منصور
یادگاری
علت استقبال
رهبران
کشورهای
اروپایی از
جنگ چه بود و
چرا بسیاری از
مردم از وقوع
جنگ شادمانی
می کردند؟!
علت این
شادمانی این بود که
تبلیغات
وسیعی قبل از
جنگ این باور
را به مردم
القا می کرد
که جنگ نیمه
دوم خواسته
های بشری است
و به همین سبب
هم رهبران
کشورها از اعزام
سربازان خود
برای جنگ
احساس غرور
کرده بودند.
علت این غرور
کاذب و اشتباه
غیرقابل
جبران هم اعتقاد
آنان به باور
سوسیال
دارونیست بود.
توماس کناپ
تاریخدان
امریکایی در
این باره می گوید:
جنگ یک
سورپریز نبود
قبل از سال 1914
میلادی در
بسیاری از
کشورهای
اروپایی جنگ
طلب می شد و در
انتظار وقوع
آن بودند .
شواهد زیادی
وجود دارد که
نشان می دهد
جنگ از سوی بسیاری
از اروپائیها
با خوشحالی و
خرسندی استقبال
شده بود.چونکه
جنگ
هوشیارکننده
، هیجان آور و
نشاط آورنده
خوانده شده
بود.
بسیاری از
مردم اروپا به
باور سوسیال
دارونیست اعتقاد
پیدا کرده
بودند و به
همین خاطر جنگ
ابزاری
افتخارآفرین
شناخته شده
بود. سوسیال
دارونیست
یعنی تئووری
دارونیست به
دلیل اینکه نظر
گروه را تامین
می کرد مورد
توجه قرار
گرفته بود.
داروین در
تئوری پوسیده
خود با ارائه
دلایلی مدعی
شده بود که در
صحنه دنیا
جانداران
زیادی هستند
که برای بقا
خود وارد جنگ
می شوند و
همچنین در
خصوص انسانها
هم ادعا کرده
بود که
انسانها هم
مثل بقیه
حیوانات
بودند که با
جنگ و دعوا
توانسته
بودند به
پیشرفت و
تکامل برسند.
این تئوری
پوسیده و
کاملاً
اشتباه دنیا
را به سمت جنگ
سوق داد . در
یادداشت های
باقی مانده از
رهبران
اروپایی که
مسبب جنگ
جهانی اول
بودند
تاثیرات
تئوری
دارونیست در
تصمیمات آنان
کاملاً مشهود
بود این
رهبران شفقت و
مهربانی
موجود در وجود
انسانها را
نادیده گرفته
و تئوری
سوسیال
دارونیست را
جایگزین
روابط عاطفی
انسانی نموده
بودند.
رهبر مجارستان
ژنرال
اکساندور در
خاطر بعد از
جنگ خود چنین
می نویسد: ادیانی که
عاطفه انسانی
را هدف اول
قرار می دهند
بعضاً می
توانند
مبارزه برای
زنده ماندن را
ضعیف کنند اما
این مبارزه
قدرت درنده
جهان است و
جنگ جهانی هم
در حالی به
فلاکت بزرگ
دامن زده بود
که با شعار « جنگ
وظیفه هر
موجود زنده ای
است » آغاز شده
بود.
اما جنگ در
نظر آنتونی
ایسمیت یکی از
ژنرال های
شرکت کننده در
جنگ جهانی
اینگونه بود: جنگ یک واجب
بیولوژیکی (
زیست شناسانه)
است که به
اندازه ستیز
دو حیوان
جاندار لازم
است چون که
جنگ می تواند
نتیجه نهایی
یعنی بودن و
نبودن را مشخص
سازد.
خلاصه اینکه
جنگ جهانی اول
با همه زجر
دادن ها و زجر
کشیدن ها و
همچنین قتل
عام و
کشتارهایش به
خاطر قانون
دول کشورهای
اروپایی به
وقوع پیوسته
بود که
سردمداران
این کشور آن
را آماده کرده
بودند و محرک
و تحریک کننده
اصلی این همه
ویرانگری و خونریزی
همان
ایدئولوژیک
پوسیده و
کاملاً غلط
دارونیست
بوده است.
