگر می خوای
با ما به
آشپزخانه بیا
و یا اینکه
ماهواره را
روشن کنم تا
برنامه های
گون آز تی وی
را ببینی .
مختار در
حالیکه کمی در
جای خود جابجا
می شد با خوشحالی
گفت : مگه
ماهوره دارید؟
بابک گفت:
البته که
داریم مگه
بدون ماهواره
میشه زندگی
کرد مختار در
حالیکه حرف
بابک را تائید
می کرد گفت: پس
لطفاً
ماهواره را روشن
کن تا گون آز
تی وی را
ببینم خیلی
وقت بود آرزو
داشتم برنامه
های این
تلویزیون را
ببینم بچه هایی
که ماهواره
دارند خیلی
تعریف اش را
می کردند.
بابک در
حالیکه می
گفت: بچه ها
راست گفتن
واقعاً هم
قابل تعریف
است کنترل را
برداشت و
ابتدا
تلویزیون سپس
ماهواره را
روشن کرد چند ثانیه
نگذشته بود که
احمد اوبالی
مجری و مدیر این
تلویزیون در
صحنه مستطیلی
شکل تلویزیون ظاهرشد مختار
مشغول تماشای
گون آز تی وی
شد ومجید و
بابک هم به
آشپزخانه
رفتند تا تدارک
شام را ببینند.
هوا
کم کم داشت
تاریک می شد
که بابک به
همراه مجید و
مختار از خانه
خارج شدند و
سوار اتومبیل
شده و به سمت
ایلخچی راه افتادند
. خیابانهای
تبریز طبق
معمول شلوغ بود
و عابران
پیاده در
پیاده روها در
حرکت بودند
چراغ های روشن
مغازه ها سوسو
می زدند و
صدای بوق
اتومبیلها
مدام به گوش
می رسید گویی
همه رانندگان
برای رسیدن به
خانه هایشان عجله
می کردند.
هرچند که ظاهر
تبریز آرام به
نظر می رسید
ولی شواهد
نشان می داد
که تبریز آتش زیر
خاکستر است.
اتومبیل حامل
آنها با سرعت
تمام
خیابانها را پشت
سر می گذاشت و
به مقصد
نزدیکتر می شد
همچنان که
مجید سرگرم
رانندگی بود
از بابک پرسید
: بابک جان تو
به اینترنت هم
دسترسی داری؟
بابک پاسخ داد
: آره
مختار
گفت: می بینید
دنیا چهار نعل
به سمت تکامل
و پشرفت می
تازد مجید به
میان سخنان
مختار آمدو
گفت: بله
دقیقاً همین
طوره که شما
میگید می
دانید همین اینترنت
چقدر به کمک
ما آمده است
همین اینترنت
بود که قدرت
یک صدای رژیم
شئونیستی و
فاشیستی
اسلامی ایران
را در هم شکست
هرچند آمار
استفاده
کنندگان از
اینترنت در
ایران چندان
زیاد نیست ولی
همین هم غنیمت
است.مجید داشت
در مورد
اینترنت
توضیح می داد
که بابک گفت:
خب بچه ها
داریم به پلیس
راه نزدیک می
شویم یادتون
باشه اگر جلو
ما را گرفتند
ما را برای
عروسی به
ایلخچی دعوت
کرده اند که
داریم میریم
عروسی
چند
دقیقه بیشتر
طول نکشید که
آنها به پلیس
راه رسیدند
مجید سرعت
اتومبیل خود
را پائین آورد
و سعی کرد
خیلی خونسرد و
آرام از کنار
مأموران
انتظامی
بگذرد اما چند
قدم تا نیروهای
انتظامی که در
وسط محوطه
پلیس راه ایستاده
بودند فاصله
مانده بود که
یکی از مأموران
انتظامی با
تکان دادن
تابلوی کوچک
ایست و بازرسی
از آنان خواست
تا اتومبیل
خود را متوقف
کنند.مجید به
آرامی
اتومبیل خود
را به سمت
راست جاده
هدایت کرد و
سپس آن را
متوقف نمود مأمور
هم از راه
رسید مجید
شیشه اتومبیل
را پائین آورد
وقتی اتومبیل
آنها متوقف شد
مامور انتظامی
در حالیکه به
آنها نزدیک می
شد گفت: لطفاً
گواهینامه و
کارت ماشین،
مجید در
حالیکه کارت
ماشین و
گواهینامه
خود را از لای
پنجره
اتومبیل به
طرف او دراز
می کرد گفت:
خسته نباشید
سرکار! مامور
انتظامی کارت
ماشین و گواهینامه
مجید را از او
گرفت و بعد از
اینکه کارت
ماشین را با
شماره پلاک
مطابقت داد
یکبار دیگر به
سمت آنها آمد
و در حالیکه
خم شده بود و کنجکاوانه
به داخل
اتومبیل نگاه
می کرد از
مجید پرسید
کجا تشریف می
برید؟ مجید هم
بدون معطلی
طبق گفته های
بابک پاسخ داد
: با اجازه شما
داریم میریم
عروسی ! مامور
انتظامی گفت:
تشریف بیارد
پائین و در
صندوق عقب را
باز کنید.
مجید هم خیلی
خونسرد از
اتومبیل
پیاده شد و به
سمت عقب
اتومبیل رفت و
کلید انداخت
صندوق عقب را
باز کرد و سپس
درب آن را بلند
نمود بدنبال
باز شدن در
صندوق عقب
مامور انتظامی
چراغ قوه
همراه خود را
روشن کرد و
شروع به
بازرسی داخل
صندوق کرد از
آنجائی چیزی
در صندوق نبود
رو کرد به
مجید و گفت می
توانید تشریف
ببرید و مجید
هم خیلی آرام
به داخل
اتومبیل
برگشت و به
راه خود ادامه
داد وقتی که
چراغ های شهر
ایلخچی از دور
نمایان شد
بابک رو کرد
به مجید و گفت
وقتی که به
ایلخچی رسیدیم
اولین خیابان
سمت راست را
برو داخل!
