گلی به
رنگ سیاه
منصور یادگاری
اين
كتاب را تقديم
ميكنم به همه
دختران و پسراني
كه در طول
حكومت مذهبي
در ايران به
اتهام عشق
ورزيدن
بازداشت و
زنداني شدند.
نم نم
باران با
نسيمي دل
انگيز تن هر
آدمي را نوازش
مي داد. بيژن جوان
بلند قدي كه
كاپشن سياه
چرمي به تن
داشت كمي
پائين تر از
سينما منتظر
تاكسي بود
تعدادي از
اتومبيلهاي
سواري در گوشه
شمالي ميدان پارك
شده بودند و
رانندگان
آنها پشت سر
هم داد مي
زدند: كرج،
كرج. در اين
ميان
اتومبيلي از
راه رسيد توقف
كرد و راننده
در حاليكه نيم
تنه خود را از
اتومبيل خارج
كرده بود و
پاي ديگرش روي
پدال ترمز بود
داد زد: كرج يك
نفر بيا كه
رفتيم. بيژن
با شنيدن صداي
راننده در
حاليكه از
بارش باران كه
شدت يافته بود
كاملا خيس شده
بود خود را به
اتومبيل
رساند و درب
را باز كرد و
سوار شد كاملا
سر جايش ننشسته
بود كه راننده
رويش را به او
كرد و گفت آقا
كرايه اش
چهارصد تومان
ميشود. موقع
پياده شدن مشكلي
پيش نياد.
بيژن در
حاليكه درب
اتومبيل را مي
بست به او گفت
مورد ندارد.
راننده
اتومبيل را به
حركت در آورد .
هوا تاريك شده
بود و خيابان
شلوغ آزادي
ديگر خلوت به
نظر مي رسيد.
اتومبيل با
سرعت وارد
ميدان آزادي
شد و از ضلغ
شمالي ميدان
سمت كرج را در
پيش گرفت. شيشه
پاك كن هاي
اتومبيل
مرتبا چپ و
راست مي رفتند
و آب باران را
از روي شيشه
به گوشه هاي
پنجره هل مي
دادند. ديد
راننده بخاطر
بارش باران بسيار
به سختي انجام
مي گرفت نور
اتومبيلهايي
كه در جهت
مخالف آنان در
حركت بودند به
شيشه اتومبيل
مي خورد و پخش
مي شد. بيژن سرش
را به شيشه
اتومبيل
چسبانده بود و
چشمان خويش را
به جاده تاريك
اتوبان دوخته
بود. خانم جواني
كه در كنار او
نشسته بود رو
كرد به بيژن و
گفت ببخشيد
آقا ميشه
مقداري شيشه
را باز كنيد؟
بيژن در
حاليكه مي گفت
بله با كمال ميل،
شروع به باز
كردن شيشه
نمود. باد
سردي به داخل
اتومبيل
پيچيد. راننده
لحظه اي سرش
را به طرف
صندلي عقب
پيچاند و از
بيژن پرسيد
مثل اينكه
گرمتون شده كه
در اين هواي
سرد شيشه را
باز كرده ايد.
بيژن خواست
حرفي بزند كه
آن دختر جوان
جلوتر از او
به راننده گفت
نخيرآقا از
گرما نيست
بلكه از بوي
سيگار شماست.
راننده در
حاليكه مي گفت
پس اينطور.از
گوشه شيشه
سيگارش را به
بيرون انداخت
. چانه اش را به
فرمان
اتومبيل
چسباند و چشم
در جاده دوخت.
ديگر كلامي تا
مقصد بين
مسافران رد و
بدل نشد.
اتومبيل با
سرعت هوا را
مي شكافت و
جاده را پشت
سر مي گذاشت
طولي نكشيد
وارد كرج شد .
راننده ،
اتومبيل را در
گوشه ميدان
اصلي كرج متوقف
كرد و گفت : خير
پيش. بيژن كه
كرايه اش را
از قبل آماده
كرده بود به
راننده داد و
در حاليكه مي گفت
خسته نباشيد
از اتومبيل
پياده شد. و به
بالاي ميدان
رفت. در كرج بر
خلاف تهران
باران شديدي
مي آمد. بيژن
براي رفتن به خانه
مجبور بود تا
دوباره سوار
تاكسي شود و
به همين خاطر
در گوشه اي در
انتظار تاكسي
ايستاد . طولي
نكشيد تاكسي
به او نزديك
شد و بوق زد.
بيژن با صداي
بلندي كه
راننده بشنود
گفت: گوهردشت.
راننده در
جلوي پاي او
نيش ترمزي زد
و بيژن خواست
سوار شود كه
راننده به او
گفت: آقا من
بيشتر از سر
داريوش نمي
روم اگر مسيرتان
مي خورد سوار
شويد. بيژن
درب را باز كرد
و سوار شد. مي
خواست درب را
ببندد كه آن
دختر جوان كه
در اتومبيل
قبلي در كنارش
نشسته بود از
راه رسيد و از
بيژن پرسيد
ببخشيد آقا
گوهردشت
ميره؟ بيژن در
حاليكه سرش را
به نشانه
تاييد بالا و
پايين مي كرد
گفت بله گوهردشت
ميره ولي تا
سرداريوش.
دختر جوان
سوار شد و
اتومبيل راه
افتاد. صداي
موسيقي در
داخل اتومبيل
به گوش مي
رسيد. بيژن در
فكر عميق بود
و داشت با خود
كلنجار مي رفت
به كدامين
اميد با زندگي
بجنگم فردا
بايد براي
هميشه از
مدرسه و
همكلاسيهايم
خداحافظي كنم
و در جايي
مشغول بكار
شوم تا به
پدرم در تأمين
مخارج زندگي
كمك خرج باشم.
بيچاره مادرم
از بس رخت و لباس
ديگران را
شسته دستهايش
ترك برداشته
آخه تا كي اين
پيرزن بدبخت
بايد كار كند
؟ نه مادر
ديگه نمي
گذارم دست به
سياه و سفيد
بزني مطمئن
باش! و با خود
پيمان مي بست
بيژن غم سنگيني
را به خاطر
جدا شدن از
مدرسه در دل
احساس مي كرد.
به ياد گفته
هاي آقاي
رستمي دبير
ادبيات افتاد
كه مي گفت بچه
ها قدر دوران
تحصيل را
بدانيد اين
دوران بهترين
و شيرين ترين
دوران زندگي
هر انساني ست.
بيژن از اينكه
مجبور بود
بخاطر فقر
خانواده اش از
درس و مدرسه
جدا شود با
يادآوري
حرفهاي آقاي
رستمي آهي كشيد
و قطره هاي
اشك را از دور
چشمانش پاك
كرد. آن دختر
جوان تمام
كارهاي بيژن
را تحت نظر
داشت با ديدن
قطره هاي اشك
بيژن از او پرسيد
: ببخشيد آقا
مشكلي پيش
آمده ؟ اگه
كمكي از دست
من بر مي آيد
دريغ نكنيد.
بيژن با تبسمي
دلپذير از آن
خانم جوان
تشكر كرد و
گفت : نخير چيز
مهمي نيست.
انشاءالله
درست مي شود و
دختر جوان هم
زير لب گفت:
انشاءا... راننده
ماشين را نگه
داشت و گفت
بفرمائيد.
بيژن و دختر
جوان هر دو با
هم پياده شدند
و بيژن رو به
دختر جوان كرد
و گفت ببخشيد
خانم اگر
ناراحت نمي
شويد كرايه
شما را هم من
حساب كنم.
دختر جوان با
خجالتي كه در
سيماي او
كاملا مشهود
بود گفت خواهش
مي كنم راضي
به زحمت نيستم.
بيژن در حالي
كه پول را به
طرف راننده
دراز مي كرد
گفت : خواهش مي
كنم چه زحمتي.
راننده پول را
گرفت و به راه
خود ادامه داد
و زود هم از ديد
چشم ناپديد
شد. دختر جوان
رو به بيژن
گفت اگر مزاحم
نيستم تا مسير
همراه شما
باشم . بيژن گفت:
خواهش مي كنم.
بفرمائيد. هر
دو قدم زنان
راه افتادند
ديگر باران
قطع شده بود و
ستاره ها در
آسمان سوسو مي
كردند دختر جوان
گفت اسم من
نسرين است.
بيژن هم
بلافاصله گفت:
بنده هم بيژن
هستم و هر دو
تبسم كوتاهي
به هم كردند .
چند قدمي راه
رفته بودند كه
نسرين گفت آقا
بيژن از شما
سؤالي بكنم ناراحت
نمي شويد؟
بيژن گفت نخير
بفرمائيد. و
نسرين ادامه
داد توي ماشين
احساس كردم كه
خيلي غمگين
هستيد و از
قطره هاي
اشكتان بسيار
متأثر شدم
مشكلي پيش
آمده؟ بيژن از
اينكه دختر
جواني قطره
هاي اشك او را
ديده خجالت
كشيد و تا
بناگوش سرخ شد
و با لكنت
زبان گفت: نه
نه چيز مهمي
نبود و سكوت
كرد. نسرين هم
ديگر دنبال
حرفش را
نگرفت. چند
لحظه اي مابين
آنها سكوت برقرار
شد . بيژن زير
لب گفت : دختر
خوب و مهرباني
به نظر مي رسه
و از وضع
ظاهرش هم
معلومه از خانواده
ثروتمندي است.
بيژن در اين
فكر بود كه نسرين
گفت : خوب آقا
بيژن از آشنايي
با شما خيلي
خوشحال شدم
اين در آبي
خانه ماست اگر
كاري داشتيد
خوشحال مي شوم
كه كمكي كنم.