بعد از کنار
رفتن پرده
حائل بر جنگ
جهانی سیمای
سیاه و کبود و
تنفرانگیز
تئوری
دارونیست قابل
مشاهده بود در
حالیکه
واقعیت زندگی
انسان مثل
تئوری
دارونیست
نبوده و انسان
برای حیات همانند
حیوانات
درنده
احتیاجی به
جنگ و خونریزی
نداشته است
چونکه انسان
می تواند
آبادسازی را
بر ویرانگری
ترجیح داده و
گفتگو و
ارتباط را
جایگزین
خشونت و جنگ
نماید.
اما چه افسوس
انسانها از
جنگ جهانی اول
که از یک
تئوری اشتباه
و ضدبشری نشات
می گرفت درس
عبرت نگرفتند
و هرچند که
جنگ تمام شد
ولی این طرز
فکر همچنان به
حیات خود ادامه
داد و تبلیغ
شد و به همین
خاطر هم
بلافاصله بعد
از جنگ جهانی
اول به یک جنگ
بزرگ تر و ویرانگرتر
دیگر دامن زد.
شروع کننده
این جنگ
ویرانگر جدید
کشور آلمان بود
چون که پایان
جنگ جهانی اول
یک فشار اقتصادی
شدیدی را بر
جامعه آلمان
وارد کرده بود
و از آنجائیکه
آلمان در مرکز
ویرانی های
جنگ قرار داشت
این کشور را
به سمت یک
بحران
اقتصادی پیش
برد و از سوی دیگر
خارج از بحران
اقتصادی نزاع
های خونینی بین
سازمانها و
احزاب و
گروههای
متفاوت این کشور
آغاز شد که
همین موضوع
باعث گردید تا
یک حزب کوچک
در این کشور
رفته رفته قوی
شود این حزب
کوچک همان حزب
نازی به رهبری
هیتلر بود.
در واقع
نازیسم خارج
از تئوری
سوسیال
دارونیست
نبود و هیتلر
تئوری سوسیال
دارونیست را
کاملاً به کار
گرفته بود چون
که از نظر
هیتلر نژاد
آریایی که
نژادزیستی
آلمانها بود از
دیگر نژادهای
انسانی برتر
بود و در
جایگاه والایی
قرار داشت که
می توانست
دیگر نژادها را
زیر سلطه
کشیده و بر
آنان اربابی
کند.
لذا برای
رسیدن به این
آرزوی
نژادپرستانه
احتیاج به یک
جنگ جدید
بود.جنگی که
بتواند آلمان
را حاکم کل
دنیا کند.
اینبار هم
مثل جنگ قبلی
در راس امور
مقامات و
سردمداران
اداری و لشگری
حضور داشتند
که حرص قدرت و
حکومت چشم
آنان را کور
کرده بود.
( جنگ و اشغال)
نازی ها در
سال 1939 جنگ جدید
جهانی را آغاز
کردند که به
آن جنگ جهانی
دوم لقب داده
شد نیروهای آلمان
نازی به صورت
سریع و
غافلگیرانه
به کشور لهستان
حمله کردند و
در عرض سه
هفته این کشور
را به زانو در
آورد و ورشو
پایتخت این
کشور را بی
رحمانه
بمباران کرده
و باعث کشته
شدن بسیاری از
مردم
غیرنظامی
گردید.
بعد از
این حمله
غافلگیرانه
که به اشغال
کشور لهستان
انجامید دنیا
بی صبرانه
منتظر هدف
بعدی جنگ نازیها
بود و در
حالیکه
فرماندهی
نیروهای
آلمانی در حال
طراحی نقشه
های جنگی بود
یک قدرت توتالیتر
دیگری وارد
عرصه جنگ شد
این قدرت جدید
وارد شده در
جنگ اتحاد
جماهیر شوروی
بود که با دیکته
خونین
استالین به
وجود آمده بود.
در آگوست 1939
استالین و
هیتلر با هم
قرارداد عدم
حمله به هم
امضا کردند و
همچنین در
خصوص تقسیم
کشور لهستان
با هم به
توافق رسیدند
اما تقسیم
لهستان ،
استالین را
راضی نکرد و
ارتش سرخ در
یک عملیات
غافلگیرانه
کشورهای
اسلوانی ،
لیتوانی و
لاتویا را به
اشغال خود
درآورد و سپس
به سمت شمال
پیشروی کرد و
به اشغال این
مناطق اقدام
نمود این
اشغالگری
منجر به جان
باختن 272 هزار
نفر گردید.