وقتی که مجید
وارد اولین
خیابان دست
راست خود شد
بابک گفت همین
طور مستقیم
برو جلو
تقریباً
دویست یا سیصد
متر که بریم
به یک باغ
بزرگ می رسیم.مجید
وقتی که دید
خیابان خلوته
و کسی هم به
چشم نمی خوره
پایش را روی
پدال گاز فشار
داد تا هرچه
زودتر به باغی
که بابک گفته
برسند.
همانطوریکه
مجید اتومبیل
را با سرعت به
طرف محل جلسه
می راند بابک
محل را تحت
کنترل داشت
وقتی که به
فاصله ی کمی
از محل قرار
رسیدند بابک
در حالیکه از
مجید می خواست
اتومبیل را در
گوشه ای متوقف
کند با انگشت
خود باغی را نشان
داد و گفت: خب
آقایان همین
جاست بهتره ماشین
را همین جاها
پارک کنیم و
الباقی راه را
هم پیدا برویم
جلو محل جلسه
خلوت باشه
بهتره.
مجید
اتومبیل را به
گوشه ای کشید
و پارک کرد وسپس
همگی از
اتومبیل
پیاده شدند
مجید با قفل و
زنجیره ی که
همراه داشت
فرمان و پدال
گاز و ترمز را
به هم محکم
قفل کرد و سپس
درهای
اتومبیل را
بست و بعد از
اینکه یکی یکی
درهای ماشین
را کنترل کرد
و از قفل بودن
آنها مطمئن شد
به جمع بابک و
مختار پیوست .
بابک جلو
افتاد و آنها
هم با فاصله
چند متر از هم
بدنبال بابک
راه افتادند
آسمان ایلخچی
ابری بود و
وجود ابرهای
باعث شده بود
که تاریکی مطلقی
شهر را گرفته
باشد و از
انجائیکه
بیشتر لامپ
های تیرهای
برق شکسته بود
همین موضوع
باعث شده بود
که خیابان در
خاموشی مطلق
فرو رفته باشد.
تاریکی
مطلق حاکم بر
خیابان هرچند
راه رفتن آنها
را با مشکل
مواجه کرده
بود ولی حسن
دیگری داشت آن
هم اینکه کسی
نمی توانست
آنها را به راحتی
شناسائی کند.
بابک
جلوتر از همه
به درب بزرگی
رسید که در کنار
آن در کوچک
چوبی وجود
داشت بابک
برگشت و به
مجید و مختار
که آرام به
طوریکه صدایی
بلند نشود تا
مبادا توجه
کسی را به خود
جلب کنند و به
طرف بابک می
آمدند نگاهی
انداخت و سپس
به سمت در
کوچک چوبی رفت
و سه ضربه به
در چوبی زد از
پشت در صدای
مردی آمد که
سوال می کرد
کیه؟
بابک در
حالیکه با
دستان خود دور
دهانش را
گرفته بود گفت
: بابک زنده
است.
مرد داخل
باغ با شنیدن
جمله رمز
یکبار دیگر پرسید
شما کی هستید؟
بابک
یکبار دیگر
دستان خود را
به دور دهانش
گرفت و گفت:من
آمده ام تا
بگویم
ستارخان
بیدار است.
بابک بعد
از گفتن دومین
جمله رمز
منتظر ماند تا
در باز شود.
طولی
نکشید که در
چوبی در
حالیکه ناله
می کرد باز شد
و مرد قوی
هیکلی در
چهارچوب درب
پدیدار گشت
بدنبال باز
شدن در کوچک
بابک با عجله
وارد شد و در
حالیکه به آن
مرد قوی هیکل
سلام می داد
گفت لطفاً در
را نبندید دو
نفر از بچه ها
پشت سر من
هستند که الان
می رسند جمله
بابک به اتمام
نرسیده بود که
مجید و مختار
هم با فاصله ی
کم از هم وارد
باغ شدند.
بابک ،
مجید و مختار
در حالیکه با
راهنمایی آن
مرد قوی هیکل
به سمت
ساختمان وسط
باغ قدم بر می
داشتند بابک
در همان حال
از آن مرد قوی
هیکل پرسید
دوستان همگی
آمده اند؟
مرد قوی
هیکل که جلوتر
از آنها در
حرکت بود به عقب
برگشت و در
پاسخ به بابک
گفت: بله فقط
شما دیر کردید!
بعد از
پاسخ آن مرد
قوی هیکل،
سکوت بر فضا
حاکم شد و هر
سه نفر آنها
به دنبال آن
مرد قوی هیکل از
چند پله بالا
رفتند و بعد
از گذشتن از
یک بالکن
نسبتاً بزرگ
وارد محوطه
داخلی
ساختمان شدند
و بعد از طی
کردن یک راهرو
مربعی شکل
تقریباً بزرگ
وارد اتاق
پذیرائی شدند
داخل اتاق پذیرائی
نزدیک به سی
نفر نشسته
بودند و با هم
حرف می زدند
با ورود بابک
و مختار و
مجید به داخل
اتاق همه
نگاهها به سمت
آنها جلب شد در
این هنگام مردی که
پیراهن سفیدی
بر تن داشت و
موهای خود را
به سمت راست
سرش خوابانده
بود از وسط
جمعیت بلند شد
و به طرف آنها
آمد بابک هم
با دیدن او به
طرف او رفت و
آنها سرگرم خوش
و بش با هم
شدند بعد از
خوش و بش های
معمول بابک آن
مرد پیراهن
سفید را به
طرف مجید و
مختار برد تا
به آنها معرفی
کند وقتی که بابک
به مجید و
مختار رسید در
حالیکه آن مرد
پیراهن سفید
را به آنها
نشان می داد
گفت: بچه ها ایشان
اقا آراز رئیس
گروه ماست
مجید و مختار
هم که با
شنیدن حرفهای
بابک از
جایشان نیم
خیز شده بودند
دست خود را به
سمت آراز دراز
کردند و در
حالیکه
خودشان را
معرفی می کردند
از دیدن آراز
ابراز
خوشحالی و
خرسندی نمودند
بعد از مراسم
معرفی آراز از
مجید و مختار
خواست به
همراه او به
وسط جمع
بیایند.