بيژن هم پاسخ
داد بنده هم
همين طور از
همصحبتي با
شما بسيار لذت
بردم و نگاهي
عميق به نسرين
انداخت و از
هم خداحافظي
كردند . نسرين
كليد را از تو
كيفش درآورد و
درب را باز
كرد و وارد
خانه شد و
بيژن هم به
راه خودش ادامه
داد كمي پائين
تر ايستاد و
منزل پدري
نسرين را
وارسي كرد .
خانه بزرگ و
مجللي بود
نماي ساختمان
از سنگ هاي
مرمر پوشيده
شده بود . بيژن
ديگر غم و
اندوه جدائي
از مدرسه را
فراموش كرده بود
و به نسرين
فكر مي كرد ته
دلش احساس
غريبي نسبت به
نسرين داشت
ولي وقتي فاصله
طبقاتي خودش و
نسرين فكر كرد
با خودش گفت: آقابيژن
بهتره كه اين
آشنائي را
فراموش كني و
دنبال بدبختي
هاي خودت باشي
به مادر
بيچاره و پدر
پيرت فكر كن .
به اجاره خانه
عقب افتاده
فكر كن كه
بيشتر از يك
هفته وقت
نداري تا اونو
پرداخت كني.
بيژن يه موقعي
به خودش آمد
كه نزديك درب
منزلشان
رسيده بود .
زنگ خانه را
بصدا درآورد.
صداي نحيف
مادرش را شنيد
كه از پشت در
مي گفت كيه؟
بيژن گفت منم
مادر درب را باز
كن. مادرش گفت
كمي صبر كن
پسرم آمدم . آن
شب فكر نسرين
يك لحظه هم از
سر بيژن بيرون
نمي رفت. در
رختخواب اين
ور و آن ور مي
شد كه مادرش
درب اتاق او
را باز كرد و
پرسيد: چي بيژن
چرا نمي
خوابي؟ بيژن
گفت: شما
بخواب مادر چيزي
نيست. مادر
بيژن خود را
به پاي
رختخواب بيژن
رساند و در
حاليكه او را
نوازش مي كرد
گفت پسرم خيلي
متأسفم كه
بخاطر من و
پدرت مجبور
شدي درس و
مدرسه ات را
رها كني. بيژن
دست مادرش را
بوسيد و در
جواب گفت:
بگذر مادر زندگي
ديگه بالاخره
ميگذرد. فردا
صبح با طول آفتاب
بيژن بدون
اينكه صبحانه
اي بخورد از
خانه خارج شد.
قبل از هر
كاري به مدرسه
محل تحصيلش رفت
و وارد اطاق
مدير شد. سلام
داد مدير
مدرسه با صداي
بيژن سرش را
از لاي نامه
هاي اداري
بالا آورد و
گفت سلام پسرم
آمدي بيژن هم
با گفتن بله
در گوشه اي از
اتاق ساكت ايستاد
. مدير مدرسه
گفت : بيا آقا
بيژن بيا
اينجا كنار من
روي اين صندلي
بشين كه كار
مهمي باهات
دارم بيژن جلو
آمد و روي
صندلي نشست .
در اين موقع
سرايدار
مدرسه با يك
سيني پر از
چاي وارد شد و
رو به مدير
گفت: آقاي
مدير چايي
بذارم؟ مدير
گفت: بله يكي
هم براي آقا
بيژن بذار.
سرايدار
استكاني چاي
جلو بيژن
گذاشت و در
حاليكه بيژن
از او تشكر مي
كرد به سرعت
دور شد . مدير
مدرسه كه اينك
كارهاي جاري
خود را به
اتمام رسانده
بود رو به
بيژن كرد و
گفت: پسرم چرا
چاييت را
نخوردي؟ زود
بخور تا سرد
نشده . در اين
ميان قندان را
به طرف بيژن گرفت
. بيژن حبه
قندي از قندان
برداشت و به
آرامي در
دهانش گذاشت و
مشغول خوردن
چايي شد . چايي به
بيژن خيلي
چسبيد . گلويش
خشك شده بود .
مدير مدرسه
گفت: خوب آقا
بيژن چه تصميمي
گرفتي؟ در
مدرسه مي ماني
يا مي روي؟
بيژن رو به
مدير مدرسه
كرد و گفت:
والا آقاي
مدير با وضعيتي
كه اطلاع
داريد چاره اي
جز رفتن
ندارم. مدير
گفت: اين
تصميم آخرته ؟
بيژن پاسخ
داد: متأسفانه
بله. مدير
بطرف ميز برگشت
و گوشي تلفن
را برداشت و
چند شماره اي
گرفت و منتظر
ماند بعد از
چند لحظه
صدايي از آن
طرف گوشي گفت:
بله بفرمائيد!
مدير بعد از
احوال پرسيهاي
معمول گفت:
آقا رسول غرض
از مزاحمت يكي
از بر و بچه
هاي مدرسه
دنبال كار بود
. گفتم با شما
تماس بگيرم
ببينم مي
توانيد اين
آقا بيژن گل و
گلاب ما را تو
اداره خودتان
دستش را بند
كنيد؟ آقا
رسول از آن
طرف گوشي گفت: والا
آقاي حسين پور
اگر ايشان قصد
دارند در اداره
استخدام شويد
متأسفانه اين
درخواست شما قابل
اجابت نيست
همان طوري كه
مطلع هستيد
فعلا بجز
نيروهاي
نظامي و
انتظامي و
وزارت آموزش و
پرورش هيچ
اداره اي مجوز
استخدام ندارد
ولي اگر راضي
باشه مي توانم
با يكي از دوستانم
كه صاحب
كارخانه اي در
محدوده جاده
اي آبعلي است
صحبت كنم برود
آنجا مشغول
شود. اگر خواست به
ايشان آدرس
بدهيد فردا
بيايد پيش من
تا معرفي اش
كنم. آقاي
مدير از او
تشكر كرد و
گوشي را گذاشت
و رو به بيژن
كرد و گفت: پسرم
فعلا برايت يه
كاري در
كارخانه اي
پيدا كردم .
چند وقتي آنجا
مشغول كار شو
تا سر فرصت
ببينم چه كاري
مي توانيم
بكنيم و در
همين حال آدرس
آقا رسول را
نوشت و به دست
بيژن داد.
بيژن از خوشحالي
در پوست نمي
گنجيد خدا را
شكر كرد و از
آقاي مدير
تشكر كرده و
از اطاق خارج
شد. زنگ تفريح
مدرسه خورده
بود و بچه ها در
حياط مدرسه در
هم مي لوليدند
و از سر و كول
هم بالا و
پائين مي
رفتند. عده اي
در كنار ديوار
نشسته بودند و
داشتند
ساندويج مي
خوردند. بيژن با
ديدن آنها
تازه يادش آمد
كه صبحانه
چيزي نخورده و
حالا نزديك
ظهر است . بيژن
قبل از خروج
از مدرسه به
نزد
همكلاسيهايش
رفت و با
يكايك آنان
خداحافظي كرد
و با دلي انباشته
از غم و غصه از
مدرسه خارج شد
. خيابان خلوت
بود به اين
طرف وآن طرف
نگاهي كرد و
خم شد . ديوار
مدرسه را
بوسيد. مدير
مدرسه از پشت
شيشه اتاقش
اين صحنه را
ديد و اشك در
چشمانش حلقه
زد. بيژن از
مدرسه، محلي
كه چندين سال
از عمر خود را
در آن سر كرده
و دوستان
زيادي پيدا
كرده بود را
با تمام
خوبيها و
بديهايش رها
كرده و رفت.
نسرين هم آن
شب تا صبح
خوابش نبرد. فكر
بيژن هم يك
لحظه او را راحت
نمي گذاشت با
ياد بيژن قلب
نسرين با شتاب
بيشتري به تپش
مي افتاد .
ناراحت از اين
بود كه چرا از
بيژن آدرسي يا
شماره تلفني
نگرفته است . با
خودش فكر مي
كرد كه بيژن
همان مرد
دلخواهش است و
در كنار او مي
تواند خوشبخت
شود. بيژن هم بلافاصله
بعد از خروج
از مدرسه راهي
منزل خويش شد
تا از فردا يك
زندگي جديد را
شروع كند. در
خانه ، مادرش
غذاي دلخواه
بيژن را آماده
كرده بود و
مشتاقانه
منتظر بازگشت
او بود. درب
حياط باز بود .
بيژن وارد
خانه شد و سلام
داد. مادر
فوري خودش را
به بيژن رساند
و پرسيد: چي شد
پسرم از مدرسه
انصراف دادي؟
بيژن لبخند
تلخي زد و گفت:
بله مادر نه
تنها از مدرسه
انصراف دادم
بلكه يك كاري
هم پيدا كردم .
مادرش گفت:
چطور پيدا
كردي؟ بيژن در
ادامه گفت:
آقاي مدير به
يكي از
دوستانش
سفارش كرد و
قرار شد از
فردا مشغول به
كار شوم.
مادرش پيشاني
او را بوسيد و
در حالي كه مي
گفت: خيلي
خوشحالم از
بيژن خواست تا
براي صرف نهار
به آشپزخانه
برود. با غروب
آفتاب آسمان
رنگ قرمز به
خود گرفته بود
. صداي اذان
موذن از گلدسته
هاي مسجد به
گوش مي رسيد.
پدر با كيسه پلاستيكي
وارد خانه شد.
با عصبانيت
گفت: عجب مملكتي
شدها! دو ساعت
براي گرفتن دو
كيلو برنج
كوپني تو صف
ايستادم . بعد
رو به همسرش
كرد و گفت: بيا
مادر بيژن .