در سال 1940
نیروهای
آلمان نازی در
حملاتی جدید کشورهای
هلند،
دانمارک،
نروژ و بلژیک
را به اشغال
خود در آوردند
و به فاصله
چند ماه
نیروهای نازی
آلمان با
استفاده از
خاک بلژیک
وارد خاک
فرانسه شدند
تهاجم نظامی
نازی های
آلمان به
فرانسه باعث
شد تا دهها
هزار نفر از
مردم
غیرنظامی از
وحشت نازی های
خانه و کاشانه
خود را رها
کرده و متواری
شدند. و
فرانسه هم در
مقابل ارتش
آلمان نازی
شکست خورد و
هیتلر
مغرورانه در
حالیکه مقابل
دوربین ها پز
قهرمانی می
داد تصاویر
خود را از
کنار برج ایفل
فرانسه منتشر کرد. و به دنبال آن
کشورهای
بلغارستان ،
یوگسلاوی و
یونان هم به
اشغال
نیروهای
آلمان نازی
درآمد و با
این اشغال کل
اروپا به زیر
سلطه هیتلر و متفقان
وی درآمد.
اما
بزرگترین
نقشه اشغال از
سوی آلمان
نازی علیه
روسیه طراحی
می شد حمله
غافلگیرانه
ارتش نازی
آلمان به روسیه
که عملیات
بارباروس
خوانده شد در
سال 1941 آغاز شد.
ارتش آلمان
نازی که با
سرعت در خاک
روسیه در حال
حرکت بود در
عرض 12 هفته
کنترل شهر
کرملین را بدست
گرفت و تا
نزدیکی شهر
مسکو پیش روی
کرد. بعد از آن
تاریخ به مدت سه
سال بین اتحاد
جماهیر شوروی
و آلمان نازی
درگیری های
شدید به وقوع
پیوست که این جنگ تمام
عیار که یکی
از پرتلفات
ترین و خونین
ترین جنگ ها
در تاریخ جنگ
شد بیش از سی
میلیون نفر
کشته بر جای
گذاشت و هر دو
طرف درگیر در
این جنگ یعنی
هم نازیسم ها
و هم کمونیست
ها وحشتناک
ترین
تراژدیها را
علیه بشریت به
کار بستند.
کلام پایانی
اینکه این
دو
ایدئولوژیک
مخالف در حال
جنگ ، بدون در
نظر گرفتن روش
های انسان
دوستانه و
رعایت حقوق
بشر فقط و فقط
به دنبال
منافع مالی و
ملی خود بودند
و برای رسیدن
به این منافع
به حقیقت کشته
شدن میلیونها
انسان بی
رحمانه چشم می
پوشیدند و
بدین وسیله
بدون در نظر
گرفتن هیچ نوع
خط و مرزی به
اقدام ضدبشری
خود ادامه می
دادند.
« وحشت نازی»
در واقع جنگ
جهانی دوم
بالاتر از یک
جنگ عادی بود
و بیشتر شبیه
به قتل عام
های زنجیره ای
و نسل کشی های
گسترده بود که
پشت سر این
قتل عام های
زنجیره ای و
نسل کشی های
گسترده طرح
های هیتلر
بنام سیاست
حیات قرار
داشت.هیتلر
در سخنرانی
گفته بود کشور آلمان
برای ملت
آلمان به
اندازه کافی
خاک و جاندارد
به همین خاطر
هم ، بایستی
کشورهای جهان
به نفع آلمان
اشغال شود تا
آلمانیها بتوانند
با آسودگی
خاطر به حیات
خود ادامه
دهند.
در کنار این
تفکر
نژادپرستانه
و ستیزه جو در
خصوص اشغال
کشور های جهان
یک نقشه شوم
دیگری هم وجود
داشت آنهم قتل
عام ده میلیون
نفر از مردم
غیرنظامی
ساکن در این
کشورها بود.
ارتش آلمان
نازی هر کشور
را که در قاره
اروپا به
اشغال درآورد
دست به قتل
عام و نسل کشی
زد.