آراز به
وسط اتاق رفت
و در حالیکه
مجید و مختاررا
به جمع حاضران
نشان می داد
گفت: دوستان
یک لحظه سکوت
کنید و بشنوید
چه می گویم
جمعیت ساکت
شدند و چشم در
دهان آراز
دوختند . آراز
گفت: این دو
جوان را که می
بینید اعضای
جدید گروه هستند
که اقا بابک
آنها را معرفی
کرده است و
سپس ابتدا
مختار و
بدنبال آن
مجید را به
حاضرین نشان
داد بعد از
انجام مراسم
معارفه، آراز
گفت: خب
دوستان ، زمان
داره می گذره
کم کم بهتره
است که به اصل
مطلب
بپردازیم.
جمعیت
حاضر ساکت
شدند تا آراز
موضوع جلسه را
آغاز کند آراز
بعد از اینکه
تک تک حاضران
را از دید
گذراند گفت:
دوستان عزیز
همراهان
گرامی همانطوریکه
در جلسه قبلی
هم گفتم
تشکیلات سراسری
حرکت بیداری
اذربایجان
تصمیم گرفته
تا مراسم
سالگرد بابک
خرمدین را
امسال به داخل
شهرها هدایت
کند به همین
خاطر امسال
کار ما از سالهای
گذشته سخت تر
است چراکه
باید مردم را
نسبت به
خواسته های
خود آگاه
سازیم و این
آگاه سازی ما
در حال حاضر
از سه مرجع
امکان پذیر
است یک از
طریق گون از
تی وی
تلویزیون
اذربایجان و
دو از طریق
شبکه جهانی
اینترنت و سوم
راه سنتی
اعلامیه پخش
کردن که اثر
سومی از دو مورد
قبلی مهمتر
است چون
همانطوریکه
می دانید اکثریت
مردم از
ماهواره
استفاده نمی
کنند چون فضا
شدیداً بسته
است و رژیم هر
دریچه ای را
که بتواند به
مردم اطلاع
رسانی کند را
می بندد و
اینترنت هم
همین طوراست
اول اینکه درصد
استفاده
کنندگان از
اینترنت
بسیار پائین است
و در ثانی
اقدامات
سرکوبگرانه و
سانسور در فضای
اینترنت هم کم
نیست. به همین
خاطر فعالان
حرکت ملی
اذربایجان در
نظر دارند اول
خردادماه
اقدام به
توزیع گسترده
اعلامیه در خصوص
فراخوان شرکت
در تظاهرات
ضدآپارتاید
در سالروز
مراسم بابک
خرمدین
نمایند لذا ما
تصمیم گرفتیم
امشب در اینجا
جمع شویم و
تقسیم کاری
کنیم.
ما سی نفر
به عنوان
رابطین مناطق
عمل خواهیم کرد
شما دوستان
موظف هستید
سهمیه های
شهرها و حتی
روستاها را
بدست اهالی
این مناطق
برسانید.
در این
موقع بابک دست
خود را بلند
کرد و اجازه خواست
تا حرف بزند
آراز حرف خود
را قطع کرد و از
بابک خواست تا
مطلب خود را
عنوان کند
بابک گفت:
دوستان عزیزم
من به کمک
دوستان عزیزم
مجید و مختار
توانسته ایم
پول خرید یک
دستگاه
فتوکپی و
حداقل صدبسته
کاغذ را تهیه
کنیم و آماده
ایم هر لحظه
که آقاآراز اعلامیه
حرکت ملی
اذربایجان را
در اختیار ما
قرار دهد
تکثیر از آن
را شروع کنیم.
در این
موقع حاضران
در جلسه با
گفتن یاشاسین
از مجید ،
مختار و بابک
تشکر کردند.
در این موقع آراز
گفت: خب با این
حساب مشکل
آماده کردن
اعلامیه در
تیتراژ بالا
رفع شده و می
ماند مساله توزیع
و پخش آن....
تهران 29
اردیبهشت 1385
مهدی با
هماهنگی قبلی
رئیس جمهور
وارد وزارت اطلاعات
می شود و با
راهنمائی
ماموران
امنیتی یکراست
به طبقه زیرین
ساختمان
هدایت می شود
با وجود اینکه
چشمان مهدی از
بدو ورود به
محوطه وزارت
اطلاعات بسته
بود ولی او با
توجه به مسیری
که طی کرده
بود متوجه شد
که به طبقه
زیرین ساختمان
رفته اند طولی
نکشید ماموری
که زیر بغل
مهدی را گرفته
بود و
راهنمائی می
کرد در
مقابل در
اتاقی ایستاد
و بعد از اینکه
چند ضربه به
در زد و با
دستور فردی که
در داخل اتاق
بود مهدی را
به داخل اتاق
برد.