اين برنج را
بگير . مادر
بيژن جلو رفت
و از دست
شوهرش كيسه
برنج را گرفت
و به آشپزخانه
برد. بيژن با
شنيدن صداي پدر
از اطاق خارج
شد و به طرف
پدرش كه در
پذيرايي
نشسته بود رفت
و سلامي داد و
خسته نباشيدي
گفت و در كنار
پدر روي پتو
نشست و به
پشتي تكيه داد
. مادر بيژن زن
با سليقه اي
بود . دور تا
دور پذيرايي
پتو پهن كرده
بود و گل
محمدي را بطور
قابل تحسيني
از گوشه
پذيرايي آويزان
كرده
بود كه
زيبايي خاصي
به اطاق
پذيرائي مي
داد. پدرش از
او پرسيد: چي
شد پسرم رفتي
مدرسه؟ بيژن
در جواب پدر
گفت: بله پدر
صبح رفتم
مدرسه و
انصراف دادم و
با كمك آفاي
مدير كاري هم
پيدا كردم كه
از فردا بايد
بروم سر كار.
پدر بيژن آه
سردي كشيد و
اشك در
چشمانش حلقه
زد و نتوانست
بغض خودش را
از بيژن مخفي
كند در همان
حال به بيژن گفت:
پسرم خيلي
متأسفم كه
بخاطر من و
مادرت مجبور
شدي درس و
مشقت را رها
كني . بيژن از
گريه پدر خيلي
متأثر شد .
بياد جمله اي
افتاد كه در
كتابي خوانده
بود : « اشك پدر
كس نبيند سوزيست
كه از نهان
برآيد»
فردا صبح
سپيده دم بيژن
از خواب بيدار
شد . آبي
به دست و
صورتش زد.
بطوريكه مادر
و پدرش بيدار
نشوند خيلي
آهسته
لباسهاي خودش
را پوشيد و از
خانه خارج شد.
يك ساعت بعد
بيژن در كنار
آقا رسول روي
صندلي نشسته
بود و آقا
رسول داشت
تلفني با دوست
كارخانه دارش
صحبت مي كرد.
بعد از اتمام
مكالمه تلفني
آقا رسول رو
به بيژن كرد و
گفت: خب آقا
بيژن اين هم
از اين . سپس
مشغول نوشتن
شد. بعد تكه
كاغذي به دست
بيژن داد و گفت:
بيا عزيزم اين
هم آدرس
كارخانه همين
الان برو كه
آقاي رضايي
مديرعامل
كارخانه ،
منتظرت است.
بيژن با
خوشحالي
غيرقابل
تمجيدي از
آقارسول تشكر
كرد و بسرعت
از اطاق خارج
شد .خودش را به
خيابان رساند
تا خود را
هرچه زودتر به
كارخانه
برساند. بيژن
از ميني بوس
پائين آمد و
در ضلع شمالي
ميدان امام
حسين سوار اتوبوس
برقي شد تا
بطرف كارخانه
حركت كند . اتوبوس
با سرعت نسبتا
خوبي هوا را
مي شكافت و پيش
مي رفت.
راننده با
صداي بلندي
گفت: ايستگاه
آزمايش! كسي
پياده مي شه؟
بيژن داد زد
بله آقاي
راننده . لطفا
نگه داريد.
اتوبوس زوزه
اي كشيد و در
ايستگاه
متوقف شد.
بيژن جمعيت داخل
اتوبوس را به
زحمت شكافت و
پائين آمد . اتوبوس
به حركت خود
ادامه داد .
بيژن عرض
خيابان را با
احتياط رد شد.
در آن سوي خيابان
از راننده
پيكان سواري
كه متوقف بود
، پرسيد:
ببخشيد آفا
كارخانه
پاكيزه
كجاست؟ راننده
اتومبيل كه
مرد ميانسالي
بود از
اتومبيل خارج
شد و در
حاليكه با دست
اشاره مي كرد
به بيژن گفت:
ببين پسرم! صد
متر جلوتر به
يه دو راهي مي
رسي كه رو
ديوار سمت
راستي نوشته شده
كوچه بنفشه –
سومين درب
كارخانه
پاكيزه است.
بيژن از او
تشكر كرد و به
راهش ادامه
داد . با شتاب
بيشتري حركت
كرد تا هرچه
زودتر خود را
به كارخانه
برساند . طول
خيابان را رد
كرد و به دو راهي
رسيد.
همانطوريكه
پيرمرد
راننده گفته
بود رو ديوار
سمت راستي
تابلوي كوچه
بنفشه به چشم
مي خورد. بيژن
وارد كوچه شد .
كوچه نسبتا
طولاني بود .
روي هم رفته
بيشتر از ده كارخانه
كوچك و بزرگ
در آن وجود
داشت . بيژن
مقداري جلوتر
رفت تا به درب
كارخانه رسيد
. درب كارخانه
بزرگ و به رنگ
آبي سير بود .
دور تا دور كارخانه
تا نصفه آجر و
الباقي بصورت
نرده هاي فلزي
به رنگ آبي
ساخته شده بود
كه نماي خاصي
به كارخانه مي
داد . رو سر درب
كارخانه
تابلوي بزرگي
خودنمايي مي
كرد كه روي آن
نوشته شده بود
صنايع غذائي
پاكيزه. بيژن
چند لحظه اي
تحمل كرد تا
طپش قلبش كه
ناشي از هيجان
بود آرام گيرد
. بعد با توكل
به خداوند
وارد كارخانه
شد و بطرف
دفتر انتظامات
رفت . جوان
بيست و پنج
ساله اي توي
دفتر پشت ميز
نشسته بود .
مرد جوان با
ديدن بيژن
پرسيد : آقا با
كدام قسمت كار
داريد؟ بيژن
در پاسخ گفت:
با آقاي
مديرعامل. مرد
جوان ابرويي
بالا انداخت و
در حاليكه
گفته هاي بيژن
را تكرار مي
كرد از بيژن
پرسيد : شما؟
بيژن گفت :
بفرمائيد!
بيژن از طرف
آقارسول. مرد
جوان
انتظامات
كارخانه گوشي
تلفن را
برداشت و سه
رقم شماره گرفت
با صداي نسبتا
آهسته اي گفت:
خانم محسني با
عرض پوزش آقاي
بيژن از طرف
آقارسول آمده
اند و درخواست
ملاقات با
آقاي مديرعامل
را دارند.
خانم محسني از
پشت تلفن به
مرد جوان گفت:
راهنمايي
كنيد تشريف
بياورند دفتر.
مردجوان رو به
بيژن گفت:
بفرمائيد
انتهاي خيابان
ساختمان
شماره دو طبقه
چهارم اتاق 202.
بيژن تشكر كرد
و راه افتاد .
فاصله زيادي
نبود . حدودا دويست
متر جلوتر
ساختمان
شماره 2 بود
وارد ساختمان
شد داخل
ساختمان
آئينه كاري و
گچ بري بسيار
جالبي داشت كه
هر بيننده اي
را متعجب
ميساخت. بيژن
سوار آسانسور
شد و شاسي طبقه
چهارم را فشار
داد . چند لحظه
بعد آسانسور
در طبقه چهارم
توقف كرد و
درب آسانسور
باز شد و بيژن
وارد راهرو
نسبتا بزرگي
شد. كف راهرو
را با فرشهاي
گرانقيمت
پوشانده بودند
. پرز فرشها
بقدري بلند
بود كه كفش
هاي بيژن تا
نيمه در آن
فرو مي رفت.
نزديك اطاق 202
بيژن نفس عميقي
كشيد و وارد
اطاق شد . در
اول ورود خانم
جواني را با
مانتويي به
رنگ سفيد و
روسري گل دار
پشت ميز ديد .
با خود زير لب
زمزمه كرد:
اين خانم جوان
كسي جزء منشي
مديرعامل نمي
تواند باشد.
خانم منشي كه
با ورود بيژن
سرش را بطرف
او چرخانده
بود ، از
صندليش بلند
شد و گفت: شما
آقابيژن
هستيد؟ بيژن
جواب داد: بله
خودم هستم.
خانم رضائي از
بيژن دعوت كرد
بنشيند و چند
لحظه اي تحمل
كند . بيژن روي
يكي از
صندليها نشست
. خانم منشي هم
سپس تقه اي به
درب اتاق
مديرعامل زد و
با اجازه مديرعامل
وارد شد.
اتاق خانم
منشي اتاق بزرگي
بود كه به رنگ
سبز و سفيد
رنگ آميزي شده
بود . چند
گلدان جلو
پنجره بود .
پرده هاي توري
سفيدرنگ داشت
و لوستر بزرگي
از وسط سقف آويزان
بود كه زيبايي
خاصي به اتاق
مي داد . روي
ميز خانم منشي
شلوغ بود . چند
تا گوشي تلفن
، يك دستگاه
فاكس و ديگر
لوازمات
اداري ديده مي
شد. بفرمائيد
آقا بيژن آقاي
مديرعامل
منتظر شما
هستند. خانم
منشي بود كه
بيژن را به
اتاق مديرعامل
دعوت مي كرد .
بيژن سريع از
جايش بلند شد
و بطرف اطاق
مديرعامل رفت.
دم درب سرفه
اي كرد و با
صداي بلندي
ياالله گفت و
وارد شد . آقاي
رضائي
به احترام او
از جايش برخاست
و با فروتني
تمام دست خود
را بطرف بيژن
دراز كرد و
دست بيژن را
فشرد و از
ديدار او ابراز
خوشحالي نمود
و در حاليكه
با دست بيژن
را به نشستن
فرا مي خواند
، گفت: خوش
آمديد. بيژن
هم در مقابل
تشكر كرد.