آلمان های
نازی که
اقوامی از
یهودیان و چند
قوم دیگر در
اروپا را به
شکل
تحقیرآمیزی
از خود پائین
تر می دیدند
علیه این
اقوام به ویژه
یهودیان دست
به جنایت های
غیرقابل
باوری زدند.
نیروهای
نازی آلمان با
همکاری اس اس
ها کشتار و
نسل کشی را در
کشورهای
اشغالی آغاز
کردند که
همواره گروههایی
از یهودیان را
شناسائی و جمع
آوری کرده و
به قتل
میرساندند
بطوریکه این
سرزمینها به
تصاویر مستند
کشتار ونسل
کشی انسانها و
همچنین اجساد
به جای مانده
در کوچه و
برزن و البته
آه و ناله
بازماندگان
قربانیان
نازی تبدیل
گردید.
اما کلیساها
هم از حملات
نازی ها در
امان نماندند
و هر کلیسایی
که در مسیر
راه نازی ها
قرار گرفت آن
را ویرن کردند
و معتقدین و
دین داران را
هم به قتل
رساندند.
شاید یکی از
وحشتناک ترین
علت وحشت از
نازیها اردوگاههای
نگهداری از
اسرا می بود
در این
اردوگاههای
کار اجباری که
گروههایی از
روحانیون
کاتولیک،
یهودیان،
اسرای جنگی و
غیره با اشد
مجازات
نگهداری می
شدند در سال 1942
به جهنم
انسانها
تبدیل گردید و
میلیونها
انسان در این
اردوگاهها به
صورت گروهی به
قتل رسیدند.
در اواخر جنگ
متفقین علیه
ارتش آلمان
نازی در این
اردوگاهها
هزاران جسد و همچنین
اسرای زیادی
را یافتند که
به شکل جسد در
آمده بوند در
ارودگاههای
کار اجباری
نازی ها نزدیک
به یازده
میلیون انسان
توسط نیروهای آلمان
نازی به قتل
رسیدند
اما شمارش
معکوس شکست
برای نیروهای
آلمان نازی از
اوایل 1943 به
حرکت درآمد و
نیروهای نازی
توسط اتحاد جماهیر
شوروی در
استالین گراد
مزه شکست
سهمگین را
چشیدند و به
دنبال آن در
منطقه کورس در
یک ستیز زرهی
که بزرگترین
جنگ زرهی
تاریخ به شمار
می آمد نازی
ها تن به شکست
دادند و بعد
از آن مجبور
به عقب نشینی
شدند ولی با
این وجود
نیروهای نازی
بنا به دستور
هیتلر از هر نقطه
ای که عقب
نشینی کردند
مردم
غیرنظامی را قتل
عام کردند و
آنجا را ویران
نمودند.
بعد از عقب
نشینی نازی ها
از مناطق
مختلف اجساد
قربانیان به
دار آویخته
شده و قتل عام
شده و نزدیکان
گریان آنها به
جای ماندند.
زمانی که
نیروهای
متفقین به
برلین رسیدند
پایه های نازی
هم در آلمان
در حال فرو
ریختن بود.اما
دریغ که
نیروهای ارتش
سرخ وارد شده
به برلین نیز
خود حامل یک
ایدئولوژی
دیگر بودند و
دست کمی از
نازی ها
نداشتند
چونکه گذشت
زمان جنایت
آنان را بعد
از هیتلر می
توانست به نمایش
بگذارد در
اردوگاههای
ارتش سرخ به
فرماندهی
استالین هم به
همان اندازه
اردوگاههای
هیتلر
انسانهای بی
گناه کشته
شدند و در
سرزمینهایی
که به وسیله
نیروهای
استالین
اشغال شده بود
همانند
نیروهای
هیتلر قتل عام
ها و نسل کشی
ها توسط آنان
ادامه یافت و این جنگ خانمانسوز
جهانی دوم به
قتل عام 55
میلیون انسان
منجر شد و سطح
زمین یکبار
دیگر شاهد یک
قتل عام و خون
ریزیهای
شیطانی بود.