به محض
ورود مهدی به
اتاق مامور
همراه وی چشمان
مهدی را به
دستور همان
مرد که در
داخل اتاق بود
باز کرد مهدی
با دیدن آن
مرد به طرف او
رفت و
در حالیکه می
گفت: محمد ،
محمد چقدر دلم
برات تنگ شده
بود بی معرفت
چرا یادی از
ما نمی کنی
دیگه؟
محمد در
حالیکه از آن
مأمور می
خواست تا اتاق
را ترک کند و
او را با مهدی
تنها بگذارد
به مهدی گفت:
تو که می دانی
سر ما چقدر
شلوغه از سه
ماه پیش فرصت
نکردم یک نهار
یا شام با
خانواده ام
بخورم. کار به
جایی رسیده که
بچه هایم به
من میگن عمو!
مهدی در
حالیکه روی
صندلی می نشست
گفت: آره دیگه
از قدیم گفتن
هرکه بام اش
بیش برف اش
بیشتر.
محمد به
طرف مهدی آمد
و از او پرسید
چیزی میل داری؟
مهدی گفت:
ببخشید
گارسون چی
دارید؟
محمد در
حالیکه می
خندید گفت هر
چی بخوای از
شیرمرغ بگیر
تا جون
آدمیزاد مهدی
در حالیکه دست
محمد را در
دست می گرفت
گفت: من ترجیح
می دهم اول
پرونده را
ببینم و بعد
اگر یه قهوه
بدهید آن را
هم با افتخار
می نوشم.
محمد با
شنیدن
درخواست مهدی
به طرف میز
خود رفت و
شاسی آیفونی
که روی میزش
قرار داشت را
فشار داد و
گفت: لطفاً
پرونده یاشار
را بیارین
دفتر من در
ضمن دو تا
قهوه هم برای
ما بیاورید.
دقایقی
بعد پرونده
یاشار روی میز
کار محمد بود
محمد پرونده
را به مهدی
داد و گفت بیا
این هم پرونده
یاشار! و در
ادامه به او
گفت: اگر
توضیحی خواستی
من در خدمتم.
مهدی در
حالیکه
پرونده را بر
می داشت گفت:
فعلاً که نه
اجازه بده یه
سرکی در
پرونده بکشم و
بعد توضیحات
شما را بشنوم.
محمد گفت:
باشه اگر می
خوای می تونی
پشت اون میز
بنشینی و
پرونده را
مطالعه کنی.
مهدی در
حالیکه از وی
تشکر می کرد
به طرف میز و
صندلی که در
کنار میز محمد
قرار داشت رفت
و پرونده را
باز کرد سپس
کت خود را در
آورد و پشت صندلی
پهن کرد و روی
صندلی نشست و
مشغول مطالعه شد.
در اول
پرونده
مشخصات عمومی
متهم ذکر شده
بود.
اسم: یاشار
اتهام:
اقدام علیه
امنیت ملی
جمهوری
اسلامی ایران،
تحریک اقوام ایرانی
برای تجزیه
طلبی، همکاری
مستمر با خارجیان
تاریخ
دستگیری:
اسفندماه 1384
مراحل
رسیدگی به
پرونده : در
حال تحقیقات و
بازجوئی
مهدی صفحه
اول پرونده را
ورق زد برگ
های بعدی اختصاص
به مراحل
بازجویی از وی
داشت مهدی با
مطالعه
پرونده متوجه
شد که یاشار
یک آدم باسواد
و دارای ذهن
فعال در امور
سیاست است مطالعه
پرونده نزدیک
به یکساعت به
طول کشید سپس
مهدی پرونده
را بست و در
گوشه ی میز
قرار داد.
محمد
نگاهی به او
انداخت و گفت:
مطالعه
پرونده تمام
شد؟
مهدی جواب
داد آره تمام
شد حالا شما
بگو ببینم چه
توضیحی در
خصوص این فرد
می خواستی بگی
؟
محمد از
جایش بلند شد
و به نزدیکی
مهدی آمد و در
حالیکه در
روبروی مهدی
کنار میز می
نشست گفت:
چیزی که
بایستی در
خصوص این بابا
بگم این که او
بسیار آدم
راسخ و در عین
حال یک دنده
است الان
نزدیک به سه
ماه است که در
قسمت اعتراف
گیری به سر
میبره ولی
هنوز
نتوانستیم از
او اطلاعات
مفیدی بدست بیاوریم
خیلی ادم
بااراده و
دارای اعتماد
به نفس زیادی
هست چندین بار
دست به
اقداماتی
زدیم تا روحیه
او را بشکنیم
ولی موفق
نشدیم هر بار که
ماموران ما او
را شکنجه می
کنند تنها یه
چیز می گوید:
مهدی می
پرسد چه چیزی؟
محمد ادامه
میدهد هر موقع
زیر شکنجه از
او می پرسیم
آیا دلت به
حال خودت نمی
سوزه که حاضر
میشی این همه
شکنجه را تحمل
کنی؟
او در
پاسخ می گوید:
بدانید که
بابک زنده است
چون نسل او
زنده و
بیدارند و نفس
می کشند.
مهدی در حالیکه
انگشت خود را
به دهان گرفته
و با دندانهایش
ناخن خود را
فشار می دهد
با تعجب سری
تکان داده و
به محمد می
گوید : پس با
این حساب
کارتان خیلی
دشوار است .
محمد می
گوید: والله
چه عرض کنم یه
چیزی از دشوار
هم بالاتر
همانطور که در
ابتدا هم گفتم
او سه ماه
اینجاست و ما
نتوانستیم
پرونده او را
تکمیل کنیم.