آقاي
مديرعامل يكي
از دكمه هاي
آيفون روي ميز
را فشار داد و
گفت: خانم
محسني
بفرمائيد
دوتا چايي يا
قهوه بياورند
و صداي خانم
محسني در اطاق
پيچيد كه مي گفت
: چشم قربان.
بيژن زير چشمي
نگاهي به اطاق
مديرعامل
انداخت .
بيشتر فضاي
اتاق را
تابلوهاي
بزرگي اشغال
كرده بود كه
مرتبط با
فعاليتهاي
شركت بود . چند
لحظه اي مابين
بيژن و
مديرعامل
سكوت حكمفرما
شد . يكي دو
دقيقه بعد
مديرعامل
فضاي آرام
اتاق را شكست
و از بيژن
پرسيد: خب،
آقابيژن
بفرمائيد شما
تحصيلاتتان
در چه سطحي
است؟ بيژن
گفت: امسال
سال چهارم
دبيرستان
بودم كه...
مديرعامل
مجددا از او
پرسيد: تا
حالا جايي هم
كار كرده
اي؟بيژن پاسخ
منفي داد .
مديرعامل به
فكر فرو رفت و
بعد از لحظاتي
كه با خود
كلنجار رفت رو
به بيژن گفت: مهم
نيست. و بعد
شاسي آيفون را
فشار داد ،
خانم محسني
گفت:
بفرمائيد!
مديرعامل سرش
را به طرف
آيفون چرخاند
و گفت: خانم
محسني، لطفا
به آقاي
اسكندري
بفرمائيد
تشريف بياورند
دفتر.
مديرعامل سرش
را پائين
انداخت و مشغول
مطالعه نامه
هاي روي ميز
شد. بيژن لحظه
اي زيرچشمي به
مديرعامل
نگاهي انداخت
. مديرعامل
مرد چهل و پنج
ساله اي به
نظر مي رسيد. چين
و چروك روي
صورت و
پيشانيش
نشانگر دوران
سخت زندگيش
بود. قد بلندي
داشت و كت
شلوار سبز راه
راه به تن
كرده بود .
صورتش به
آدمهاي
سختگيير و
عبوس مي ماند.
بيژن مشغول
بررسي
خصوصيات مديرعامل
بود كه مردچاق
سي و پنج ساله
اي كه كت و
شلوار سرمه اي
اداري به تن
داشت از درب
وارد شد و
سلامي داد و
به طرف
مديرعامل رفت
. بعد از چند
لحظه خوش و بش
ميان آن دو
مديرعامل رو
به مرد چاق
كرد و گفت:
آقاي اسكندري
اين جوان خوش
سيماي ما آقا
بيژن تحويل
شما . دوست دارم
در مدت كمي از
ايشان يك كارمند
لايق بسازي. آقاي
اسكندري هم سري
بعنوان قبول
فرمان تكان
داد و به طرف
بيژن رفت و
خوش آمدي گفت
و از بيژن
خواست كه
همراه او برود
بيژن از
مديرعامل
تشكر كرد و
همراه آقاي
اسكندري از
اتاق خارج شد .
در بيرون اتاق
آقاي اسكندري
بيژن را به
خانم محسني
نشان داد و
گفت آقا بيژن
از امروز رابط
بين امور
اداري و دفتر
مديرعامل
شدند. خانم
محسني لبخندي
زد و گفت :
انشاءالله كه
با وجود ايشان
مقداري از مشكلات
حل بشه و
كارها بهتر
پيش بره. آقاي
اسكندري هم با
گفتن
انشاءالله از
خانم محسني
رخصت خروج
خواست و همراه
بيژن از دفتر
خارج شد. دفتر
امور اداري در
واقع محل كار
بيژن در طبقه
دوم همان
ساختمان بود .
آقاي اسكندري
بيژن را همراه
خودش بطرف
اتاق كوچكي كه
در سمت راست
راهرو بود برد
و درب آن را
باز كرد و به
بيژن گفت : اين
اتاق شماست.
فعلا شما با
همكاري نيروهاي
خدماتي به
سليقه ي شخصي
خودت اثاث
اتاق را
بچينيد تا
بعد.... بيژن
وارد اتاق شد
و آقاي
اسكندري هم
دنبال كار
خودش رفت. هرچند
اتاق بيژن
كوچك بود ولي
بانمك بود .
رنگ آسماني
داشت . ميز
چوبي تحرير در
گوشه اي از
تاق خودنمايي
مي كرد و چند
تا صندلي هم
كنار ديوار بود
. تعدادي فايل
و كمد چوبي در
گوشه اي ديگر
اتاق به چشم
مي خورد . روي
ديوار دوتا
نقشه بزرگ
مربوط به
ايران و جهان
نصب شده بود.
سه تا ساعت رو
ديوار بود كه
هر كدام ،
ساعت متفاوت
از هم را نشان
مي داد و
ساعتها به وقت
اروپا ،
آمريكا و
ايران تنظيم
شده بود. در
اين ميان دو
نفر كه لباس
كارگري به تن
داشتند با يك
دستگاه
جاروبرقي و تي
و تعدادي هم
دستمال وارد
اتاق شدند و
با هم مشغول تميز
كردن اتاق
شدند . اول ميز
و كمدها را با
سليقه ي بيژن
جابجا كردند و
سپس مشغول
جارو زدن و تي
كشيدن شدند كه
حدود دو ساعت
جابجايي اثاث
و تميز كردن
اتاق طول
كشيد. بيژن بعد
از اتمام
جابجايي اثاث
پشت ميز كارش
رو صندلي چرمي
گردون نشست تا
خستگي در كند.
در اين موقع
آقاي اسكندري
از درب وارد
شد . به به چه
سليقه اي !
خسته نباشي
آقا بيژن ! در
حالي كه بيژن
از ايشان تشكر
مي كرد نامه
اي بدست بيژن
داد و گفت اين
برگ بن خريده .
به شركت تعاوني
مصرف
كاركناان
مراجعه كنيد و
نسبت به خريد
كت و شلوار
سرمه اي و
پيراهن سفيد
اقدام كنيد.
از فردا
بايستي با
لباس فرم در
محل كار حاضر
شويد. بيژن از
آقاي اسكندري
تشكر كرد و به
قصد رفتن به
شركت تعاوني
مصرف از اتاق
خارج شد .درب
اتاق را بست و
به سمت شركت
تعاوني راه
افتاد . شركت
تعاوني در ضلع
غربي كارخانه
قرار داشت .
بيژن براي
رفتن به آنجا
بايد از حياط
بزرگي كه
مربوط به قسمت
اداري
كارخانه بود
مي گذشت. هواي
ابري رنگ
آسمان رو تيره
كرده بود.
بيژن طول حياط
را پيمود وارد
شركت تعاوني
شد . چند نفر از
پرسنل
كارخانه مشغول
خريد بودند .
بيژن از مابين
قفسه هاي بلند
كه بصورت
راهرو بود
گذشت و خودش
را به پيش
صندوق دار
تعاوني رساند
و عرض ادبي
كرده نامه را
به صندوقدار
كه مرد خوش
برخوردي بود
تحويل داد.
صندوقدار در
حاليكه نامه
را مي گرفت،
گفت: بن خريده؟
بيژن پاسخ داد
: «بله» صندوقدار
نگاهي به بن
خريد انداخت
از جايش بلند
شد و از بيژن
دعوت كرد كه
همراه او
برود. بيژن و
صندوقدار به
اتفاق از پله
ها بالا رفتند
. طبقه بالاي
تعاوني برعكس
طبقه همكف
مختص پوشاك
بود. صندوقدار
رو كرد به
بيژن واز او
خواست كه البسه
دلخواه خودش
را انتخاب
كند. و به طبقه
پائين برگشت.
بيژن چرخي در
بين لباسها زد
و به قسمت كت و
شلوار رفت و
بعد از وارسي
آنها كت و
شلوار مورد
پسندش را
انتخاب كرد و
كمي پائين تر
از كت و
شلوارها
پيراهنهاي
سفيد رنگي را
ديد كه روي
قفسه چيده شده
بودند . بطرف
آنها رفت .
پيراهنها همه
متحدالشكل
بودند .
پيراهني كه
شماره آن به
بدنش بخورد را
برداشت و به
طبقه پائين
آمد و مستقيما
به پيش صندوقدار
رفت. صندوقدار
با ديدن بيژن
از او پرسيد:
موفق به
انتخاب شديد و
بيژن پاسخ
گفت: بله زياد
سخت نبود.
صندوقدار
لباسها را از
بيژن گرفت و
در كيسه اي
گذاشت و بدست
او داد و از
بيژن خواست كه
زير بن خريد
را امضاء كند.
بيژن امضاي
زير بن خريد
انداخت و
آماده رفتن شد
. صندوقدار
برگه اي بدست
او داد و گفت :
اين برگ شرايط
عضويت در شركت
تعاونيه . اگر
علاقمند بوديد
تشريف
بياوريد تا
نسبت به ثبت
نام اقدام كنيم.
بيژن در
حاليكه به
برگه نگاه مي
كرد از
صندوقدار
تشكر كرده از
تعاوني خارج
شد . در برگه
شرايط نوشته
شده بود و از
داوطلبين
عضويت خواسته
شده بود با
همراه داشتن
دو قطعه عكس و
يك برگ فتوكپي
شناسنامه به
دفتر هيأت
مديره تعاوني
مراجعه شود.
ضمنا توضيح
داده شده بود
هر سهام از
تعاوني به
مبلغ پنجاه
هزار ريال به
فروش مي رسد.