در یکصد سال
گذشته دو جنگ
مهم و قابل
توجه جنگ جهانی
اول و دوم،
آئینه تمام
نمای عبرت
برای انسانها
بود هر دو
تراژدی غمگین
و نفرت انگیز
جنگ نشان می
دهد که جنگ
چاره و راه حل
مناسب و
انسانی چالش
های به وجود
آمده در بین
کشورها و
آدمها و گروهها
نیست چون که
،این
اختلافات از
راههای دیپلماسی
هم می تواند
حل و فصل شود.
در واقع
اختلافات بین
کشورها و
گروهها باعث جنگ
نیست و هیچ
اختلافی نیست
که از راه
دیپلماسی حل
نشود به همین
سبب علت اصلی
درگیری و جنگ
مربوط به
ایدئولوژی
های رهبران
کشورها و
گروهها می
باشد که به
وقوع جنگ
فرمان می دهند
. جنگیدن و خون
ریختن
مهمترین اصول
و وظیفه یک
انسان در یک
ایدئولوژیک
عنوان می شود
و کانون اصلی
وحشت جهانی هم
اینگونه
ایدئولوژیک
های پوسیده و
بی اعتبار می
باشد این
ایدئولوژیک تئوری
سوسیال
دارونیست می
باشد که اصل
پیدایش انسان
را همانند
دیگر حیوانان
به طور اتفاقی
می داند و
تکامل آنان را
به دلیل جنگ و
ستیز می داند
جنگ جهانی
دوم در حالیکه
اکثر کشورها
ویران شده بود
و میلیونها
انسان جان
خویش را از
دست داده و
انسانهای
فراوانی به
بیماری های
بعد از جنگ چه
از نظر فیزیکی
و چه از نظر روانی
مبتلا شده
بودند به
پایان رسید. و
تا سال 2007 جنگ
جهانی دیگری
روی نداد اما
جنگ ها و نسل
کشی هایی در
ابعاد یک کشور
و یا یک منطقه
روی داد
امریکا و
شوروی به یک
جنگ سرد برای
حذف همدیگر
روی آوردند و
در ایران هم
آیت الله
خمینی با
مساعدت
انگلیس ،
امریکا و فرانسه
توانست با جلب
پشتیبانی
مردم و فعالان
سیاسی آن زمان
رژیم سلطنت
ایران را شکست
دهد و در یک
اقدام
شتابزده
حکومت مذهبی
را حکومت آتی
ایران معرفی
نماید و به
دنبال صدور انقلاب
اسلامی به
دنیا باشد بعد
از شکست کمونیست
و پاشیده شدن
کمونیست این
اسلام بود که
در مقابل
امپریالیسم
امریکا قد علم
کرد که به فرماندهی
آیت الله
خمینی رهبر
شیعی ایران
صورت می گرفت
پیروزی
انقلاب
اسلامی در
ایران باعث شد
تا صدام حسین
دیکتاتور
سابق عراق با
تحریک
قدرتهای بزرگ
به ایران حمله
نظامی کند و یک
جنگ هشت ساله
را در منطقه
رقم بزند در
این جنگ هم
مثل بقیه جنگ
ها میلیونها
انسان در پی خودخواهی
و افکار سلطه
جویانه و
دیکتاتورانه رهبران
منطقه ای جان
خویش را از
دست دادند و بسیاری
هم با دردهای
ناشی از
آلودگی شیمیایی
و همچنین
اصابت تیر و
ترکش تا آخر
عمر دست و
پنجه نرم
کردند.
جنگ ایران و
عراق هم طبق
روال دیگر جنگ
ها در نهایت
بعد از هشت
سال وحشت
آفرینی و قتل
و غارت با آتش
بس 598 به پایان
رسید و همواره
این باور در ذهن
مخالفان رژیم
جمهوری
اسلامی به
یادگار ماند
که جنگ با
عراق باعث
قدرت گرفتن و
تحکیم پایه
های جمهوری
اسلامی گردید.
بعد از جنگ
ایران و عراق
جنگ های دیگری
همچون جنگ
ارمنستان
علیه
آذربایجان که
به اشغال قره
باغ و قتل و
عام هزاران
نفر انسان
انجامید و جنگ
نسل کشی که
مجدداً در دل
اروپا رخ داد
و این بار
مسلمانان و
هویت طلبان در
یوگسلاوی
سابق
قربانیان این
جنگ بودند. اما و صد
البته که گویا
بشریت از
چنگال تئوری سوسیال
دارونیست
خلاصی نداشته
و نخواهد داشت
چونکه اینبار
این تئوری از
سوی امریکا به
سرکردگی جرج
بوش و به
طراحی
اسرائیل به
کار گرفته می
شود.