در این موقع
مهدی از محمد
سوال کرد که
آیا می شود او
را دید؟ محمد
پاسخ داد:
البته که میشه
ولی لازمه یه
چیزی را هم
بدانی ما جنگ
روانی زیادی برای
او به وجود
آوردیم اولین
اقدام این بود
قبل از اینکه
او را به سلول
انفرادی
ببریم روی
دیوار سلول
انفرادی
شعارهایی نوشتیم
تا روحیه او
را در هم
بشکنیم ولی
موفق نشدیم.
مهدی گفت:
پس چاره ای جز
این نیست که
با وی وارد یک
بازی عاطفی
بشیم شاید این
طور بتوانیم
او را بشکنیم
مخصوصاً که
الان سه ماه
است در سلول انفرادی
به سر میبره و
همین موضوع
باعث افسردگی
او شده و او را
شکننده کرده
است.
محمد در
حالیکه با او
و طرح او
موافقت می کرد
از مهدی
پرسید: بگم
بیارنش؟
مهدی
گفت: آره بگوی
بیاورنش
محمد
یکبار دیگر
شاسی آیفون
روی میزش را
فشار داد و
گفت: متهم
یاشار را به
اتاق بازجویی
ببرید.
یاشار
در سلول انفرادی
دراز کشیده و
چشم در سقف
دوخته بود که
دریچه کوچک
روی در سلول
انفرادی باز
شد و مسئول بازداشتگاه
در حالی که از
سوراخ آن
دریچه کوچک داخل
سلول انفرادی
را برانداز می
کرد گفت: آی ترک
... ، تجزیه طلب
پا شو بیا یک
نفر بازرس
ویژه از سوی
اقای رئیس
جمهور آمده می
خواد تو را
ببینه.
یاشار
که یک جوان 34 ، 35
ساله بود و قد
بلندی داشت از
جابرخاست و
دستی به سر و
صورت اش کشید
و سپس چشم بند
خود را به چشم
بست و منتظر
ماند.
مسئول
بازداشتگاه
دقایقی بعد در
سلول انفرادی
را باز کرد و
دست یاشار را
گرفت و کشان
کشان با خود
برد در وسط
راه یاشار
خطاب به مسئول
بازداشتگاه
گفت: اگه میشه
من یه آبی به
سر و
صورتم بزنم؟
مسئول
بازداشتگاه
با شنیدن
درخواست
یاشار ایستاد
و سپس در
حالیکه یاشار
را با لگد هول
می داد داد زد
که خفه شود
راهت را برو ،
نکنه بعد از
اون یه خانوم
هم می خوای ؟... یاشار
ساکت شد و با
خود گفت:
دیکتاتورها
را آدمهای
عوضی و زبان
نفهمی مثل تو
پابرجا نگه می
دارند.
مسئول
بازداشتگاه ،
یاشار را کشان
کشان بعد از
اینکه از قسمت
بازداشتگاه
خارج کرد به
سمت اتاق
بازجویی برد
مهدی و محمد
در انجا منتظر
یاشار بودند
مسئول
بازداشتگاه
وارد اتاق بازجویی
شد و یاشار را
روی صندلی
نشاند و بدون
اینکه کلامی
حرف بزند اتاق
بازجویی را
ترک کرد.
نزدیک به 15
دقیقه محمد و
مهدی ساکت و
خاموش به یاشار
نگاه می کردند
و یاشار هم با
چشمان بسته نشسته
بود و هر از
چند گاهی سرش
را می خاراند
و گوش هایش را
تیز کرده بود
تا حداقل به
کمک گوش هایش
بتواند از
احوالات دور
بر خود کسب
اطلاع کند ولی
همه جا در
سکوت فرو رفته
بود و تنها
صدای چرخیدن
پنکه بزرگی به
گوش می رسید
که بالا سر
یاشار از سقف
آویزان بود.
مهدی
نگاهی به ساعت
خود انداخت و
با اشاره از محمد
پرسید شروع
کند یا نه؟
محمد با
تکان دادن سرش
به او حالی
کرد که می
تواند شروع کند
. مهدی با
اشاره محمد به
یکباره شروع
کرد به حرف
زدن یاشار هم
که از سکوت
حاکم حوصله اش
سر رفته بود و
مدام پاهایش
را تکان می
داد با شنیدن
صدای مهدی یکه
خورد و از جا
پرید چون فکر
می کرد غیر از
او کسی در
اتاق نیست.
مهدی که تمام
حرکات یاشار
را به دقت تحت
نظر داشت
حرفهای خود را
اینگونه آغاز
کرد.
من آرش
هستم نماینده
ویژه رئیس
جمهور . اقای رئیس
جمهور شخصاً
مرا به اینجا
فرستاده اند
تا با شما
درددل کنم و
درجریان
پرونده شما
قرار بگیرم
حالا از شما
خواهش می کنم
مختصری از آنچه
که اتفاق
افتاده است را
برایم تعریف
کنی.