بيژن برگه را
تا كرد و در
جيب پيراهنش
گذاشت . رعد و
برقي زد و نم
نم باران شروع
به باريدن كرد
. با آمدن
باران بيژن به
فكر نسرين
افتاد. سيماي
نسرين را با آن
چشمان درشت و
آهويي و
ابروهاي
كماني و صورت گندمي
رنگش در ذهنش
ترسيم كرد .
لبخندي زد و
به راهش ادامه
داد. بيژن
تازه وارد
اتاقش شده بود
كه تلفن به
صدا درآمد .
گوشي را برداشت
الو بفرمائيد.
خانم محسني
بود كه زنگ زده
بود . آقا بيژن
تشريف
بياوريد دفتر!
آقاي مديرعامل
با شما كار
دارند. بيژن
گفت: چشم خانم
محسني تا چند
لحظه ديگر
خدمت ميرسم .
بيژن لباسها
را روي ميز
گذاشت و راهي
شد. آقاي
رضايي
مديرعامل
كارخانه،
نامه اي بدست
بيژن داد و
گفت اين نامه
را به قسمت
امور مالي ببريد.
دستور دادم
مقداري پول به
عنوان مساعده به
شما پرداخت
كنند . بيژن
نامه را گرفت
و از دفتر
مديرعامل
خارج شد. بعد
از خروج بيژن
مديرعامل
گوشي تلفن را
برداشت شماره
گرفت و بعد از
سلام و احوال
پرسي گفت:
جناب علائي ،
آقابيژن مدير
اجرائي
كارخانه را
خدمتتون فرستادم
. لطف كنيد يك
ميليون ريال
به ايشان بصورت
كمك بلاعوض
پرداخت كنيد .
البته ايشان
از موضوع كمك
بلاعوض مطلع
نگردند. و بعد
گوشي را
گذاشت. بيژن
موقعي وارد
اتاق آقاي
علائي
مديرامور
مالي شد كه
تازه مكالمه
تلفني ايشان
با مديرعامل
به پايان
رسيده بود .
آقاي علائي با
ديدن بيژن
تبسم دل نشيني
كرد و به
ايشان خوش
آمدگوئي نمود.
بيژن ضمن تشكر
نامه مديرعامل
را به
مديرامور
مالي داد.
آقاي علائي از
گاوصندوق
دسته چكي
درآورد و شروع
به نوشتن كرد
و بعد هم آن را
امضاء كرده به
طرف بيژن دراز
كرد. بيژن چك
را گرفت و
نگاهي به آن
كرد و با ديدن
مبلغ چك كه يك
ميليون ريال
بود از
خوشحالي كم
مانده بود
خودش را ببازد
و بيهوش شود.
در همين حال
آقاي علائي به
بيژن گفت: اين
مبلغ بعنوان
مساعده است كه
به مرور از حقوقتان
كسر خواهد شد.
بيژن تشكر كرد
و گفت: اجازه
مي دهيد كه از
خدمتتون مرخص
شوم؟ آقاي
علائي در پاسخ
گفت: برايتان
در كارها
آرزوي موفقيت
دارم. در ضمن
قبل از هر
كاري به بانك
مراجعه كنيد و
مبلغ چك را
بگيريد . آدرس
بانك روي چك
نوشته شده
است. بيژن به
پيش آقاي اسكندري
مديراداري
رفت و از
ايشان
درخواست مرخصي
نمود تا به
بانك مراجعه
كند . آقاي
اسكندري گفت:
ايرادي ندارد.
تشريف ببريد .
مي توانيد از
آنجا هم به
منزل برويد.
انشاءالله
فردا ساعت 8 صبح
منتظرتان
هستيم. بيژن
از آقاي اسكندري
خداحافظي كرد
و از اتاق
خودش كت و
شلوارش را
برداشت و راهي
بانك شد. پيدا
كردن بانك زياد
زحمت نداشت .
بيژن توانست
به راحتي آن
را پيدا كند
وارد بانك شد .
منتظر ماند تا
گيشه پرداخت
چك خلوت شود.
وقتي كه گيشه
پرداخت چك كمي
خلوت شد . چك
خود را پشت
نويس كرد و
همراه
گواهينامه اش
تحويل مسئول
پرداخت چك داد.
طولي نكشيد كه
باجه دار مبلغ
يك ميليون ريال
پول جلو بيژن
شمرد. بيژن
پولها را
برداشت و در
جلو گيشه
مشغول شمردن
شد. بعد از
اينكه همه
دسته هاي پول
را شمرد از
باجه دار تشكر
كرد و از بانك
خارج شد. بيژن
پولها را در جيبهاي
خودش جاسازي
كرد و مستقيما
به طرف خانه
راه افتاد. در
وسط راه يك
دسته گل مريم
همراه با يك
جعبه شيريني
از قنادي خريد
تا شب را با پدر
و مادرش به
جشن بپردازند.
بيژن تصميم
گرفت خيابان
داريوش را پاي
پياده طي كند
و به همين سبب
هم طول خيابان
را در پيش
گرفت و قدم
زنان راه
افتاد. بيژن
از خوشحالي در
پوست نمي
گنجيد. براي
رسيدن به خانه
ثانيه شماري
مي كرد . به
همين خاطر به
سرعت قدمهاي
خود افزود. همين
طور كه شتابان
پيش مي رفت،
متوجه شد كه
كسي او را به
نام مي خواند
برگشت و نسرين
را ديد . با
ديدن نسرين
دست و پاي
خودش را گم
كرد و با لكنت
زبان سلامي
داد و احوال
پرسي نمود.
نسرين گفت : از
ديشب همه اش
از خدا مي خواستم
كه يكبار ديگر
شما را ببينم
و با گفتن اين
كلمات از شرم
سرخ شد. بيژن
هم در پاسخ
گفت: از لطف
شما بسيار
سپاسگزارم.
نسرين نگاهي
به دسته گل و
جعبه شيريني
انداخت و به
بيژن گفت خير
باشه!
خواستگاري
تشريف مي بريد.
بيژن خنده اي
كرد و گفت
نخير . شيريني
كارم است. امروز
به كمك يكي از
آشنايان
توانستم كاري
پيدا كنم. در
همين حال
مشغول باز
كردن درب جعبه
شيريني شد .
درب آن را باز
كرد و بطرف
نسرين گرفت و
به او تعارف
كرد. نسرين هم شيريني
از جعبه
برداشت و تشكر
كرد. هر دو مثل
ديشب پاي
پياده به راه
خود ادامه
دادند. ولي نسرين
برعكس ديشب به
خانه خودشان
نرفت . بيژن به خيال
اينكه نسرين
فراموش كرده
به او يادآوري
كرد كه
منزلتان را رد
كرديم. نسرين
در پاسخ گفت:
مي دانم مي
خواهم منزل
شما را ياد
بگيرم. ناراحت
كه نمي شويد؟
بيژن گفت :
نخير خواهش مي
كنم. جلو خانه
بيژن رسيدند .
بيژن خانه شان
را به نسرين
نشان داد و از
او خواست كه
به داخل تشريف
بياورد. نسرين
با هزار عذر و
بهانه دعوت او
را به موقعي
ديگر موكول
كرد و بعد از
خداحافظي از
بيژن بطرف
منزلشان برگشت.
بيژن هم بعد
از اينكه
نسرين از ديد
چشم او ناپديد
شد زنگ
خانه را به
صدا درآورد. لحظه
اي بعد مادرش
درب را به روي
او باز كرد و با
ديدن شيريني و
دسته گل در
دستهاي بيژن
جا خورد و از
بيژن پرسيد :
پسرم خير
باشه! بيژن
جواب داد :
مادر خيره،
خير. و هر دو
وارد حياط
شدند . از درب
حياط تا
ساختمان خانه
سي متري مي شد
كه بصورت
راهرو ساخته
شده بود . اين
طرف و آنطرف
راهرو باغچه
بود كه مادر
بيژن در باغچه
از همه ي
سبزيجات
كاشته بود و
با ذوق و شوق عجيبي
به آنان مي
رسيد . مثل
مادري كه طفل
خود را تر و
خشك مي كند.
بيژن و مادرش
با طي كردن
حياط وارد
ساختمان شدند.
پدر بيژن هم
تازه از سر
كار رسيده بود
و داشت چايي
مي خورد . بخار
چايي داخل
نعلبكي
سبيلهاي پدرش
را خيس كرده
بود. پدرش
نعلبكي را به
زمين گذاشت و با
انگشت خود
سبيلهاي خودش
را صاف و صوف
كرد و جواب
سلام بيژن را
داد و در ادامه
گفت: خدا به تو
بركت بده
پسرم. با دست
پر آمدي! بيژن
در حاليكه
تشكر ميكرد ،
جعبه شيريني
را بطرف پدرش
گرفت و گفت:
بفرمائيد پدر
قابل شما را ندارد.
پدر بيژن با
گفتن پير شي
پسرم شيريني برداشت
و به دهانش
برد . مادر
بيژن هم كه
حالا به جمع
پدر و پسر
پيوسته بود شيريني
برداشت و گفت
اين شيريني
خوردن داره!
بيژن جعبه
شيريني را در
مقابل پدر و
مادرش گذاشت و
بطرف كيسه
لباسهايش رفت
و كيسه را با
خود نزديك
والدينش آورد
سپس پولها را
از جيبهايش درآورد
و به پدرش داد.
پدر و مادرش
با ديدن آنهمه
پول در حاليكه
دهنشان باز
مانده بود به
همديگر نگاه
متعجبي
انداختند .