از یک سو
اسرائیلی که
از به هم
پیوستن
یهودیهایی که
در گذشته مورد
بی مهری قرار
گرفته و
قربانی
دیکتاتورهایی
مثل هیتلر و
نازی ها شده
بودند خود روش
های سرکوبگرنه
را بر علیه
ملت فلسطین در
پیش گرفتند و
دهها سال
گرفتار این
جنگ که خود به
آن می گویند
دعوای
پسرعموها
گردیدند
طوریکه این جنگ
و ستیز همچنان
ادامه دارد.
اما رژیم های
صدام حسین
دیکتاتور
عراق و رژیم جمهوری
اسلامی در
ایران دو
رژیمی بودند
که به دلیل
حمایت از
فلسطینی های
مخالف
اسرائیل همواره
زیر ذره بین
اسرائیل و
امریکا قرار
داشتند.
بعد از
انتخاب جرج
بوش به عنوان
رئیس جمهور امریکا
و به دنبال آن
،انجام
عملیاتهای
تروریستی 11 سپتامبر
در امریکا
بهانه لازم را
به جنگ طلبان داد
تا یکبار دیگر
دنیا را به
سمت و سوق جنگ
هدایت کنند از
یک سو بوی نفت
در خاورمیانه
امپریالیسم
را دیوانه
کرده بود و از
سوی دیگر زمان
آن رسیده بود
که
امپریالیسم
نوچه های خود
علیه کمونیست
را از بین
ببرد چونکه
کمونیست شکست
خورده بود و
دنیا یک قطبی
امپریالیستی
را تجربه می
کرد.
امریکا
دوران سختی را
در پیش رو
داشت و جرج بوش
که چند کشور
از جمله
ایران، عراق و
کره شمالی را
محور شرارت
خوانده بود در
زمان حمله
نظامی به
افغانستان گفت:
جنگ علیه
تروریست دهها
سال طول خواهد
کشید.
امریکا در
کمتر از دو
ماه هم
افغانستان و
هم عراق را به
اشغال نظامی
خود در آورد و
کنترل افغانستان
را به ناتو (
نیروهای
اروپایی)
واگذار نمود و
در عراق راساً
ماندگار
گردید و تا به
امروز این جنگ
و خون ریزی در
این کشور
ادامه دارد و
هر روز اوضاع
آن آشفته تر
از روز دیگر
می شود.
هرچند که
گروه طالبان
در افغانستان
و رژیم بعث
عراق در هم
کوبیده شد اما
جنگ اصلی هنوز
اتفاق
نیافتاده بود
چون رهبران
جنگ طلب که در
پشت باورهای
مذهبی سنگر
گرفته اند می
کوشند تا جنگ
اصلی یعنی
تقابل ادیان
را رقم بزنند
از یک سو جرج
بوش رئیس
جمهور امریکا
مدعی شد که
خدا به او
گفته است تا
به عراق و
افغانستان
حمله کند و از
سوی دیگر رژیم
جمهوری
اسلامی حاکم
بر ایران با
انتصاب یک
نظامی به
اصطلاح
انقلابی چون احمدی
نژاد بر این
باور پافشاری
کرد که بایستی
جرقه جنگ های
خونین را راه
انداخت که
امام زمان
ظهور نماید
چونکه
روحانیون
شیعی که
اختلافات
غیرقابل
انکاری با
روحانیون سنی
دارند همواره
در انتظار
ظهور مولای
خود بودند.
لذا هم
مقامات
امریکایی به
راه های
دیپلماسی و
گفتگو پشت پا
می زنند و هم
مقامات رژیم
جمهوری
اسلامی حاضر
نیستند از
خواسته های
خود پا عقب
بکشند چون هر
دو طرف به
دنبال راه
انداختن یک
جنگ تمام عیار
خدایان هستند
که بعید هم
نیست به یک
جنگ جهانی
دیگر منجر شود
و باز هم
ویرانی و قتل
و غارت را
نصیب انسانها
نمایند.