یاشار
همانطوریکه
که چشمانش
بسته بود گفت :
من خیلی
خوشحالم که
بالاخره یک
نفر به اینجا
آمدتا از من
بپرسد چه
مشکلی دارم و
از اقای احمدی
نژاد هم تشکر
می کنم که به
فکر زندانیان
سیاسی بوده
است اما
همانطوریکه
مستحضر هستید
من مشکل شخصی
ندارم یعنی
اینکه نه بیت
المال مردم را
بالا کشیده ام
و نه اینکه به
حقوق کسی
تجاوز کرده ام
من یک فعال
حقوق بشر هستم
که برای حقوق
ملتم مبارزه
می کنم و از
حقوق انسانی و
شهروندی آنان
دفاع می کنم
من علیه نظام جمهوری
اسلامی
اقدامی نکرده
ام که مستحق
سلول انفرادی
و شکنجه باشم
بلکه من علیه
آپارتاید در
ایران مبارزه
می کنم ولی
متعجبم که چرا
ماموران
وزارت
اطلاعات مرا
بازداشت کرده
و مورد شکنجه
قرار داده اند؟
مهدی بدون
اینکه پاسخی
به سوال او
بدهد از یاشار
پرسید آیا شما
تنها مبارزه
می کردی یا با
یک گروه یا
تشکل سیاسی؟
یاشار
در پاسخ سوال
مهدی گفت: من
پاسخ شما را در
همان اول
اظهاراتم عرض
کرد من فعال
سیاسی نیستم
که با تشکل
سیاسی فعالیت
کنم من یک
فعال حقوق بشر
هستم اصولا
حرکتی که در
اذربایجان شروع
شده یک حرکت
سیاسی نیست
بلکه آنها به
دنبال حقوق
انسانی و
شهروندی
خودشان هستند.
مهدی
پرسید چه
حقوقی؟ مگر چه
ظلمی به مردم
اذربایجان
آنهم در
حاکمیت حکومت
الهی جمهوری
اسلامی وارد
می شود که
باعث شده تا
تو و امثال تو بخواهید
علیه جمهوری
اسلامی وارد
مبارزه شوید؟
یاشار
گفت: من لازم
می دانم اینجا
یکبار دیگر این
مطلب را به
استحضار
جنابعالی
برسانم که ما
علیه جمهوری
اسلامی
مبارزه نمی
کنیم ولی اگر
در خصوص
ظلمهایی که بر
ما ملت
اذربایجان
وارد می شود
بخواهم بگویم
اینکه ما
امکان تحصیل به
زبان
مادریمان را
نداریم
مدیران منطقه
ای ما همیشه
از سوی حکومت
مرکزی انتخاب
می شوند و از
مناطق فارس
نشین به منطقه
آورده می شوند
در حالیکه ما
خود افراد
تحصیل کرده و
آشنا به امور
زیادی داریم
ما از تقسیم
بودجه که با
بکارگیری
تبعیض صورت می
گیرد ناراضی
هستیم. ما از
جمهوری
اسلامی می
خواهیم تا حداقل
قانون اساسی
خود در قبال
دیگر اقوام
ایرانی را به
مرحله اجرا
بگذارد ما از
این ناراحت
هستیم که
کانالهای
رادیو و
تلویزیون
فارسی زبانان
در کشور که از
بودجه عمومی
ایران تغذیه می
شوند
انسانهای
غیرفارس
مخصوصاً ما
ترک ها را
مورد تحقیر و
توهین قرار می
دهند و سعی می
کنند ما را
انسانهای
احمق و کودن
به جامعه
معرفی کنند.
مهدی: خب
هیچکدام از
این مواردی که
بر شمردی دلیل
کافی برای
اینکه شما
بخواهید اذربایجان
را از ایران
جدا کنید
نیست؟ ایا این
تجزیه طلبی
شما مساوی با
خیانت به
ایران نیست که
می خواهید
ایران را تیکه
تیکه کنید؟
یاشار
که تمام حواس
خود را در
گوشهایش جمع
کرده بود تا
خوب بتواند
حرفهای مهدی
مثلاً بازرس ویژه
رئیس جمهور را
بشنود و پاسخ
دهد در پاسخ به
این سوال مهدی
گفت: در پاسخ
به این سوال
شما باید
بگویم که
اتفاقاً
برعکس این
شئونیسم فارس
است که می
خواهد با ظلم
و فشار
ایرانیها را
جزیره جزیره
کند و
متاسفانه جمهوری
اسلامی هم که
دم از امت
واحد اسلامی
می زند خواسته
یا نخواسته با
شونیسم فارس
همراه شده
است
حال من از
شما سوال
میکنم جایگاه
ملت ترک
اذربایجان که
همواره مورد
تحقیر و توهین
شبکه های رسمی
جمهوری
اسلامی قرار
می گیرند در
کجای این امت
واحد اسلامی
تفسیر و قرائت
می شود.مهدی
که از رک گویی
و شهامت یاشار
کم کم داشت
عصبانی می شد
گفت: خب حالا
به من بگو که در
اذربایجان با
چه اشخاص و یا
گروههای
سیاسی در تماس
بودی؟
یاشار
هم بدون معطلی
در پاسخ سوال
مهدی گفت: عرض
کردم که من
سیاسی نیستم و
با هیچ شخص یا
گروه سیاسی در
تماس نبودم.
مهدی که
دیگر کنترل
اعصاب خود را
از دست داده بود
از جایش بلند
شد و به طرف
یاشار رفت و
در حالیکه با
نوک خودکار به
سر او می
کوبید گفت: ای
عوضی ، حرام
زاده خوب گوش
کن ببین چی
میگم من وقت
ندارم که تا
اخر عمر تو بنشینم
اینجا و از تو
سوال کنم پس
بهتره مثل بچه
ادم به من بگی
مرکز تجمع
فعالان سیاسی
اذربایجان در
کدام شهر و در
کجاست؟
یاشار
هم که به خاطر
بسته بودن
چشمهایش
احساس نگرانی
می کرد دل به
دریا زد و
آخرین حرفهای
خود را این
طوری گفت:
متاسفم من فکر
کردم شما بازرس
ویژه رئیس
جمهور هستید
در حالیکه می
بینم شما از
هر شکنجه گری
بی منطق تر
هستی چون شما
به جز زور
گفتن کار
دیگری بلد
نیستید من هم
از این ثانیه
به بعد هیچ
حرفی ندارم که
بزنم.