پدر كمي در جاي
خود جابجا شد
و به بيژن گفت:
پسرم اين پولها
را از كجا
آوردي؟ نكنه
برنده برگه
ارمغان بهزيستي
شده اي؟ بيژن
در حاليكه مي
خنديد ، گفت: نه
پدر. مديرعامل
شركت دستور
داد بهم
مساعده پرداخت
كنند. پدرش كه
از هيجان آب
دهانش خشك شده
بود، رو كرد
به همسرش و
گفت: خانم يك
استكان چايي
بده ببينم!
بعد از بيژن
پرسيد خوب
حالا اين پول
چقدر است؟
بيژن در پاسخ
گفت: صدهزارتومان.
پدر بيژن رو
كرد به طرف
آسمان و در
حاليكه
دستهاي خود را
بطرف بالا
دراز مي كرد ،
با صداي بلندي
گفت: شكرت اي
خداي روزي
رسان. بيژن
دست كرد و از
داخل كيسه
نايلوني كت و
شلوارش را
درآورد و در
همين حال گفت:
ببين مادر اين
كت و شلوار
خوبه؟ مادر
دستي به كت و
شلوار كشيد و
گفت: بلند شو
بپوش ببينم به
تنت چطوره!
بيژن لباسها
را برداشت و
به اتاق خودش
رفت و بعد از
چند دقيقه در
حالي كه
لباسها را به
تن كرده بود
به پيش پدر و
مادرش برگشت.
پدر در حاليكه
سبيلهايش را
تاب مي داد،
گفت: مباركه
پسرم.
انشاءالله به
خوبي و خوشي
استفاده كني. مادر هم
از جايش بلند
شد شانه هاي
كت بيژن را
درست كرد و از
پيشاني بيژن
بوسيد و گفت:
خيلي بهت مياد
. مباركت باشه.
بيژن هم تشكر
كرد و به پدر و
مادرش توضيح داد
كه كت و شلوار
و پيراهن سفيد
را شركت براي او
خريده تا از
فردا با لباس
فرم سركارش
حاضر شود. پدر
از بيژن خواست
تا لباسهاي نو
خودش را دربياورد
و به نزد او
برود. بيژن
سريع به اتاقش
رفت و لباسها
را درآورد و
در رخت آويز
انداخت و نزد
پدر برگشت.
پدرش از او خواست
تا كرايه خانه
را از آن پول
جدا كند و
بيژن هم همين
كار را كرد .
سپس پدر مبلغ
كرايه خانه را
بدست همسرش
داد و گفت :
فردا صبح اين
پولها را بده
به زن
صاحبخانه!
مادر پولها را
گرفت و در كشور
ميز سماور
گذاشت و دوتا چايي
كم رنگ تازه
دم براي شوهر
و فرزندش ريخت
و به شتاب به
آشپزخانه رفت
تا بساط شام
را محيا سازد.
بعد از خوردن
شام بيژن شب
بخيري گفت و به
اتاق خود رفت.
چراغ خواب را
روشن كرد و
روي تخت خواب
دراز كشيد و
دست دراز كرد
و در بغل تخت خواب
ضبط صوت را
روشن كرد.
صداي غمگين
اميد خواننده
جوان ايراني
ساكن در خارج
از كشور در
فضاي اتاق
طنين انداز شد
كه از شب باراني
مي خواند.
باران
مي بارد امشب
دلم
غم دارد امشب
يادم
آمد زير
باران
با تو تنها
با
تو ...............................
بيژن
جواني خوش
سيما بود .
موهايش را به
سمت راست
خوابانده بود
. صورت كشيده
با ابرواني به
هم پيوسته و
چشماني نافذ
داشت . او قد
بلند و درشت
استخوان بود.
بسيار با ادب
و متين و در
عين حال فعال
و كوشا بود.
هنوز كسي در
نزد اقوام و
در محل و
مدرسه او را نديده
بود كه با پدر
و مادر و حتي
با بزرگتر از خودش
با صداي بلند
صحبت كند.
بيژن
روي تخت خواب
دراز كشيده
بود و به
آينده فكر مي
كرد . آينده
مبهمي كه هيچ
كس از آن
خبردار نبود.
لحظه اي به
پدر و مادرش و
لحظه اي هم به
نسرين مي
انديشيد. روزي
را مجسم مي
كرد كه با نسرين
ازدواج كرده و
دست در دست هم
به همراه پدر
و مادرش به
پابوس امام
رضا (ع) مي رود.
بيژن مثل روز
گذشته صبح زود
از خواب بيدار
شد و لباسهايش
را پوشيد . ظرف
غذاي خودش را
برداشت و راهي
محل كارش شد.
بيژن اولين
نفري بود كه
وارد كارخانه
شد . مستقيما
به اتاق خودش
رفت . درب اتاق
را باز كرد .
چون هوا هنوز
كاملا روشن
نشده بود.
لامپ اتاق را
روشن كرد و
راديوي روي
فايل را روشن
نمود. صداي
مجري راديو كه
به تهران و
ايران سلام و
صبح بخير مي
گفت و مردم را
براي كوشش و
فعاليت فرا مي
خواند از راديو
به گوش مي
رسيد. بيژن
دستمال را شست
و مشغول دستمال
كشيدن روي ميز
و گوشي تلفن و
ديگر لوازمات
موجود در
اتاقش شد .
ساعت 8 صبح به
دبيرخانه رفت
و نامه هاي
رسيده و ديگر
مكاتبات
مربوط به قسمت
امور اداري و
دفتر
مديرعامل را
گرفت و به
دفتر آقاي
اسكندري رفت .
درب را زد و
وارد شد . آقاي
اسكندري كه
زير چشمهايش
پف كرده بود
با ديدن بيژن
لبخندي زد و
از او دعوت
كرد كه در
نزديكي او روي
صندلي بنشيند
. اسكندري در
ظرف دو ساعت
كارهاي بيژن را
به او ياد داد
و بيژن از او
اجازه گرفت و
به اتاقش
بازگشت و نامه
هاي رسيده
مديرعامل و
امور اداري را
به تفتيك در
كارتابلهاي
مربوطه گذاشت
و آنها را
تحويل خانم
محسني منشي
مديرعامل و
آقاي اسكندري
داد. ظهر با
صداي اذان
كارگران و
ديگر پرسنل
راهي مسجد
شدند تا نماز
خود را به جا
آورند . البته
بعد از انقلاب
خونين سال 57
خورشيدي در
ايران كه منجر
به برپايي
حكومت اسلامي
گرديد نماز
جماعت خواندن
در محل كار
جزء واجبات
ادارات و
كارخانجات
كشور گرديد.
همه پرسنل
اجبارا بايد
در آن شركت مي
كردند. بيژن
هم وضو ساخت و
راهي مسجد شد. وقتي
كه نماز جماعت
به پايان رسيد
پيش نماز از
نمازگزاران
خواست در مسجد
حضور داشته
باشند. آقاي
اسكندري جلو
نمازگزاران
خواست در مسجد
حضور داشته
باشند . آقاي
اسكندري جلو
نمازگزاران
رفت و پشت
بلندگو خطاب
به پرسنل گفت:
از امروز آقا
بيژن بعنوان
مديرامور
اجرائي شركت
منصوب شدند و
از بيژن خواست
تا نزد او برود.
ببژن هم از جا
بلند شد و به
طرف آقاي
اسكندري رفت و
آقاي اسكندري
بيژن را به
پرسنل كارخانه
نشان داد و در
ادامه چنين
گفت: بعد از
اين كليه
امورات
اجرائي را با
ايشان در ميان
بگذاريد. بعد
از معرفي بيژن
نمازگزاران يكي
پس از ديگري
از مسجد خارج
شدند و به محل
هاي كارشان
رفتند . بيژن
هم همراه آقاي
اسكندري به
ساختمان امور
اداري برگشت و
به اتاق خودش
رفت. روي ميز
بيژن پر شده
بود با پرونده
و مكاتبات
اداري
كارتابل
مديرعامل و
آقاي اسكندري
هم روي ميزش
بود.
كارتابلها را
باز كرد زير
نامه ها خطاب
به بيژن دستور
رسيدگي صادر كرده
بودند..... شش ماه
بود كه بيژن
در كارخانه مشغول
كار بود و
براي خودش
استادي شده
بود . از بدو
ورود به
كارخانه تا
لحظه خروج از
كارخانه
سرگرم رسيدگي
به امورات
مربوطه بود.
بيژن طبق
معمول پنج
شنبه ها ساعت 12
ظهر از كارخانه
خارج شد و به
طرف دانشگاه
تهران راه افتاد
. ساعت
40/12
دقيقه بود كه
جلو دانشگاه
رسيد و در ضلع
غربي دانشگاه
در محل قرار
منتظر ماند
طولي نكشيد كه
نسرين هم به او
پيوست از
موقعي كه بيژن
در كارخانه
مشغول كار شده
بود هر
پنجشنبه به
جلو دانشگاه
مي آمد تا به
همراه نسرين
به خانه
برگردند. از
دانشگاه تا
ميدان انقلاب
را قدم زنان
طي كردند و در
ميدان انقلاب
كه ظهرهاي
پنجشنبه شلوغ
تر از روزهاي
معمولي است
وارد
ساندويچي
شدند و دوتا
همبرگر با
نوشابه سفارش
دادند .
ساندويچي هر
چند كه شلوغ
بود ولي زياد
طول نكشيد و
صاحب
ساندويچي از
پشت يخچال به
بيژن گفت :
بفرماآقا
همبرگرتون
آماده است.