مهدی که
از خشم می
غرید گفت: پس
عوضی گوش کن
تا پیام اقای
احمدی نژاد
رئیس جمهور را
به تو ابلاغ
کنم اقای
احمدی نژاد
گفت به خودم
نفرین می
فرستم که
سعادت زدن تیر
خلاص تو و
امثال تو را
ندارم.
اما یاشار
دیگر سکوت
اختیار کرده
بود و لب از لب
باز نمی کرد و
منتظر بود تا
ضربات باتوم ،
لگد و چک و
سیلی بر سر و
صورتش فرود
آید.
محمد که
تا آن موقع
ساکت بود و
نگاه می کرد
وقتی که دید
مهدی هم
نتوانست هیچ نتیجه
ای بگیرد از
جایش برخاست و
آرام به یک قدمی
یاشار رفت و
سپس در حالیکه
فریاد می زد
ضدانقلاب
کثیف بمیر با
لگد به بازوی
یاشار کوبید و
یاشار با سر
به موزائیک
های کف اتاق
بازجویی خورد
و خون کف اتاق
را فرا گرفت و یاشار
بیهوش ازحال
رفت.
مهدی و
محمد خیلی
خونسرد از
اتاق خارج
شدند و به
اتاق محمد
رفتند مسئول
بازداشتگاه
که در مقابل
اتاق بازجوئی
ایستاده بود و
مراقبت می کرد
بعد از رفتن
آن دو به داخل
اتاق رفت و با
دیدن خون و
جسم بیهوش
یاشار شاسی
آیفونی که در
اتاق قرار
داشت را فشار
داد و به آنها
مجروح شدن
یاشار را اطلاع
داد اما وقتی
که مهدی و
محمد وارد
اتاق کار محمد
شدند مهدی
گفت: عجب آدم
سمج و یک دنده
ای بود.
محمد هم
گفت : من که به
تو گفتم چه
زبون نفهمی هست.
مهدی گفت:
فعلاً که زخمی
شد و نمی شود
کار را ادامه
داد به همین
خاطر هم بودن
من در اینجا
بعد از این بی
فایده است لطفاً
بگو بیان و
مرا به دم در
ببرند.
تهران 31
شهریور 1385
احمدی
نژاد در دفتر
کار خود مشغول
بررسی گزارش
سپاه
پاسداران در
خصوص شمالغرب
ایران بود سپاه
پاسداران با
ارسال یک
گزارش عریض و
طویل به دفتر
رهبری و مقام فرماندهی
کل قوا که این
نامه به رئیس
جمهور ، وزارت
اطلاعات ،
مجمع تشخیص
مصلحت، هم
رونوشت شده
بود . به نقل از
منابع
اطلاعاتی خود
در عراق مدعی
شده بود که
نیروهای
امریکایی و
انگلیسی در
حال آموزش
تعدادی از
تجزیه طلبان
عرب برای
اقدام به بمب
گذاری در اقصا
نقاط ایران می
باشند سپاه
پاسداران در
ادامه گزارش خود
همچنین ادعا
کرده بود که
منابع
اطلاعاتی وابسته
اش در جمهوری
آذربایجان
گزارش داده اند
که از یکسال
پیش در جمهوری
اذریایجان یک
حرکت نامحسوس
و خزنده ای در
جریان است
آنهم اینکه
هیچ یک از
وابستگان
سیاسی و
اجتماعی دولت
، روزنامه ها
و رادیو و
تلویزیون حق
ندارند در
خصوص
آذربایجان
ایران صحبت
کنند و یا
مقاله ای
انتشار دهند
در ادامه این
گزارش سپاه
پاسداران
خطاب به
فرماندهی کل
قوا آمده بود
که ظاهراً
دولت جمهوری
آذربایجان طی
بخشنامه ای این
دستورالعمل
را صادر کرده
و همه موظف هستند
آن را رعایت
کنند.
احمدی
نژاد همچنان
در حال مطالعه
گزارش عریض و
طویل سپاه
پاسداران بود
که موبایل او
به صدا درآمد
او گزارش سپاه
پاسدارن را به
گوشه ای گذاشت
و موبایل خود
را از روی میز
کارش برداشت صفحه
کامپیوتری
گوشی موبایل
نشان می داد
که مهدی زنگ
زده احمدی
نژاد بی درنگ
شاسی ارتباط
را فشار داد و
مکالمه
برقرار شد
احمدی نژاد
جلوتر از مهدی
گفت: یا علی،
دلاور چه کردی؟
مهدی هم
که در جواب
احمدی نژاد از
واژه یا زهرا
استفاده می
کرد گفت:
فرمانده اگر
مساعدی من و
حاج علی
خدمت برسیم؟
احمدی
نژاد گفت:
البته، ساعت 6
عصرمن در دفتر
کارم منتظر
شما هستم.
ساعت 6 عصر
بود که مهدی
به همراهحاج
علی وارد
دفتر کار
احمدی نژاد
شدند احمدی
نژاد با ورود
آنها پرسید چه
خبر؟ شیر
هستید یا
روباه؟ حاج
علی من که شیر
شیرم.
مهدی هم
در حالیکه می
خندید و سعی
می کرد خوشمزه
بازی در بیاره
گفت: من هم نه
شیر شیرم و نه
روباه روباه.
این
اظهارات مهدی
باعث شد تا هر
سه آنها از ته دل
بخندند در این
موقع احمدی
نژاد گفت:
بسیار خوب
بیایید اینجا.