بعد از اينكه
هر دو ساندويچهاي
خود را خوردند
از ساندويچي
خارج شدند تا
راهي منزل
شوند. بيژن
نگاهي به ساعتش
انداخت و به
نسرين گفت مي
خواهي سري هم به
پارك لاله
بزنيم؟ نسرين
در حاليكه سرش
را به علامت
پاسخ منفي
تكان مي داد
به بيژن گفت:
امروز وقت
ندارم ولي
فردا ساعت 9
صبح بايد براي
ديدار
مادربزرگم
بروم . اگه
وقتي داشتي
بيا تا قبل از
رفتن دوري با
هم در سطح شهر بزنيم
. بيژن هم
پذيرفت و قرار
شد فردا ساعت 9
صبح همديگر را
سر داريوش
ببينند. چون
ظهر پنجشنبه
بود
اتومبيلهاي
سواري
مسافربر كمتر
يافت مي شد .
آندو مجبور
شدند با
اتوبوس به
منزل برگردند
. به همين دليل
سوار اتوبوس
شركت واحد شدند
. خوشبختانه
در اتوبوس كرج
، برعكس ديگر
اتوبوسهاي
داخل شهري
تهران طرح
تفتيك زن و
مرد انجام
نگرفته و بيژن
و نسرين به
راحتي
توانستند در
كنار هم روي
يك صندلي
بنشينند . مسافر
زياد نبود .
تعدادي از
صندليها خالي
بود كه راننده
اتوبوس
ترمزدستي را
كشيد و با زدن بوق
به حركت افتاد
. راننده
اتوبان را با
سرعت 70
كيلومتر در
ساعت پيمود و
داخل ورودي كرج
شد. هرچه
اتوبوس به
مقصد نزديكتر
مي شد بيژن و
نسرين بيشتر
به هم نزديك
مي شدند تا در
آخرين لحظات
يك بار ديگر
همديگر را حس
كنند. بيژن
دست نسرين را
در دست گرفته
بود و مي فشرد .
اتوبوس در
ميدان كرج
متوقف شد . همه
مسافران
پياده شدند .
بيژن هم به
همراه نسرين
از اتوبوس
پياده شدند و
بطرف ايستگاه
تاكسي رفتند .
هنوز دست
نسرين توي دست
بيژن بود . تاكسي
از راه رسيد و
هر دو سوار
شدند و طبق
معمول سرداريوش
پياده شدند و
قدم زنان به
طرف خانه رفتند
وسط راه نسرين
از بيژن جدا
شد و به بيژن
گفت: فردا صبح
دوباره مي
بينمت . بيژن هم
گفت : پس تا
فردا صبح
خداحافظ. بيژن
به خانه رسيد .
درب حياط باز بود
وارد شد . خانه
آنان شلوغ به
نظر مي رسيد و
خنده هاي
بلندي به گوش مي
رسيد . نزديك
درب ساختمان
كه رسيد درب
را به صدا
درآورد و وارد
شد . در همان
بدو ورود با
ديدن دايي و
عمويش فهميد
كه مهمان
دارند . بيژن
دو تا دايي و
يك عمو و يك
عمه داشت كه
همه آنها
ازدواج كرده و
داراي چندين
فرزند بودند .
بيژن سلام
بلندي داد و
با دايي و عمويش
روبوسي كرد و
به آشپزخانه
رفت و از
مادرش پرسيد :
مادر چيزي
نياز نداري ؟
اگه چيزي لازم
داري بگو
بخرم! مادرش
در حاليكه از
او تشكر مي
كرد گفت: نه
پسرم همه چيز
هست. به محض
ورود پدر مادر
بيژن سفره
بزرگي وسط
پذيرايي
انداخت و بساط
شام را مهيا
كرد. پدر ،
بيژن و همه
مهمانان با
دعوت مادر سر
سفره جمع شدند
. بچه ها از سر و
كول هم بالا
مي رفتند . هر
كدام چيزي مي
خواستند . يكي
دنبال قاشق
كوچك بود و
ديگري دنبال
بشقاب گلدار .
هرچه بود شام
را با دلگرمي
خاصي صرف
كردند و سپس
مردها به كنار
تلويزيون
رفتند و
خانمها هم
سرگرم جمع
كردن سفره و
شستن ظرف و
ظروف شدند .
طبق معمول زن
عمومرضيه سر
صحبت را باز
كرد و رو به
مادر بيژن
گفت: ميگم
ديگه داره نوبت
ازدواج بيژن
هم ميرسه
بهتره هر چه
زودتر دستي
بالا بزنيم.
خيلي وقته تو
فاميل عروسي
نديديم .
دلمون لك زده
واسه عروسي.
مادر بيژن هم
خنده كنان
گفت: راست مي
گي خواهر ولي
فعلا منتظريم ببينيم
معافيت بيژن
چطور ميشه تا
بعد. بيژن دو
ماه قبل وقتي
كه متولدين
سال 58 از طرف
نظام وظيفه
نيروي
انتظامي به
خدمت فرا خوانده
شدند
به نظام
وظيفه رفته
بود و به خاطر
تك فرزند بودن
درخواست
معافيت كفيل
كرده بود . و
حالا منتظر
جواب نظام
وظيفه بود.
آن
شب به
صاحبخانه و
مهمانان خوش
گذشت . ساعت 12 شب
بود كه
مهمانان
آماده رفتن
شدند. بيژن و
پدر و مادرش
به مهمانان
اصرار كردند
كه شب را بمانند
ولي مورد قبول
واقع نشد و
مهمانان از
منزل خارج
شدند و هفته ي
ديگر همه براي
شام به خانه ي
عمو سهراب
دعوت شدند. با
رفتن
ميهمانان
سكوت دوباره
به منزل آنان
حاكم شد. بيژن
به اتاق خودش
رفت و رو تختخواب
دراز كشيد و
خيلي زود به
خواب رفت . در
عالم خواب
مابين خودش و
نسرين پل چوبي
را مي ديد كه براي
رسيدن به
نسرين بايد از
روي آن پل مي
گذشت . بيژن
سراسيمه وارد
پل شد . هنوز
مقداري از پل
را نرفته بود
كه ديد مرد
ميانسالي با
چاقو مشغول
بريدن
طنابهاي پل
است . بيژن
خواست با شتاب
پل را رد كند
كه طناب ها
بريده شد و
بيژن به ته
اره افتاد و
در حاليكه جيغ
مي زد از خواب
پريد. بيژن
عرق سردي كرده
بود و در حاليكه
ته دلش مضطرب
بود .وقتي متوجه
شد آنچه كه
ديده است
كابوسي بيش
نيست
خنده اي كرد
و ليوان آبي
نوشيد و دوباره
به خواب رفت.
بيژن برعكس
صبح هاي جمعه
زود از خواب
بيدار شد . پدر
و مادرش سر
سفره نشسته
بودند و
داشتند
صبحانه مي
خوردند . به
كنار آنان رفت
و صبح بخير
گفت و مشغول
خوردن صبحانه
گرديد. مادرش
گفت : بيژن چرا
زود از خواب
بيدار شدي؟
بيژن هم در
جواب گفت:
مادر امروز با
يكي از دوستانم
قرار دارم . مي
خواهم به
ديدار او بروم.
بعد از اينكه
خوردن صبحانه
به اتمام رسيد
.بيژن صورتش
را اصلاح كرد
و لباسهايش را
پوشيد و راهي
قرار شد. چند
دقيقه اي از رسيدن
بيژن نگذشته
بود كه نسرين
هم از راه رسيد
و هر دو با هم
خوش و بشي
كردند و به
طرف پارك گوهردشت
راه افتادند.
پارك برخلاف
روزهاي عادي هفته
شلوغ بود .
خانواده هاي
زيادي به پارك
آمده بودند .
بساط نهارشان
را هم با خود
آورده بودند .
تعدادي از
خانواده ها
روي پتو نشسته
بودند و تخمه
مي خوردند .
بعضي ها هم چايي
مي نوشيدند
بيژن و نسرين
هم در نزديكي
آنها روي
نيمكت چوبي
نشستند و
مشغول گپ زدن
شدند و براي
آينده خود
برنامه مي
ريختند.
مأموران انتظامي
در حال گشت
زدن بودند و
پارك را تحت
كنترل داشتند
و گاها به
خانمها توصيه مي
كردند حجاب
اسلامي را
رعايت كنند.
بچه ها سوار
بر تاب ، تاب
مي خوردند و
شادي مي كردند
. تعدادي هم از
سر سره ، سر مي
خوردند و بعضي
ها هم سرگرم
توپ بازي
بودند. نيم
ساعتي بود كه
بيژن و نسرين
روي نيمكت
نشسته بودند و
با هم حرف مي زدند
و چنان گرم
گفتگو در خصوص
آينده خود
بودند كه هيچ
توجهي به
اطراف نداشتند
. دو نفر مأمور
نيروي
انتظامي كه
يكي از آنان
زن بود به
بيژن و نسرين
نزديك شدند .
بيژن و نسرين
را هر كدام
بطور جداگانه
اي به سويي
بردند و مورد
بازجوئي قرار
دادند . مأمور
مرد لباس سبز
فرم به تن
داشت و اسلحه
كمري در كمرش
خودنمايي مي
كرد .مأمور زن
چادر و مغنه اي
مشكي به تن
كرده بود و با
نسرين به تندي
صحبت مي كرد.
اين آقا كيه؟
سؤالي بود كه
زن مأمور از
نسرين كرد .
نسرين دست و
پاي خودش را
گم كرده بود
با ترس و لرز
به دروغ گفت
كه برادرم هست
و بعد مأمور
زن شروع كرد
به پرسيدن اسم
پدر و مادر و
برادرها و
غيره. نسرين
با هر دست
وپاچگي كه بود
پرسشهاي او را
پاسخ داد. امّا
بيژن برعكس
نسرين عين
واقعيت را به
مأمور مرد
نيروي
انتظامي گفت و
اضافه كرد كه
قرار است تا
چند ماه ديگر
با هم ازدواج
كنند. با
اتمام سوال و
جواب مأموران
بيژن و نسرين
را نزديك هم
آوردند و بعد
با هم در گوشي
حرفي زدند و
مأمور مرد
مشغول
فرستادن پيام
از طريق بي
سيم شد.
مركز-
مركز- اينجا
واحد هيجده!
لحظه اي بعد
از آن طرف بي
سيم صدا آمد
كه اينجا
مركز. آماده
شنيدن
پيامتان
هستيم. مأمور
نيروي
انتظامي
اعلام كرد
مركز ضمن سلام
و خسته نباشيد
يك مورد
منكراتي را
دستگير كرده
ايم . منتظر
گشت براي
انتقال آنان
هستيم. مركز
پاسخ داد
پيامتان
دريافت شد و
در اسرع وقت به
اعزام واحد
گشت موتوري
اقدام خواهد
شد. بعد از
اينكه مكالمه
با بي سيم به
اتمام رسيد زن
مأمور رو به
نسرين كرد و
گفت : مي خواي
سر من كلاه
بذاري؟ صبر كن
به اداره
مفاسد
اجتماعي برسيم
تا حاليت كنم
كه يك وجب
ماست چند من
كره داره.
بيژن ساكت
ايستاده و به
اين گفتگوها
گوش مي داد رو
به مأمور
نيروي
انتظامي كرد و
گفت : برادر من
كدام مورد
منكراتي؟ من
كه خدمتتون
گفتم ما قصد
داريم ازدواج
كنيم. در اين
موقع مأمور
مرد نيروي
انتظامي سيلي
محكمي به گوش
بيژن زد و گفت:
خفه شو! قبل از
ازدواج كي به
شما گفته كه
بياييد تو
پارك در جلو
انظار عمومي
با هم گپ
بزنيد؟ بيژن
در حاليكه از
عصبانيت به
خود مي پيچيد
بخاطر حضور نسرين
و بخاطر اينكه
موضوع بيخ
پيدا نكند به
هر زحمتي بود
جلو عصبانيتش
را گرفت و از
اينكه در حضور
نسرين غرورش
شكسته شده و
مورد بي احترامي
واقع گرديد.
عرق سردي از
پيشانيش چكيد
. بيژن با
انگشت عرق
پيشانيش را
پاك كرد و در
حاليكه سرخ
شده بود سرش
را پائين
انداخت. نسرين
هم كه تا آن
لحظه ساكت در
گوشه اي ايستاده
بود از كتك
خوردن بيژن
بقدري متأثر
شد كه بدنش به
لرزه افتاد و
در عين حال با
عصبانيت رو به
مأموري كه
بيژن را مورد
هتك حرمت قرار
داده بود كرد
و گفت : شما حق
نداريد كسي را
بزنيد! زن مأمور
به ميان حرف
نسرين پريد و
با صداي بلندي
سر نسرين داد
زد و گفت: تو
بهتره خفه شي .
فكر مي كني
خيلي زرنگي
ها؟ فكر مي
كني با دروغ
گفتن مي توني
خودت و دوست
پسرت را نجات بدي؟
نسرين خواست
حرفي بزند كه
مأمور زن با
اشاره دست از
او خواست ساكت
باشد و در
همين حال به
او گفت الباقي
مطالب باشد براي
اداره در
حاليكه هر
لحظه بر تعداد
جمعيت جمع شده
دور آنان
افزوده مي شد .
واحد گشت
نيروي انتظامي
داخل پارك شد
و در جلوي پاي
جمعيت ترمز
كرده و راننده
به همراه
همكارش از
ماشين پياده
شدند و به طرف
آندو مأمور
نيروي
انتظامي رفتند
آن دو مأمور
نيروي
انتظامي با ديدن
راننده و
همكارش رو به
نسرين و بيژن
كردند و در
حاليكه با دست
به طرف ماشين
اشاره مي كردند
از نسرين و
بيژن خواستند
تا سوار شوند.
مأموران
نسرين و بيژن
را از داخل
جمعيت عبور
داده و سوار
قسمت عقب
پاترول كه
مخصوص بار يا
لوازم اضافي
هست كردند و
خودشان هم
سوار شدند .
اتومبيل به
حركت در آمد.
مأموران در
بين راه با
وجود حضور
نسرين و آن زن
مأمور در مورد
ركيك ترين
موضوعات با هم
صحبت مي كردند
و با صداي
بلند مي
خنديدند. بيژن
و نسرين هم در
ته دل با خود
مي گفتند حرف
زدن ما با قصد
ازدواج خلاف
است ولي گفتن
اين بد و
بيراهها آنهم
در داخل
اتومبيل
نيروي
انتظامي خلاف
و جرم نيست؟
هر چه بود
طولي نكشيد
گشت نيروي
انتظامي وارد
اداره مبارزه
با مفاسد
اجتماعي شد . راننده
اتومبيل را در
گوشه اي از
حياط پارك كرد
و مأموران به
همراه بيژن و
نسرين از
اتومبيل
پياده شده و
به طرف دفتر
افسر نگهبان
رفتند. دفتر
افسر نگهبان
شلوغ بود .
تعدادي پسر
جوان در حياط
جلو دفتر افسر
نگهبان
ايستاده بودند
و تعدادي هم
دختر جوان در
داخل اتاق افسرنگهبان
به ديوار تكيه
داده و ساكت
به هم نگاه مي
كردند. بيژن و
نسرين به
همراه آن دو
مأمور مرد جلو
رفت و نسرين و
بيژن را به افسر
نگهبان نشان
داد و گفت:
موضوع
منكراتي است.
افسر نگهبان
سرش را از لاي
پرونده بيرون
آورد و نگاهي
به سر و قد
نسرين و بيژن
انداخت و به مأمور
فوق دستور داد
تا نسبت به
نوشتن گزارش
اقدام كند.
مأمور فوق كه
درجه اش
استوار بود و
در اتيكت او
نوشته شده بود
استوار مظفر
شروع كرد به
نوشتن گزارش .
بعد از اتمام
نوشتن گزارش
رو به نسرين و
بيژن كرد و
گفت : شما دو تا
بياييد جلو و
امضاء كنيد .
نسرين و بيژن
جلو رفتند و
خواستند قبل
از امضاء آن
را مطالعه كنند
كه استوار
مظفر عصباني
شد و با دست زد
به پشت بيژن و
گفت : يالاه!
امضا كنيد
ببينم. بيژن و
نسرين نگاهي
به او
انداختند و
برگه را امضاء
كردند. استوار
مظفر گزارش را
تحويل
افسرنگهبان
داد و از اتاق
خارج شد . افسرنگهبان
رو كرد و به
بيژن و نسرين
پرسيد : تا حالا
چندبار اينجا
آمديد؟ بيژن و
نسرين هر دو
جواب دادند
اولين باره
جناب سروان . در
اين موقع
سرباز وظيفه
اي وارد اتاق
شد و به افسرنگهبان
گفت: جناب
سروان سرهنگ
تشريف آوردند.
افسرنگهبان
سريع از جاش
بلند شد و سر و
وضع ظاهري
خودش را مرتب
كرد . در
حاليكه بيژن و
نسرين سر خود
را به پائين
انداخته و چشم
در
موزائيكهاي
كف اتاق دوخته
بودند ، سرهنگ
وارد اتاق شد .
با افسر
نگهبان دست
داد و از او پرسيد:
چه خبر؟ مثله
اينكه سرت
خيلي شلوغه!
افسرنگهبان
در حاليكه سرش
را به علامت
تأييد بالا و
پائين مي كرد
گفت: بله
قربان .
مخصوصا روزهاي
پنجشنبه و
جمعه ديگه
بدتر. نسرين
با شنيدن صداي
سرهنگ موهاي
سرش از هيجان
و خوشحالي سيخ
شد . و در
حاليكه از
خوشحالي در پوست
خود نمي گنجيد
سرش را بلند
كرد و با صداي
لرزاني گفت :
سلام پدر!
سرهنگ سرش را
چرخاند و دخترش
نسرين را ديد
و در حاليكه
انگار به او
شوك وارد شده
گفت: تو اينجا
چكار مي كني
دختر؟ و بعد رو
كرد به افسر
نگهبان و گفت:
موضوع چيه
سروان؟ افسر
نگهبان هم
موضوع را براش
تعريف كرد.
نسرين در
حاليكه
اميدوار بود
پدرش آنها را
آزاد خواهد
كرد با صداي
لرزاني گفت:
پدر من و بيژن
قراره با هم
ازدواج كنيم و
با دست بيژن
را نشان داد و
سرهنگ در
حاليكه از
نسرين مي
خواست به حياط
برود و منتظر
باشد زير لب
غريد . چشم ما
روشن حالا با
هم قرار هم مي
گذاريد؟
نسرين از اتاق
خارج شد و به
حياط رفت. با
خروج نسرين از
اتاق سرهنگ به
طرف بيژن رفت
و از بيژن
خواست تا سرش
را بلند كند.
بيژن سرش را
بلند كرد و به
صورت سرهنگ
نگاه كرد .
سرهنگ دستي
بالا برد و
سيلي محكمي تو
گوش بيژن زد و
در همين حال
گفت: پدرت را
در مي آورم با
دختر من! بيژن
خواست حرفي
بزند كه سرهنگ
پدر نسرين با
لحن خيلي تندي
به او گفت: خفه شو
و حرفي نزن.
سپس از افسر
نگهبان گزارش
را