بشینید و
تعریف کنید
ببینم چیکار
کردید؟
در حالیکه
مهدی و حاج
علی در
کنار احمدی
نژاد روی مبلی
نشستند مهدی
از حاج علی پرسید
تو اول می گی
یا من بگم؟
حاج علی گفت نه
تو اول بگو.
مهدی گفت:
باشه اول من
میگم و سپس
روکرد به احمدی
نژاد و گفت :
همانطوریکه
دستور داده
بودید به دیدن
آن زندانی
رفتم و نزدیک
به چند ساعت با
او صحبت کردم
ولی آدم
نفوذناپذیری
بود.
احمدی
نژاد از مهدی
پرسید: خب بعد
از چهار ساعت
گفتگو با او
چه چیزی دستگیرت
شد؟
مهدی در
پاسخ به احمدی
نژاد در
حالیکه آه
تاسف انگیزی
می کشید گفت
چیزی که
دستگیرم شد
این بود که
آذربایجان یک
حرکت مدنی
ضدآپارتتاید
را در سرلوحه
امورات خود
قرار داده است
که به هیچ
عنوان اجازه
نمی دهند این
حرکت به خشونت
کشیده شود، در
این موقع
احمدی نژاد
گفت خب ،دیگه
چیکارکردی؟
مهدی در
حالیکه دستان
خود را به هم
می مالید گفت:
با ستاد خبری
ستاد مرکزی
سپاه
پاسداران
هماهنگ کردم
که ده نفر از
خبره ترین
عوامل خود را
به مناطق
آذربایجان
منتقل کنند تا
راه های
متلاشی کردن
حرکت ملی
آذربایجان را
بیابند و دوم
اینکه با
چهارتا از
فرمانده هان
لشگرهای سپاه
صحبت کردم که
چند تا از
گروهان های
خودشان را
آماده کنند
وحتی دیداری
هم با
فرماندهی
نیروی انتظامی
داشتم که قرار
شد در چند روز
آینده ده هزار
نفر از
نیروهای سپاه
پاسداران را
در قالب
نیروهای
انتظامی به
منطقه
اذربایجان
اعزام کنیم.
احمدی
نژاد در
حالیکه از
مهدی تشکر می
کرد به
حاج علی گفت
خب شما چیکار
کردید؟
حاج علی گفت من
با سردبیر
ایران جمعه که
هر جمعه برای
بچه ها منتشر
می شود صحبت
کردم قرار شد
او هم با یکی
دو تا از
دوستانش در
روزنامه
ایران صحبت
کند تا همین
جمعه یک
کاریکاتور و
یک مقاله علیه
ترکها
منتشر کنند
ولی در این
میان یک مشکل
وجود دارد
آنهم اینکه
سردبیر ایران
جمعه درخواست
پول داره چون
میترسه بعد از
انتشار این
کاریکاتور و
مقاله او و
دیگر
همکارانش کار
خود را از دست
بدهند و شاید
هم مجبور
بشوند یه مدت
آفتابی نشن.
احمدی
نژاد به میان
حرفهای او آمد
و گفت: حالا چقدر
طلب کرده .. گفت: 60
میلیون تومان
مهدی در
حالیکه از
تعجب سوت می
کشید گفت: 60
میلیون تومان
چه خبره بابا!
حاج علی
در پاسخ مهدی گفت:
مبلغ منصفانه
ایست چونکه
آنها سه نفرند
نفری 20 میلیون
تومان مبلغ
زیادی نیست.
احمدی
نژاد که داشت
در ذهن خود یک
بار دیگر موضوع
را مرور می
کرد سوال مهمی
در ذهنش نقش
بست به همین
دلیل به میان
حرفهای حاج
علی آمد
و پرسید : یک
سوال برای من
پیش آمده چرا
در نشریه ای
که برای
کودکان منتشر
می شود می
خواهید این
کار را بکنید.
حاج علی در
حالیکه خنده
شیطانی می کرد
گفت: آقای
احمدی نژاد من
به عنوان شخصی
که سالهاست در
این کشور کار
فرهنگی می کنم
تجربه ام به
من می گوید:
انتشار این
کاریکاتور و
مقاله در یک
نشریه مخصوص
کودکان ما را
به هدف مان می
رساند وی
همچنین در
ادامه گفت:
درسته که این
نشریه برای
کودکان منتشر
می شود ولی 98
درصد
خوانندگان
این نشریه
بزرگ سالان
هستند
همانطوریکه
کارتن های
شبکه های سیما
را بیشتر از
کودکان
بزرگسالان
مشاهده می کنند.
سپس در حالیکه
لیوان آب را
سر می کشید
گفت: در این
مملکت هر کسی
یا گروهی را
خواستید
بیچاره اش
کنید یا باید
در کارتون یا
نشریات
کودکان علیه
او برنامه ای
یا مقاله ای
منتشر سازید
یا اینکه در
یکی از
مسابقات
فوتبال علیه
آن شخص یا
گروه حرف
بزنید! آن
موقع می بینید
که چه اتفاقی
در کشور می
افتد.
احمدی
نژاد در
حالیکه سرش را
به علامت
تائید حرفهایحاج
علی. بالا و
پائین می کرد
گفت: خب از نظر پولی
هم مشکلی
نداریم ، یه
نامه می نویسم
به معاونت
اداری و مالی
نهاد ریاست
جمهوری تا این
مبلغ را در
اختیار تو
قرار دهند سپس
در یکی از سربرگ
های دفتر رئیس
جمهور نامه ای
خطاب به
معاونت اداری
و مالی نوشت و
به دست حاج
علی
داد
حاج علی وقتی که
نامه را از
احمدی نژاد گرفت
گفت پس منتظر
باشید تا
ببینید در
هفته آینده چه
اتفاقی خواهد
افتاد ...
پایان
بخش اول